رقص آتش به قلم مهسا ماهنما
پارت سی :
با خشونت سرش را رها کردم و با صدایی که از شدت خشم دورگه شده بود فریاد زدم :
-چراا؟چرا من باید برای شاهد مهم باشم؟
سرش به ستون آهنی پشتش برخورد کرده بود و چند ثانیه ای گیج و منگ به چهره برافروخته از خشمم نگاه کرد .
-وا...واقعا فکر کردی خیلی ت..لعنتی درد داره ...
خیلی تصادفی وارد با...باند شدی؟؟
بزاق تلخ دهانم را قورت میدهم و عقبگرد میکنم .
-یع..یعنی چی
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهسا ماهنما | نویسنده رمان
پارتا باید سر تایم باشن دیگه😭 ما که ماشین نوشتار نیستیم هر روز فرتوفرت تایپ کنیم😂💔 ولی چون درخواست زیاد داشتید، پارت چهارشنبه رو الان میدممم🤌🏻✨
۱۸ ساعت پیش....
0یخورده حالم گرفته شد از مرگ مازیار میدونم ادم کثیفی بود ولی یخورده این چند وقت حضورش رو تاثیر گذاشت چه رمان دارکی
۲۴ ساعت پیش
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
دارک بودن رمانه دیگه، چیکار کنم😔🙄💔
۱۸ ساعت پیشمامان عسل
0آنا دمت گرم ..کار شاهده و هم یکسره کن
دیروز
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
خانومی قفلی زدی رو شاهد بدجور😂😂🔪
۱۹ ساعت پیشهانیه
0عامم فکر کنیم من یکم روحیاتم برای این پارت زیادی ظریف بود وقت می خوام تا هضم اش کنم 😐😐
دیروز
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
برای چهارشنبه جا باز کنید😂✍️🎀گوگولیا
دیروزملکه
0واقعنی کشتش؟کشتش مازیاروو؟ختم مازیارهه؟وااتت؟پشمم و پیلام یهویی میخوان بریزن😳😳🔪
دیروز
مهسا ماهنما | نویسنده رمان
😌😂🎀
دیروز
لطفا صبر کنید...

...
0هعی حوصلم سر رفته،کجاست پارت هدیه؟ باور کن این قسمتای هیجانی پارتگذاری بر اساس بعضی روز های هفته رو نمی خواد.مارو تو خماری نزار عزیزم