پارت یک :


شبانه
نفسش را با اضطراب بیرون داد و به صفحه‌ی گوشی که هم چون آژیر خطر خاموش و روشن می‌شد، خیره ماند. شال طوسی رنگش را جلوترکشید و موهایش را هیستریک زیر آن زد.
چشم‌هایش روی اسم مهراد بر صفحه دو‌دو می‌زد و نمی‌دانست چطور می‌خواهد فاصله‌ی یک ساعت و چهل دقیقه‌ای را تا خانه بپیماید وقتی که هر دقیقه‌اش هیهات می‌نمود.
شبانه عادت داشت وقتی می‌ترسد دروغ بگوید و هر بار هنگام دروغ گفتن به خودش قول دهد که این بار آخر است فقط ترس نبود در موقعیت‌های بغرنج در شرایط اضطراب و در هر شرایطی که ممکن بود راست گفتن دردسر ایجاد کند ترجیح می‌داد راستش را نگوید و هر بار با خودش تکرار کند این آخرین باره که راستشو نمیگم دقیقاً همین جمله را با خودش تکرار کرد و بعد گوشی را بیرون آورد که دروغی سر هم کند
اصلاً شاید می‌گفت خانه است اما نه قطعاً یک نفر به او گفته بود اینکه چه کسی داشت اخبار خانه را به او می‌رساند را نمی‌دانست اما واقعیت این بود که به احتمال زیاد او می‌دانست گوشی را توی کیفش گذاشت و عطای جواب دادن و دروغ گفتن را به لقایش بخشید
مهراد از اینکه بی‌خبر از خانه بیرون بزند متنفر بود و با آنکه صبح امیدوار بود، آنقدر در شرکت سرگرم باشد که متوجه غیبتش نشود اما از همان ساعت اول زنگ‌های پیاپی شروع شده بود، شبانه عاجزانه اندیشید که شاید هم پ او علم‌غیب دارد.
کمی بعد که شماره‌ی خانه جای شماره دفتر و موبایلش را گرفت شبانه فهمید که او به خانه برگشته و دیگر هیچ گریزی از قیامتی که قرار است برپا کند نیست. کیف دوربین روی شانه‌اش سنگینی می‌کرد و اندیشه‌ای آمد که در بدو ورود کجا پنهانش کند.
تمرکز نداشت. قلبش توی شقیقه‌هایش می‌زد‌‌. سالها بود که دلش میخواست عکاسی کند و نمی دانست چرا هرچه بیشتر به مهراد اصرار می کرد او جری تر میشد که مانع شود. هیچ گاه فراموش نمی‌کرد که هنگامی که دوربین خریده بود چه بلوایی به پاشد و بعید نبود امروز که می‌فهمید شبانه برای آزمون استخدامی عکاسی روزنامه آمده است چه دعوایی به راه می‌انداخت. اگر قبول می‌شد هم راه زیادی تا راضی کردنش داشت و این قضیه مایوسش می‌کرد.
بوی پاییز بیشتر از رنگش در فضا می‌خرامید یک جور عطر نم باران نباریده و خاکی که از رگبار دیشب هنوز خیس بود.
شبانه برای لحظه‌ای کنار خیابان ایستاد و احساس کرد استیصال تمام جانش را در بر گرفته است جلوی دفتر روزنامه درخت‌های سر به فلک کشیده تا آسمان می‌رسیدند. می‌خواست اسنپ بگیرد اما تماس‌های پی‌درپی مهراد امان نمی‌داد. گوشی را مضطرب در کیفش انداخت. فضای کیفش مثل همیشه شلوغ بود. کلافگی به جان اعصابش افتاد وبا دستانی لرزان به دنبال کیف پولش گشت.
به مرز گریه رسیده بود، کیفش پر از وسایل بود و حتی یادش نمی‌آمد چرا اینهمه خرت‌وپرت همراهش دارد. تلفنش زنگ زد، دوباره و دوباره و دوباره...
نشانه‌ی بدی بود. مهراد کاملا روی او تمرکز کرده بود و داشت توی سرش می‌سنجید چه بهانه‌ای ببافد. نفسش تند شده بود و کنترلی روی رفتارش نداشت. کیف پول لعنتی پیدا نمی‌شد و کلمات مثل حیوانات وحشی قلاده پاره کرده در سرش جولان می‌دادند.
با عجله عرض خیابان را پیمود تا ماشین بگیرد وهرچه زودتر خود رابه خانه برساند. نفهمید چه شد. تنها صدای ترمز وحشتناک ماشین در سرش پیچید و دردی که ناگهان در پهلویش آغاز شد. روی زمین افتاد و تمام حواسش پی دوربینش بود تا زیر پای مردمی که به سمتش دویده بودند لگد مال نشود.
فکرش پیش مهراد بود. بیشتر از درد احساس وحشت بود که جانش را به سیطره‌ی خویش درآورد. یک دفعه دستی شانه‌اش را لمس کرد.
بوی عطر تلخی در مشامش پیچید چیزی بین نم چوب باران خورده به همراه وانیل و محو چهره‌ای مردانه‌ای شد که بالای سرش بود و نگران می‌گفت:
-وای! وای!
گوش‌های شبانه کاملا کیپ شده بود، به زحمت زیر لب نالید:
-تورو خدا...دوربینم...دوربینم...
-مواظبشم نترس. خداروشکر اون آمبولانس رو نگه دارید...
همه چیز گویی در مه فرو رفت. شبانه حس کرد که بلندش کردند و روی تختی در آمبولانس گذاشتند. عطر تلخ در مشامش بود و همین خیالش را راحت می کرد که مردی که دوربینش را به همراه دارد نزدیک است. ماشین حرکت کرد. شبانه حضور دو نفر دیگر را به جز مردی که همراهش بود حس می‌کرد. کمی زمان گذشت که کم کم هوشیاریش را باز یافت و با آنکه دیگران فکر می‌کردند بیهوش است اما صداها را بم می‌شنید.
-نمیره...
صدای همان مرد بود که گفت:
-قرار نبود اینقدر محکم بهش بزنه ...
شبانه قالب تهی کرد. این تصادف ساختگی بود واین آمبولانس که خیلی هم زود رسیده بود قطعاًهمدستشان بود و همددست در چه کاری ؟ این چیزی بود که اصلاً نمی‌دانست. دلش در آن لحظه‌ی ترسناک حمایت مهراد را میخواست وخودش را سرزنش کرد که از خانه بیرون زده است. دستی شالش را باز کرد و در همان حال تشر زد که بقیه روی برگردانند.
جرئت نداشت چشم باز کند‌. ازشدت ترس قطره اشکی از گوشه ی چشمش پایین غلتید. عطر آنقدر نزدیک بود که بدون دیدن هم می‌دانست که خودش است وصدایش زیر گوش شبانه پیچید:
-هیش...هیش... چیزی نیست نترس...نترس...شبانه
صدای قیچی که در موهایش پیچید سنگر مقاومت شبانه شکست. وحشت زده چشم گشود و با سرنگی که در بازویش فرو رفت به رعشه افتاد، میخواست جیغ بکشد اما صدایی از گلویش درنمی‌آمد. تنها قطرهای اشک بود که چون آبی روان از چشمش پایین می‌غلتید وچهره‌ای مردانه و محو با چشمان درشت وخاکستری رنگ که در آن ورطه بسیار ترسناک به نظر شبانه رسید.
شبانه نفهمید برای چه موهایش رابریدند وخون گرفتند اما همگام با همان صدای دورگه ومردانه که کنار گوشش نجوا می کرد. از شدت ترس وانزجار دوباره چشم بست:
-توتصادف کردی وبا آمبولانس رسوندنت بیمارستان. از مسیر چیزی به مهراد نگو شبانه‌جان.مواظب خودت باش . وقتش که برسه میام...توروخدا نذار بهت آسیب برسونه...به خدا میام...
شبانه معنای حرفهایش رانمی فهمید. این حقیقت که مرد نامش را میدانست و مهراد را هم می‌شناخت ترسش رابیشتر کرد. مهراد هیچ گاه آسیبی نمی رساند همیشه ورد زبانش بود که شبانه تو عزیز ترین من هستی. توتنها کس وکار من هستی. تو شبانه‌ی قلب من هستی... و حالا این مرد مرموز از چه حرف می‌زد، نمی‌فهمید. با دستمالی که جلوی بینی‌اش گرفتند دیگرهیچ نفهمید و درد وبی‌خبری توامان در وجودش پیچید.
بوی الکل و بیمارستان زد زیر بینی‌اش. چشم که گشود از تصویر دیوارهای آبی و پرده‌ی سبز و سرمی که قطره‌قطره می چکید دانست دربیمارستان است. سرش سنگین شده بود. دوباره چشم بست. با ان‌که تا لحظه‌ای قبل از تصادف از مواجه با مهراد هراس داشت اما حالش چنان بود که عاجزانه او را می‌جست. احساس امنیت مطلق حضورش، گرمای دست‌هایی که می‌دانست هیچ‌گاه رهایش نخواهند کرد. وقتی زیر لب مهراد را صدا زد تلخی گلویش تا زیر زبانش رسید. او را صدا زد و می‌دانست او همیشه هست. به لحظه نکشید که دست گرم او را روی دستش لمس کرد. بدون چشم گشودن حس کرد که مهراد به سمتش خم شد و صدای او را زیر گوشش شنید:
-همینجام جان دل مهراد، همه کس مهراد، عزیزدل مهراد...
وقتی مهراد پیشانی‌اش را بوسید. قطره اشکی آرام از گوشه‌ی چشم شبانه پایین غلتید.
_ هیش چیزی نیست بچه پیش من جات امنه‌‌...
وقتی دکتر آمد مهراد با عجله بلند شد ومشغول صحبت شد. شبانه از دور نگاهشان کرد. مهراد غایت آرزوی تمام دخترانی بود که میشناخت . خوش هیکل وقدبلند بود و با شلوار جین واورکت مشکی رنگی که پوشیده بود بسیار خوش پوش به نظر می رسید. تمام اجزای صورتش زیبا بود چشمان کشیده وکمی خمار ابروهای پهن پیوند، بینی یونانی ودهان وکوچک ومتناسب، این اجزا وقتی کنار هم قرار می گرفت او را با جذبه ی مردانه خدایان کافرکیش بدوی نمایان میکرد و برای شبانه محال بود که او زنی رابخواهد وآن زن به آن تسلیم مهر او نشود. شبانه به خاطر دوست داشتن او خودش را سرزنش نمی‌کرد‌ به خودش حق می‌داد واله مردی باشد که تنها حامی بزرگش در زندگی بود اما این یک عاشقانه‌ی خاموش بود. در سراپرده‌ی ذهنش می‌دانست که این یک غلط مسلم است. چطور می‌توانست به او بگوید. در لحظه‌ی تصادف به این قضیه فکر کرده بود. به این‌که اگر بمیرد مهراد روحش هم خبردار نخواهد شد که چه در قلب دختری می‌گذرد که در نزدیک‌ترین حالت از او بسیار دور است
مهراد داشت با دکتر چانه می‌زد که شبانه را به خانه ببرد. جوری با قاطعیت حرف می‌زد که حتی دکتر هم یقین کرد جایی امن‌تر از کنار او بودن برای شبانه نیست.
مهراد برگشت و آرام شبانه را نگریست. تنها شبانه بود که می‌دانست پشت این ظاهر پرجذبه و هیئت موقر چه حقیقتی پنهان است.شاید مردم آن‌ها را به ثروت وتجمل میشناختند وفکر میکردند که اصیل وخانودار هستند اما خودش که می‌دانست این نیست. شبانه مهراد را درلباسهای وصله‌دار دیده بود. اورا هنگامی که از ترس گرسنه ماندن‌شان در سطل آشغالها به دنبال لقمه ای نان می‌گشت دیده بود. شبانه و مهراد وحشتناک ترین حقیقت اجتماع بودند‌‌. زیر لایه هایی که همه نادیدشان می‌گرفتند وبدشان نمی‌آمد که نیست شوند.
مادر شبانه و مهراد خواهربودند، خواهرانی که پیشه‌شان سرافکندگی بود .برای لقمه ای نان تن میفروختند وچه خوش گفت فروغ که تن دربرابر نان ننگ است و شبانه و مهراد این ننگ را حتی بعد از مرگ آنان به دوش می کشیدند.
همه‌چیز در یک شب اتفاق افتاد. شبانه چیز زیادی نمی‌دانست اما یک‌شب مهراد در عالم بی‌خبری مستی چیزهایی گفته بود.
از ده‌سالگی‌اش حرف زده بود.از یک فاجعه...هیچ‌کدام نمی‌دانستند آن‌شب در آن فاحشه‌خانه‌ی لعنتی چه اتفاقی افتاد؛ رازی که شبانه بعید می‌دانست خود مهراد هم دقیق بداند.
شاید زیاده‌روی مردانی که مهراد فقط یکی‌شان را به خاطر داشت. مرگ مادر مهراد و وضع‌حمل خاله‌اش‌‌‌‌... مهراد می‌گفت وقتی خاله‌اش نوزاد را در آغوشش گذاشت فقط یک کلمه گفت؛ فرار کن مهراد...
شبانه همیشه احساس می‌کرد شوم است و حتی بدبخت تر از مهراد. نوزادی بود که با به دنیا آمدنش باعث مرگ مادرش شده بود، وصله‌ی ناجوری که دنیا هم نمی‌خواستش اما مهرداد خواستش.
مهراد پدرش شد، مادرش شد، خواهروبرادرش شد. شبانه را بزرگ کرد. درخانه ای خرابه و هنوز که هنوزه هرگاه نوزادی درحال گریه می‌دید بغض گلویش را می‌فشرد و شبانه می‌دانست که به یاد گرسنگی وگریه‌های نوزادی‌اش می‌افتد. با گدایی و دورگردی قد کشیدند. با دستفروشی وگل فروشی هر دو درس خواندند و وقتی شبانه به یازده سالگی رسید، مهراد پسری بیست ویکساله بود که لیسانسش را باتوجه به استعدادش در ریاضیات گرفته بود و داشت پله های ترقی را دانه دانه اما باسرعت به عنوان نخبه طی می کرد. آن‌ها در اصل دخترخاله‌-پسرخاله بودند و کنار هم ماندن‌شان شبه ایجاد می‌کرد. لاجرم بعد از هجده‌سالگی شبانه درهمان سال از ترس تهمت ناروا و جداشدن‌شان به هزار بدبختی عقد کردند وبا این وصل قانونی دیگر هیچ کس نمی‌توانست جدایشان کند.
شبانه از مدت‌ها قبل از امضای سند ازدواج عشق مهراد را به جان داشت اما می‌دانست برای مهراد فرزند است، خواهر است، جان است اما همسر نه...
با دستی که خط نگاه خیره شبانه به دیوار را شکست از گذشته بیرون کشیده شد.مهراد او را بیشتر از خودش میشناخت وابروهایش که در هم رفت شبانه دانست که می داند به گذشته برگشته است.
مهراد شوخ‌طبعانه لبخندی زد و گفت:
-خانوم دکتر خوبی بود...زیبا، خانوم، تحصیلکرده و متاسفانه حرف گوش کن نبود وگرنه...کیس بدی نبود...
مهرداد عادت نداشت پای روابط عاطفی‌اش را به خانه بکشاند. شبانه همیشه از تصور صنم او با محبوب دیگر می‌سوخت و البته این مسئله‌ای بود که نمی‌توانست چیزی در موردش بگوید. این شوخی خواهر و برادری مهراد با او دلیل مسلمی بود که روح او هم خبر ندارد چه در دل شبانه می‌گذرد و انتخاب شبانه به عنوان همسر در ذهن مرد محلی از اعراب نداشت. اگر به او می‌گفت...فقط اگر می‌توانست به او بگوید...اما نمی‌شد... این عذابی بود که باید تنها به دوش می‌کشید. به زحمت یادش آمد باید لبخند بزند و با لجبازی تصنعی گفت:
_ مهررراد
مهراد با خنده دستانش رابه نشانه‌ی تسلیم بالا برد و دوباره پیشانی را بوسید و اجازه ای گرفت وگوشی اش را جواب داد وبیرون رفت.
با رفتنش لبخند شبانه محو شد وتردیدی آمد آیا باید با گفتن آنچه در آمبولانس اتفاق افتاده بود نگرانش میکرد؟
یا کل قضیه را به مرداب فراموشی می‌سپرد. شبانه احساس کرد مفر نسیان است و سکوت کرد.
دو روز بعد که با بهبود کامل به خانه برگشت حتی خود تصادف را فراموش کرده بود. همان روز اول باید مرخص می‌شد اما مهراد اصرار کرد وخودش هم در آن دوروز کار را تعطیل کرد و کنار شبانه ماند.
در اتوماتیک که کنار رفت شبانه احساس کرد برگشت به خانه عجیب دلپذیر است. به محض ورود به حیاط شبانه تخمین زد برگ درخت‌ها زردتر شده است. درخت‌های بزرگ سیب به بار نشسته بودند و عطر سیب فضارا در برگرفته بود. وقتی جلوی ساختمان از ماشین پیاده شدند نم‌نم باران پاییزی در آسمان بلاتکلیف بود.
شبانه دلش می‌خواست در حیاط بماند وحتی شاید چند فریم عکس بگیرد. در این فضا پنینگ از یک سیب عجیب زیبا می‌شد اما نگاهش که به چهره‌ی جدی مهراد افتاد عطای ماند را به لقایش بخشید و به سمت داخل رفت‌. مهراد یک روی بسیار سختگیر داشت که شبانه می‌دانست خارج‌شدن از خط قرمزهایش عاقبت خوشی نخواهد داشت
خانه ی دوبلکس که برای دونفر بسیار زیاد بود همیشه باعث می‌شد شبانه حس بدی کند. از بچگی عادت داشت توی یک وجب جا زندگی کند اما مهراد چنین خانه ای را میخواست و شبانه هم مطیع خواست او بود.
می دانست که این همه اصرار برای خرید خانه ای به آن بزرگی وآراستن آن به لوازم بسیار گرانقیمت، ویلای شمال وماشین های مدل بالا همگی از عقده های کودکی مهراد نشئت می گیرد و دلش نمیخواست با نق زدن و ممانعت شادی به زحمت به دست آمده اش را خراب کند‌.
شبانه هیچ وقت نفهمید چه شد که از پایین شهر یکدفعه به بالای شهر نقل مکان کردند اما هرچه بود شبیه یک رویای عجیب و غریبی رخ می‌نمایاند‌ که محقق شده بود.
خانه پر از خدمتکار بود و هرکدام به یک طرف می دویدند. لیلا دختر خوش رو و ریز نقشی که اغلب تمام ‌کارهای شبانه را انجام میداد با مهربانی به سمتش آمد تا دستش را بگیرد وکمک کند داخل شود اما مهراد با اشاره ی دست او را پس زد وخودش شبانه را به داخل سالن برد.
شبانه از لحظه‌ای که چشم گشوده بود مهراد را دیده بود و از کوچکترین نشانه‌ها می‌توانست حدس بزند که اوضاع از چه قرار است. مهراد جدی شده بود‌. شبانه روی مبل بزرگ میان سالن نشست و به هیچ دلیلی دلش نمی‌خواست سربلند کند. مهراد به بهانه‌ی جواب دادن تلفن کمی فاصله گرفت اما شبانه بدون دیدن هم میدانست اصلا به کسی که پشت خط است، اهمیت نمیدهد.
سنگینی نگاه او بار گرانی بود که شبانه دوست داشت میتوانست آن را به نحوی زمین بگذارد.
ـ بفرمایید خانم.
صدای زنی که با سینی روبهرویش ایستاده بود، رشتهی افکارش را گسست.
لاجرم سربلند کرد. او را نگریست و بدجنسانه سنجید؛ کارگر نباید این‌قدر هم زیبا باشد. این یکی از لیلا که پالتویش را گرفته بود هم، زیباتر به نظر میرسید. پوستش از مانتو و شال سفید رنگی که پوشیده بود، روشنتر جلوه میکرد.
گویی از من ناامید شده باشد، محتویات سینی را روی میز جلویم چید، لبخندی زد وگفت:
ـ واسهتون گل‌گاو زبون دم کردم، با خودم گفتم واسه‌تون خوبه.
صدایش به اندازهای بلند بود که این محبت ظاهری به گوش مهراد نیز برسد، ظاهرا دایره‌ی محبتهای محیلانه عشاق مهراد به خانه هم رسیده بود، چه تراژدی دردناکی.
اگر زن همان موقع میرفت، آنگاه شبانه از این نمایش محبتی که او راه انداخته بود چشم پوشی میکرد اما او ظاهرا قصد نداشت به این راحتی‌ها پرده‌ی پایان تئاتری که به راه انداخته بود را بیندازد.
بشقاب میوه را کمی به سمت شبانه کشید، لبخند غلیظ‌تری زد و توضیح داد:
ـ یه کم رنگ‌تون پریده، توت فرنگی بخورید واسه‌تون خوبه.
درانتهای نگاهش نوعی آگاهی نی‌نی میزد، آگاهی آمیخته به احتیاطی که نهیب میزد، هرچه‌قدر هم ظاهر سازی کند باز هم، تمام حواسش پی توجه مهراد است. شبانه خونسردانه او را نگریست و پرسید:
ـ وقتی با من حرف می‌زنی حواست به من باشه بد نیست.
زن به نحو محسوسی دست و پایش را گم کرد، لبخندش کمرنگ شد و باز جان گرفت و آخر محو شد.
یک قدم به عقب برداشت و بغض‌آلود گفت:
ـ به خدا من... من فقط میخواستم...
قطره اشکی از گوشه‌ی چشم‌زن پایین غلتید. شبانه اصلا نفهمید چرا زن چنین عکس‌العملی نشان داد. با نزدیک شدن مهراد صحنه‌ی تئاتری که به راه انداخته بود، کامل شد. با گام‌هایی بلند به سمت‌شان آمد و مستقیم شبانه را نگریست و پرسید:
ـ چی شده؟
به جای شبانه، زن جواب داد:
ـ به خدا من منظوری نداشتم. نمیخواستم ناراحتشون کنم. به خدا از رو دوست داشتن گفتم واسه‌تون خوبه. قصد بدی نداشتم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • یلدا

    5

    من که از این عشق حس خوبی نگرفتم چون کسی که از نوزادی بزرگش کرده باید حس پدرانه یا برادرانه بهش داشته باشه اصلا برام قابل هضم نیست چون باهم بزرگ شدن

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    پارت اول و این همه ماجرا... اوف... مثل همیشه جذاب و نفس گیر

    ۱۰ ماه پیش
  • GOLBARG

    3

    چه پارت نفس گیر و طولانی بود، کیف کردم، قلم نیست که جادوئه

    ۱۲ ماه پیش
  • .....

    10

    خانم لرکی قلم قویشو در رمان لالایی پاندورا نشون داد... مطمعنم این یکی هم خیلی قشنگههه...

    ۱ سال پیش
  • M

    2

    با اینکه یه پارت خوندم بنظرم خیلی خوبه

    ۱ سال پیش
  • Mah

    2

    من که بد جور جذبش شدممم😍😍 شاید مهرادم شبانه رو دوس دارههههههههه کی میدونههه

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    نظراتت رو بذار برام ممنونم

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    3

    من تاحالاقلم شمارونخوندم امیدوارم که قشنگ باشه وبتونه جذبم کته

    ۱ سال پیش
  • rozalin

    5

    پس پیشنهاد میکنم لالایی پاندورا.هارمونیکا.پیانولا و پیرانا رو حتما بخونید قلم ساناز جون محشره همه رماناش میلیونی مخاطب داره

    ۱ سال پیش
  • اتوسا

    9

    هارمونیکا ،پیانولا،پیرانا مال مرجان فریدی عزیز هست

    ۱ سال پیش
  • ماهی

    7

    هارمونیکا و پیانولا و پیرانا از مرجان فریدی نه ساناز بدنیس اول نگا اسم نویسنده ها کنی

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    2

    فعلن هیچکدوم تاببینم چی میشه

    ۱ سال پیش
  • مهشید

    2

    مثل همیشه شروع جذاب و پرتعلیق 👌

    ۱ سال پیش
  • امینه پاکپور

    1

    برای شروع خوب بود حس کنجکاوی منو تحریک کرد تا حدودی مرموز استارد زده شده دوست دارم به خوندن رمان ادامه بدم👍

    ۱ سال پیش
  • Helia

    2

    رمان خیلی قشنگیه از همین اول از این خدمتکار حالم بهم میخوره

    ۱ سال پیش
  • Hana

    1

    بزن بریم این رمان جذاب رو شروع کنیم🌱

    ۱ سال پیش
  • Hana

    2

    بزن بریم این رمان جذاب رو شروع کنیم🌱

    ۱ سال پیش
  • Lavin

    1

    چقدر جالب بود همین پارت اولش 😍✨️

    ۱ سال پیش
  • H.H

    6

    رمان قشنگیه ولی اسم دختره واقعاً اذیت میکنه

    ۱ سال پیش
کپی شد!