دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه تینار اثر هانیه پروین

رمان تینار

  • زبان فارسی
  • 13.2K 👁
  • 49 ❤️
  • 37 💬

خلاصه رمان :

ناهید همسر مرد شکاکی است که یک روز در میان، ضرب دستش را می‌چشد. تحمل می‌کند و زیر لب می‌گوید: "به خاطر دخترم" اما اتفاقی می‌افتد که حتی ناهیدِ مظلوم را هم به طغیان وا می‌دارد. در این میان، پای امیرعلی به زندگی‌اش باز می‌شود. مردی که شاید امروز به او نامحرم است، اما روزگاری آشناتر از هرکس بود. روزهای تلخی در انتظار ناهید است، پدر مخمورش پشتوانه او نیست و باید به تنهایی با شهری که او را محکوم می‌کند، مقابله کند.

قسمتی از متن رمان تینار

-اجازه بدین...
تا دست به سمت کیفم بردم تا پول کیک را بدهم، مانع شد. اصرار داشت که این اتفاق ناخوشایند، به خاطر لیزی کف مغازه‌ رخ داده و او باید مسئولیت آن را بر عهده بگیرد. هردو می‌دانستیم که اینطور نبوده، اما من مجالی برای مجادله نداشتم. بنابراین، کیک را پذیرفتم و با دقت بیشتری، از مغازه خارج شدم.
-خانم! این رو جا گذاشتید.
به سمت صدا برگشتم. انگار وقتی افتادم، خودکارم از کیفم افتاده بود. دستانم به چادر و کیف و کیک بند بود و نمی‌دانستم یک خودکار مسخره چه ارزشی داشت که آن ابراهیمِ سبیل‌دراز مرا به خاطرش معطل کرده بود!
-مهم نیست، بندازیدش دور لطفا.
-می‌تونم کیک رو تا دم در خونه‌تون بیارم اگه بخواین.
زانوی رنجیده‌ام به شدت موافق این کمک بود، اما ترس از حرف و نگاه مردم، باعث شد از سر ناچاری، سر تکان بدهم و پیشنهادش را رد کنم. با پای شکسته به خانه می‌رفتم بهتر از این بود که مرد غریبه‌ای تا دم در خانه، مشایعتم کند. با تعلل، لیوان آب را از دست شاگرد مغازه گرفتم و چند قلوپی از آن نوشیدم. رنجش زانویم کمتر شده بود اما هنوز تمایل به گریه داشتم. چه وضعیت شرم‌آوری!
-ممد تو زمین رو تمیز کن، من برم یه کیک دیگه بیارم.
زبانم را گاز گرفتم. حق با حیدر بود، من واقعا دست و پا چلفتی بودم. کیکی که روی زمین افتاده بود، در کثری از ثانیه تمیز شد و آقا ابراهیم با کیک دیگری به سمت من آمد. انگشتم را بی‌هدف روی لبه‌ی لیوان خالی می‌کشیدم و دوست داشتم از خجالت آب شوم!
-بفرمایید.
-اجازه بدین...
تا دست به سمت کیفم بردم تا پول کیک را بدهم، مانع شد. اصرار داشت که این اتفاق ناخوشایند، به خاطر لیزی کف مغازه‌ رخ داده و او باید مسئولیت آن را بر عهده بگیرد. هردو می‌دانستیم که اینطور نبوده، اما من مجالی برای مجادله نداشتم. بنابراین، کیک را پذیرفتم و با دقت بیشتری، از مغازه خارج شدم.
-خانم! این رو جا گذاشتید.
به سمت صدا برگشتم. انگار وقتی افتادم، خودکارم از کیفم افتاده بود. دستانم به چادر و کیف و کیک بند بود و نمی‌دانستم یک خودکار مسخره چه ارزشی داشت که آن ابراهیمِ سبیل‌دراز مرا به خاطرش معطل کرده بود!
-مهم نیست، بندازیدش دور لطفا.
-می‌تونم کیک رو تا دم در خونه‌تون بیارم اگه بخواین.
زانوی رنجیده‌ام به شدت موافق این کمک بود، اما ترس از حرف و نگاه مردم، باعث شد از سر ناچاری، سر تکان بدهم و پیشنهادش را رد کنم. با پای شکسته به خانه می‌رفتم بهتر از این بود که مرد غریبه‌ای تا دم در خانه، مشایعتم کند.
تصمیم گرفتم اول به خانه بروم، هدیه و کیک را بگذارم و بعد گندم را برگردانم. جلوی در خانه، یک پیکان یخچالی پارک شده بود. ابروهایم بالا پرید، ما به جز عیدنوروز هیج‌وقت مهمان نداشتیم! قدم تند کردم.
-آخه ناهید که جایی نداره بره. شاید خوابه، بذار دوباره در بزنم.
-عزیزمن خب بریم بقیه رو پخش کنیم، دوباره میایم. چه عجله‌ایه؟!
غزل و نادر که تا آن لحظه پشت به من بودند، به سمت صدای پا برگشتند و من، غزل دیگری را مقابل خود دیدم. زنی با موهای طلایی که با هر تکان دستش، صدای النگوهایش بلند می‌شد. اشک به چشمم نیش زد. او همان دختربچه هشت ساله‌ایست که موهایش را می‌کشیدم و مجبورش می‌کردم به من خواندن و نوشتن بیاموزد؟
-دیدی اومد!
-سلام عرض شد ناهیدخانم.
غزل به سمتم آمد و آغوشی سرسری مهمانم کرد. نادر به او چه گفت؟! عزیزمن؟ سعی می‌کنم به یاد بیاورم اوایل ازدواجمان، حیدر چگونه مرا خطاب می‌کرد... منزل. مرا منزل صدا می‌زد.
-ناهید ببین چه قشنگه! به نادر گفتم باید اولین کارت رو واسه تو بیاریم.
با دیدن کارت عروسی که در دست غزل بود، لبخند زدم. دست‌هایم پر بودند پس گونه‌اش را بوسیدم.
-مبارکت باشه غزل. تبریک میگم آقانادر. ببخشید توروخدا دم در نگهتون داشتم... بفرمایید بریم تو.
-زحمت نکشید ناهیدخانم. سرمون شلوغه، باید بقیه کارت‌ها رو هم پخش کنیم.
غزل کارت را روی جعبه‌ی کیک گذاشت.
-دوهفته بعده ناهید، میای دیگه؟!
نمی‌دانستم چطور جلوی شوهرش، به غزل بگویم تو که حیدر را می‌شناسی. محال است اجازه بدهد! لبخند درمانده‌ای زدم و گفتم:
-خوشبخت بشی عزیزم.
نادر ماشین را روشن کرد. غزل که دردم را فهمیده بود دوباره بغلم کرد و زیرگوشم چیزی گفت. بعد، سوار ماشین شد و ثانیه‌ای طول کشید تا تنها شوم. به جمله‌ی آخر غزل فکر کردم، واقعا ممکن بود؟!
بهتر بود باقی افکارم را برای خانه نگهدارم، چون دست‌هایم دیگر تحمل به دوش کشیدن وزن کیف و وسایل را نداشت. آن روز به محض اینکه مجال یافتم، مطمئن شدم کارت عروسی را جایی دور از چشم حیدر مخفی کنم. این کار را با چپاندن کارت بیچاره لای لحاف و تشک انجام دادم و بعد، نفس راحتی کشیدم. به گندم نگاه کردم که چطور هر چهار انگشتش را در حلقومش فرو کرده بود و آب از لب و لوچه‌اش آویزان بود. چشم ریز کردم و انگشت اشاره‌ام را برایش تکان دادم:
-تو که قرار نیست این راز کوچولو رو به بابا بگی، هوم؟!
گندم مردمک‌های درشت سبزرنگش را هاج و واج روی من چرخاند و در نهایت، ترجیح داد به مکیدن دست و پایش ادامه بدهد. باید برایش پیش‌بند می‌بستم تا اینقدر لباس‌هایش را تُفی نکند.
فردای آن روز زودتر از همیشه بیدار شدم. گندم دهن باز خوابیده بود و فکر کردم شاید دارد خواب خوردن انگشتان خوشمزه‌اش را می‌بیند. خواب... تنها حالتی بود که حیدر در آن کاملا بی‌آزار به نظر می‌رسید. گونه‌ی سرخ دخترکم را با لب‌های خشکم، کوتاه نوازش کردم. روی پنجه‌ بلند شدم و با قدم‌های آرام، از اتاق بیرون رفتم. در شکم سماور آب ریختم و سپس روشنش کردم. آسمان گرگ و میش بود و حس می‌کردم علاوه بر خانه، کل طهران در سکوت مطلق فرو خفته است.
خانه کوچکم را از نظر گذراندم. اولین باری که به اینجا پا گذاشته بودم را خوب به خاطر داشتم. آن روزها خیال می‌کردم زندگی را در مُشت خود دارم و بالاخره، می‌توانم خودم به سرنوشتم حکم‌ برانم. لبخند کجی زدم و با آه کوتاهی، به یادآوردی سه سال پیش پایان دادم. فعلا باید این خانه‌ی بخت را برق بیاندازی ناهید.
نرم‌ترین دستمالی که داشتم را انتخاب کردم و به جانِ لکه‌های روغنِ دیوارهای آشپزخانه افتادم. چشم‌هایم در عطش خواب می‌سوخت پس تکه‌ای یخ را چاره کردم.
-بیداری!
سماور به جوش آمده بود. در دلِ قوری، چای ریختم و به حیدر لبخند زدم. این مرد امروز بیست و پنج ساله می‌شود. جواب لبخندم را با خمیازه‌ای بلند داد و ریشش را خارید.
-پنیر داريم؟
داشت یخچال را باز می‌کرد که به خودم آمدم و جلویش را گرفتم:
-نه!
ابرو در هم کشید و با آن صدای خش‌دار و بی‌حوصله‌اش پرسید:
-نداریم؟ هفته پیش خریده بودم که!
دستی به گردنش کشید و به سمت دستشویی راه کج کرد. نفسِ حبس شده‌ام را فوت کردم. به خیر گذشت. در زندگی‌ام هیچ وقت مخفی کاری بلد نبودم؛ چه در طول مدرسه که از پسِ یک تقلب ساده برنمی‌آمدم و چه الان که نمی‌توانم یک کیک را از چشم حیدر دور نگهدارم.
سه تخم مرغ از یخچال برداشتم و درون تابه شکستم. تا این نیمرو درست شود، چای هم دم می‌شد. فقط امیدوار بودم حیدر هوس نکند سرصبحی مرا به خاطر مصرف بی‌رویه‌ی پنیر مواخذه کند.
موهایم دربندِ کشِ جورابی کردم و تمیزکاری را از سر گرفتم. این لکه‌های پررو فکر کرده بودند می‌توانند از دست من بگریزند ولی کور خوانده‌اند! حیدر مرتب‌تر از قبل، وارد آشپرخانه شد و سر سفره‌ای که برایس اماده کرده بودم نشست. بی‌حرف شروع به خوردن نیمرو با لواشی که دیروز گرفته بود کرد. چایش را سرپا نوشید و صدای دسته کلیدش را که شنیدم، فهمیدم دارد می‌رود.
-خدافظ.
-یادت نره واسه مامان ناهار ببری ناهید.
-باشه، می‌برم. خدافظ!
در خانه بسته شد و من جواب حیدر را نشنیدم، البته که شک داشتم جوابی هم در کار باشد. به یک‌باره توانم تحلیل رفت و معده‌ام ضعف کرد. به سفره‌ نگاه کردم و از خودم پرسیدم چرا تا الان چیزی نخوردم؟ جوابی نداشتم. فقط منتظر بودم حیدر صبحانه‌اش را بخورد و برود.
تا ظهر خانه برق افتاده بود و گندم هم با بهانه‌گیری‌های تمام نشدنی‌اش، حسابی به مادرش کمک کرده بود. خورشت قیمه داشت روی گاز قل‌قل می‌کرد و در و دیوارهای خانه، بوی تمیزی می‌داد. فراموش نکردم برای مادر حیدر هم غذا ببرم و قطعا او هم فراموش نکرد با زخم زبان‌هایش، به حال خوبم نیش بزند. این وقت‌ها یاد مادر حسابی در دلم زنده می‌شد، به خاطر دارم که هربار کبری خانم با او بدرفتاری می‌کرد، اهمیت نمی‌داد. من در چشم‌هایش به دنبال رد اشک بودم و او مصرانه به من لبخند می‌زد. نمی‌دانست که من فقط خودم را به خواب می‌زدم و تمام دردودل‌های شبانه‌اش را می‌شنیدم.
کهنه‌ی گندم را عوض کردم و باهم به انتظار حیدر نشستیم. من هم هرچند دقیقه یک‌بار پشت گردن گندم را می‌بوسیدم. دخترکم حمام کرده بود و بوی شامپوبچه می‌داد. زیرگلویش را قلقلک دادم و گفتم:
-دعا کن بابا قبول کنه گندم.
گندم با چشمانی درشت شده به حرف‌های من گوش می‌کرد و می‌خندید. صدای چرخش کلید در قفل را که شنید، دست‌هایش را با ذوق باز و بسته کرد. بغل حیدر را می‌خواست.
-سلام، خسته نباشی.
سری تکان داد و تا فرصت کند پیراهنش را دربیاورد، گندم از پایش آويزان شد. دخترک یک باباییِ تمام عیار بود!


بیشتر بخوانید
5.0 از 5
بر اساس 49 رای
5
100%
4
0%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان تینار

  • ساغر

    0

    رمان زیبایی بود، خوب بود. ممنون از نویسنده

    ۵ روز پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    عزیزکم

    ۵ روز پیش
  • حلما

    0

    کاش آخرش مشخص میشد چرا ستاره های چشم گندم به زودی خاموش میشد

    ۴ هفته پیش
  • حلما

    0

    رمان قشنگ و متفاوتی بود ولی اینکه همیشه تو ابهام بود اعصاب خورد کن بود. وخیلی کم جزییات و می گفت وباعث میشد خواننده نتونه با شخصیت هاارتباط برقرار کنه وکاش بعد از طلاق تا ازدواج با امیر علی هم یه مقدار از ارتباط و رسیدن شون به هم گفته میشد

    ۴ هفته پیش
  • نسیم

    1

    داستان قشنگی بود اما جون به لب شدیم تا رازها برملا شد یه مشکل در ویرایش داستان وجود داره بعضی قسمتهای داستان تکرار شده بود یعنی دوبار کپی شده بود

    ۳ ماه پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیت نازنین جانم❤️ بله متاسفانه هر قسمت چند بار کپی شده بود در اپلیکشن.

    ۳ ماه پیش
  • الی

    0

    نویسنده محترم لطفا از این به بعد به نوشتن داستان هاتون بیشتر دقت کنید چون این داستان تینار خیلی مبهم بود

    ۴ ماه پیش
  • حانیه

    0

    سلام احساس میکنم ادامه داره در رابطه با داستان خواستگاری گندم و... درسته نویسنده عزیز ؟ قصد جسارت ندارم اما اگه داستان ویرایش و پاک نویسی میشد و کمی ابهامات برطرف میشد و داستان گندم شفاف سازی میشد بهتر بود در هر حال ممنون از قلمت خسته نباشید

    ۳ ماه پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    سلام عزیزک من. این نسخه اولیه تینار بود، نسخه ویرایش شده فارغ از ابهام هست جانم. ممنون که همراه بودی

    ۳ ماه پیش
  • آیسان نورزاده

    1

    بهترین رمانی بود که خواندم من که این همه کتاب خواندم کلمه ای برای عالی بودنش پیدا نمیکنم

    ۴ ماه پیش
  • هانیه پروین | نویسنده رمان

    خوشحالم کردی🩷

    ۳ ماه پیش
  • جالبی مبهم پرتکرآر

    1

    زیاد تکرار ومبهم بود باید بهتر ویرایش ودقیقتر نوشته بشه درکل موضوع خوبی داشت

    ۴ ماه پیش
  • عباسی

    2

    سلام خسته نباشید رمان بد نبود ولی پایانش خیلی گنگ وبا عجله تموم شد

    ۴ ماه پیش
  • شیدا

    0

    انگار نویسنده رمانو بدون پاک نویسی هر چی تو فکرش امده هم زمان همینجا تایپ کرده همش گنگ و اشتباه و گندم بچه ۳ ساله طوری توصیفش کرده انگار ۱ ساله است و ترس خزر جوری بود که فکر کردم اون مکانیکی رو آتیش زده پیشنهاد میکنم رمان هیچ کسان پادشاه رو بخونید عالیه

    ۴ ماه پیش
  • ناشناس..

    1

    مزخرفف خیلی جاها تکرار میشد حاملگی دومش خیلی کشش دادی باید روش کار شع

    ۴ ماه پیش
  • simin

    3

    باتشکرازنویسنده ولی خیلی جاهاش گنگ باقی موند واخرشم دلیل اینکه چرا محمدرضا باگندم نمیتونه ازدواج کنه رو نگفت....

    ۴ ماه پیش
  • باران

    1

    رمان جذابیه

    ۴ ماه پیش
  • م.ه

    3

    خسته نباشید میگم ولی خیلی گنگ بود خیلی جای سوال داشت خیلی هم تکرار میشداصلا دوست نداشتم خزر چطور زن حیدر شد چرا گندم نمیتونست با محمدرضا ادامه بده

    ۴ ماه پیش
  • فرناز

    5

    در حالت کلی خوب بود ولی بعضی قسمت هاش نامعلوم موند مثل حاملگی دوم ناهید ک تو عروسی غزل اون پرستاره حدس زد معلوم نشد الکی بود یا ن خواستگاری ابراهیم خواستگاری گندم کاغذی که ناهید روز دادگاه به خزر داد چی بود؟اصن قاطی پاتی شد یهو

    ۴ ماه پیش
  • مامان پری

    4

    حیف وقتی ک براش گذاشتم خیلی آبکی بود وشاخه به شاخه میشد.اصلاچرا آخررمان باید یه داستان دیگه شروع میشد یعنی چی که چراغ چشماگندم خاموش میشد.انگار رمان ته نداشت

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️