پارت دوم :

شبانه کج مدرانه سنجید، آیا واقعا نیاز است اینقدر پیاز داغش را زیاد کند! دلش میخواست بر سر زن جیغ بکشد که اینقدر مظلوم بازی درنیاورد اما اصلا حوصله‌ی هیچ تنشی را نداشت. ناسلامتی همین الان از بیمارستان مرخص شده بود. زن رسما داشت خودش را برای مهراد لوس می‌کرد و این قضیه حالش را بد کرد. مهراد خونسردانه بحث را مختومه کرد:
ـ شما برید شام رو حاضر کنید. این دختره اومده؟
_بله امروز ریحان به جای سرآشپز قدیمی اومده...سنش کمه آقا بعید بدونم از پس کار بربیاد...
مهراد مستقیم و جدی او را نگریست. در سکوت به او فهماند که حدود را بشناسد.
معلوم بود که زن میخواهد قضیه را کش دهد. میخواست حرفی بزند یا شاید هم قطره‌ی اشک دیگری بریزد. هرچه بود صراحت رفتار مهراد موجب شد از خیر جلب ترحم بیشتر بگذرد و بااجازه‌ای بگوید و برود. بعد از رفتن او، مهراد لیوان بزرگ گل‌گاوزبان را برداشت و به سمت شبانه گرفت. شبانه می‌دانست که مجادله کاملا بی‌فایده است. بدون آنکه سر بلند کند، لیوان را از دستش گرفت و دعا کرد نگاه کشدار او تمام شود. مهراد آرام گفت:
ـ شبانه‌جان دادم برات استیک درست کنن. همونطوری که دوست داری.
شبانه جرعه‌های از دمنوش را نوشید و در دل دعا کرد بتواند کمی تنها باشد. دعایش مستجاب نشد؛ چون مهراد کنارش نشست. مهراد کمی عجیب به نظر می‌رسید. دستانش را کمی روی زانوهایش جمع کرد بعد با سرانگشت کمی ضرب گرفت.
دستش را کمی مشت کرد و بعد تا سرحد ممکن، انگشتانش را باز و بسته کرد. انگار داشت چیزی را سبک سنگین میکرد. همیشه وقتی تردید داشت یا از انجام کاری مطمئن نبود، چنین رفتار میکرد.
شبانه سعی کرد شمه‌ای از شرایط را بفهمد و کمی بعد منصرف شد. جرعه‌ای دیگر نوشید و چشمانش را بست. نفهمید چه‌قدر طول کشید اما با صدای مهراد به خودش آمد:
ـ پاشو عزیزم یه آبی به دست و روت بزن، شام بخوریم.
شبانه با اکراه چشم گشود. دلش نمیخواست چشم باز کند. همان تاریکی معلق خالی از تعلقات را ترجیح میداد اما میدانست یک چیزی درست نیست خصوصا اینکه مهراد هیچ نپرسیده بود و امیدوار بودم همه چیز ختم به خیر شود
میز رمانتیکی که چیده بودند؛ شامل شمعهای روشن، گلهای خوش عطر و غذاهای خوش رنگ و لعاب بود. مهراد اصلا روی فرم نبود اما خودش را سرحال نشان میداد. صندلی را بیرون کشید و با دست اشاره کرد که شبانه بنشیند و او در حین نشستن، عواقب گفتن اینکه میلی به غذا خوردن ندارد را سبک سنگین کرد. چه اصراری بود اوقات تلخی کند. نشست و با چنگال استیکی که خون‌آلود و باب طبعش نبود را برید و با چنگال در دهانش گذاشت و سعی کرد تا سرحد ممکن مواظب رفتارش باشد. مهراد سرانجام سکوت را شکست:
ـ شبانه تو درد که نداری؟ چه‌طوری بهت زد؟ با کمر زمین خوردی؟
شبانه اصلا دلش نمیخواست حرف بزند اما قصد هم نداشت با سکوت مهراد را تحریک کند.
ـ به پهلوم خورد اما خوبم
مهراد دهانش را با عصبانیت پاک کرد، دستمال را روی میز کنار بشقابش انداخت و گفت:
ـ اگه یه چیزیت می‌شد چی؟ ها؟
شبانه دستانش را از زیر میز مشت کرد تا کمی آرامشش را بازیابد و قبل از اینکه مهراد از کوره در برود گفت:
ـ حالا که چیزی نشد مهراد، لطفا عصبانی نشو.
مهراد جا خورد. سعی کرد کمی خودش را جمع و جور کند. لبخندی زد و آرام گفت:
ـ عصبانی نیستم عزیزم. ببخشید. غذاتو بخور
شبانه نفس راحتی کشید. احساس کرد اگر غذا خوردنش موجب میشود از خشم او در امان بماند، با کمال میل تمام استیکی که دیگر عجیب خوش طعم به نظر میرسید را میتوانست بخورد.
از آن روزهای کج مداری و بدخلقی مهراد بود آن وقت‌ها که دلش می‌خواست به زمین و زمان گیر دهد شبانه مطمئن بود نمی‌تواند از زیر بار کاری که کرده است شانه خالی کند مهراد شبیه یک بمب عمل نکرده چنان با چنگال تکه‌های کاهو را ریز ریز می‌کرد که انگار کاهو با آنها پدر کشتگی دارد
به محض اینکه شبانه با دستمالی سفید دهانش را پاک کرد جهنم آغاز شد آراز با صدای بلندی گفت:
_ بگین این دختره‌ی سرآشپز بیاد
شخص خاصی در سالن نبود اما مهراد چنان بلند گفته بود که تمام اهالی خانه صدایش را شنیدند. شبانه می‌دانست که دخترک احتمالاً بدترین وقته ممکن را برای شروع کارش انتخاب کرده است .
سعی کرد نامش را به خاطر بیاورد ریحان بود. لحظه‌ای بعد در باز شد و دخترکی ریز نقش که نگاهش را عجیب می‌دزدید وارد شد. یک جور معصومیت خاص داشت که به چشم شبانه آمد اما مهراد عصبانی‌تر از آن بود که به چیزی جز تشر زدن توجه کند.
_ من گفتم استیک کامل پخته چرا انقدر خون داشت...
ریحان سربلند کرد و برای لحظه‌ای مهراد را نگریست انگار که فنرش غفلتاً در رفته باشد گفت:
_ اما زیاد آبدار نبود تو متد جهانی
...
شبانه نامحسوس سرش را به نشانه نه تکان داد. اگر مهراد می‌خواست با عصبانیت رفتار کند هیچ توجیهی را نمی‌پذیرفت و توضیح بی‌جای ریحان حتی اگر محق بود تنها به اخراج شدنش می‌انجامید
ریحان دقیقاً هشدار شبانه را جدی گرفت و حرفش را نیمه تمام گذاشت حتی در جواب مهراد که پرسیده بود چی هم سکوت کرد چون حالا می‌دانست این یک سوال نیست یک خط و نشان مسلم است که اینکه اگر می‌توانی یک بار دیگر حرفت را تکرار کن شبانه سر بلند کرد دخترک را نگریست دلش می‌خواست بلند شود و بغلش کند و بگوید هیچ اشکالی ندارد‌. با خودش سنجید یک دروغ کوچک زیاد اشکالی ندارد وتوی سرش زمرمه کرد باره آخره که راستشو نمی‌گم. بعد زیر لب گفت:
_ البته تجربه جالبی بود من از این به بعد استیکمو اینجوری دوست دارم بخورم
شبانه اصلاً استیک دوست نداشت تمام بچگیش به آت‌و آشغال خوردن گذشته بود و حالا اگر این استیکی که دوست نداشت کمی هم آبدار بود چه فرقی می‌کرد.
مهراد به سمت او برگشت یکی از معایب شناخت زیاد همین رو شدن دست است مهراد شبانه را خط به خط می‌شناخت لجبازانه سری به نشانه تایید تکان داد و زیر لب زمزمه کرد:
_ باشه مشکلی نیست تموم کن غذاتو...مگه این مدلی دوست نداری؟ منتظر می‌مونم کامل تموم کنی
شبانه به بشقابش نگاه کرد به زحمت توانسته بود چند تکه از گوشت را بخورد طبعش به گیاهخواری می‌رفت و حالا این غذا برایش خود مصیبت بود چنگالش را برداشت تکه‌ای برید چنگالم را بلاتکلیف توی دستش نگه داشته بود.‌سر بلند کرد و ریحان را نگریست. مهراد قاطعانه رو به ریحان گفت:
_ شما می‌تونی بری
و بعد آرام دستش را بالا آورد و پایین چنگال شبانه را لمس کرد و تقریباً به محض بسته شدن در چنگال را از دست شبانه گرفت و توی بشقاب انداخت.
_ این همه زحمت نکشیدم که تو اذیت بشی می‌فهمی حتی اگه خوردن غذایی باشه که دوست نداری تو برای من خیلی مهم شبانه...بارآخرت باشه طرف اینا رو می‌گیری...
شبانه سرش را پایین انداخت چون می‌دانست توصیه‌ای که به ریحان کرده است را خودش هم مجبور است پیاده کند، مهراد آرام لبخند زد
_ الان حس قهرمانی رو داری که نجاتش دادی؟
شبانه آرام لبخندی زد و گفت:
_ خدا می‌دونه که خودمم نیاز به نجات دهنده دارم
مهراد چشمکی زد و خواند:
_امروز اول دی ماه است
من راز فصل‌ها را می‌دانم
و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
تمام خانه مرمرسفید بود وراه پله ای طلایی رنگ وبزرگ طبقه ی بالارا درهمان بدو ورود به طبقه ی اول وصل می کرد و شبانه خدا خدا میکرد بتواند از راه‌پله بگذرد و به اتاقش پناه ببرد. اتاقش تنها جایی بود که تجمل خاصی نداشت برخلاف تجمل بی حد سالن پایین؛ هر پنج دست مبل های قهوه ای رنگ را مستقیم از انگلیس خریده بود وتمام فرشهای دستباف سرمه ای رنگ سفارشی بافته شده بودند و همه‌جا پر از مجسمه‌های عتیقه بود و شبانه واقعا از این همه تجمل بیزار بود.
بعد از شام دوباره روی مبل نشست وسعی کرد خیلی زود شرایط فرار به اتاقش را فراهم کند. زیرلب گفت:
-حالم خوبه خیالت راحت.
یک تای ابروی مهراد بالا رفت. روی دسته مبل روبه روی شبانه تکیه داد، دست به سینه یکی از پاهایش را زیر آن یکی انداخت و گفت :
-خوب. خیلی خوبه که حالت خوبه. پس وقتشه تعریف کنی.
شبانه آب دهانش را به سختی قورت داد، ظاهراً تصادف و مهربان شدنش در اصل ماجرا و دعوا سر بی اجازه بیرون رفتنش ازخانه، تنها وقفه انداخته بودو تمام امیدش برای ختم به خیر شدن ماجر نقش بر آب شد. سربه زیر برد ودعا کرد این مواخذه هرچه زودتر تمام شود. مهراد درحفظ خط قرمزهایش بسیار سخت گیر بود و خدا می دانست که درهنگام عصبانیت چقدر بی رحم ونفوذ ناپذیر می شد. وقتی از جا بلند شد و دوربین را از کیف دستی اش در آورد وبالا گرفت شبانه رسماً قالب تهی کرد
برای لحظه صندلی نیم خیز بلند شد و بعد سر جایش نشست مهراد متوجه تمام حالت‌های او بود سری تکان داد و گفت:
-جلوی اون دفتر روزنامه لعنتی که استخدامی داشت تصادف کردی؟
مهراد در مقابله با شبانه بسیار دست و دلباز بود اما همیشه با وسواسی عجیب تمام حساب و کتاب‌هایش را کنترل می کرد وخدا می‌دانست چندماه آهسته بدون اینکه بفهمد و به چه زحمتی پول جمع کرده بود تا توانست این دوربین را اینترنتی سفارش دهد و با هزار بدبختی راضیش کرد که دوربین را نگه دارد و حالا مهراد بهانه‌ی لتزم برای از بین بردنش را داشت. علت تنفرش از عکاسان را همان روز فهمید. آن شب کذایی مهراد گیج خواب در اتاق زیرپله‌ای که می‌ماند از خواب برخواسته بود. با صدای جیغ‌های خاله‌اش به سمت طبقه‌ی بالا شتافت و در میانه‌ی رسیدن به او جلوی در اتاق مادرش خشکش زد. منصور یزدانی اخرین کسی بود که مهراد بر بستر مادرمرده‌اش دید، قاتل مادر مهراد عکاس بود وآن شب شوم هم دوربینش را روی طاقچه‌ی اتاق گذاشته بود. مهراد از دوربین و لباس زرد و رختخواب بنفش و فرش قرمز و هرچه به آن شب مربوط میشد سخت بیزار بود شبانه می‌دانست سالهاست که دربه در به دنبال منصور یزدانی ست وخدا می دانست که اگر او را می یافت چه می شد.
با فریاد مهراد که دوباره سوالش را پرسید، وحشت زده سربه زیر برد و قطره‌های اشکش را پاک کرد. مهراد دوربین را روی زمین انداخت. شبانه جرئت نگاه کردن به او را نداشت . با بغضی که صدایش را گرفته بود گفت:
-تورو خدا مهراد، ببخشید.دیگه ...
قبل از اینکه شبانه بتواند عذرخواهیش را تکمیل کند، مهراد با پاشنه ی کفشش ظالمانه زیر پاخردش کرد. شبانه بهت زده نگاهش کرد و استیصال چنان قالب شد که حتی قطره‌های اشکش هم خشکید وتنها لرزشی خفیف سرتاپای وجودش رالرزاند. مهراد خشک و تحکم وار گفت:
-میری تو اتاقت وتا وقتی نگفتم حق نداری بیرون بیای، فهمیدی؟
شبانه شبیه کسی بود که داشت در مراسم تدفین عزیزترینش شرکت می‌کرد روی زمین نشست و تکه‌های دوربین را جمع کرد. همانطور که توی بغلش نگهشان داشته بود برای لحظه‌ای احساس ضعف کرد.
به سایه‌ی مهراد روی زمین خیره ماند. دقیقا بالای سرش ایستاده بود. او همیشه آنجا بود دقیقا کنارش اما شبانه اینبار حس خوبی نداشت. یه خشونت افسار گسیخته در مهراد بود که او را می‌ترساند.
_ شبانه من دارم ازت مراقبت می‌کنم... می‌فهمی؟
مهراد بعد از حرکت ظالمانه‌اش طبق معمول مهربان شد در ورای جدیت چشمان سیاه رنگش نوعی خاص از استیصال آمیخته به ترحمی عمیق می درخشید که باعث میشد شبانه نتواند از او عصبانی شود. شبانه سر به زیر برد و تکه‌های خرد شده‌ی دوربین رابه سینه‌اش فشرد و از جا برخواست. با گامهایی لرزان به سمت اتاق خوابش در طبقه‌ی بالا رفت. در میانه‌ی راه پله ایستاد و برای لحظه‌ای مهراد را نگریست. مرد چنان مستاصل به زمین چشم داشت که انگار تفنگ بالای سرش گرفته بودند که چنین اعمال قدرت کند.
شبانه با تمام وجودش آهی کشید و از سالن کوچکی که در تمام اتاق ها به آن باز میشد گذشت. وارد اتاقش که شد بغضش شکست. روی تخت دراز کشید و تکه‌های شکسته دوربین رابغل کرد و آنقدر گریه کرد تا خوابش ببرد؛ خوابی ناآرام و پر از کابوس...
صبح شبانه با لمس دستی که موهایش را نوازش می کرد، شبانه چشمان پف کرده‌اش را باز کرد. مهراد روی تخت کنارش دراز کشیده بود و موهایش را نوازش می‌کرد. آفتاب از پشت پرده‌ی گلبهی؛ صورتی رنگ اتاق رافرش کرده بود چون کودکی که درخیابان کتک خورده وبه خانه برمیگردد وتا والدینش را میبیند به گریه می افتد . شبانه سرش را دربالشت فروبرد وبلند بلند گریه کرد. مهراد آهی کشید وزمزمه وار گفت:
-شبانه جان، عزیزدلم من صلاحت رو میخوام توبهتراز هرکسی میدونی که همه ی وجود منی، حاضرم خاربه چشمم بره اما به دست تونه. اینطوری که گریه میکنی ناراحت میشم. میخوای ناراحتم کنی؟میخوای؟
شبانه نمیخواست، خدا می‌داند که حاضربود جان بدهد اما یک لحظه او را غمگین نبیند. سربلند کرد وبا هق هق بریده بریده گفت:
-نه... ببخشید... نمیخواستم اینطوری بشه اجازه میگیرم دیگه.
مهراد دستمالی از جیبش در آورد ودرحالی که اشکهای را پاک می کرد با لبخند گفت:
-دختر کوچولوی خوشکل من، مسئله اجازه نیست، اطلاع دادنه. من باید بدونم کجا میری شاید تو خوب باشی اما جامعه پراز گرگه. همونطوری که تو وظیفه داری به من احترام بذاری واز خط قرمزهام خارج نشی منم وظیفمه مواظب توباشم. تو هنوز بیست‌‌و سه خیلی خامی هنوز خیلی راه تا پخته تر شدن داری ومن باید مواظبت باشم. شاید خیلی وقتها توتنبیه کردنت سختگیرانه تصمیم بگیرم اما این سختگیری لازمه و توباید بهم اعتماد داشته باشی، باشه؟
شبانه به او اعتماد داشت. به او بیشتر از چشمانش اعتماد داشت. سری به نشانه ی تایید تکان داد وبرای عوض شدن فضا بالحن کودکانه خودش را لوس کرد و گفت:
-بیست وچهارسالمه.
مهراد بلند خندید و لپش را کشید ودرحالی که روی تخت می نشست گفت:
-پاشو دخترلوس، پاشو لباس بپوش زنگ بزنم بچه ها جمع شن بریم بیرون...
-یعنی حبسم تموم شد، عفو خوردم؟
مهراد اخمی شوخ طبعانه کرد وبالبخند در حالی که دست شبانه را گرفت و او را روی تخت نشاند گفت:
-عفو نه، آزادی مشروطه .
#پارت۲۳
چشمکی زد ودرحالی که از جابلند می‌شد با صدای بلندی گفت:
-پاشو دیگه. می‌رم حاضرشم.
هنگام رفتن تکه‌های دوربین را جمع کرد و در حین بیرون رفتن در سطل آشغال ریخت باآنکه دل شبانه برای آن تکه ی با ارزش تنگ میشد امابه احترام مهراد سکوت کرد.
مهراد هنوز بالای سطل آشغال ایستاده بود که تلفنش زنگ خورد؛ با اولین بوق جواب داد و این برای شبانه نشانه‌ی این بود که تماس مهمی‌ست.
_ بله؟ چی شده؟ اینجا؟
سکوت طولانی مهراد و کبود شدن رنگش اصلا نشانه‌ی خوبی به نظر نمی‌رسید.
_ نمی‌فهمم؟ آراز چه خبره؟ معذرت‌خواهی تو الان به چه کار من میاد‌؟ میام
گوشی را قطع کرد و در جیبش گذاشت‌ سر بلند کرد و نگاه اشفته‌اش روی شبانه آرام گرفت. لبخندی زد و سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و بیرون رفت.
شبانه بغضش را فرو داد واز جابلند شد و قصد کرد تنش را بشوید. اما یک کنجکاوی مرموز باعث شد عطای همه چیز را به لقایش ببخشید و دنبال او برود. نتوانست بر این وسوسه‌ی دردساز فائق آید. چشم که باز کرد از راه‌پله گذشته بود. شانس آورد که وقتی لیلا به او رسید و گفت صبحانه حاضر است که مهراد از در خارج شده بود.
_ خانوم با شمام صبحانه...
شبانه سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد و پله‌ها را دوتا یکی پایین رفت.
لیلا مصر گفت:
_ آقا گفتن کسی بیرون نیاد.
شبانه از همان پایین پله ها برگشت و او را نگریست و قاطع گفت:
_ می‌رم آشپزخونه. بی‌زحمت برو اتاق من رو مرتب کن.
شبانه بعد از فرستادن او به دنبال نخودسیاه یکراست به سمت آشپزخانه رفت. میتوانست از پنجره رو به حیاط بیرون را ببیند و شمه‌ای از شرایط را دریابد.
صبحانه را معمولا لیلا حاضر می‌کرد و خلوت صبح خانه اتفاق خوبی بود. شبانه یکدفعه وارد آشپزخانه شدو اطراف را نگاه کرد. کسی نبود.از میان کابینت‌هایی که شبیه یک راهرو آشپزخانه را به دو بخش تقسیم می‌کردند گذشت و چند ظرف را عقب داد تا بتواند از کابینت بالا برود.
پنجره را باز نکرد؛ دیدن از همان پشت پنجره هم کارش را راه می‌انداخت.
مهراد را دید که متفکر ایستاده بود و زن که روی زمین نشسته و خون گریه می‌کرد. چادرش شبیه یک فرش روی زمین افتاده بود و وقت کفش مهراد را گرفت شبانه احساس کرد این زن پابه‌سن گذاشته بهانتهای معنای مطلق عجز رسیده است.
مهراد چادر او را گرفت و بلندش کرد و به سمت بیرون هلش داد و در همان حال صدایی شبیه جیغ از دهان زن بیرون زد که شبیه یک کلمه شبیه انیس بود
تلفن مهراد دوباره زنگ خورد و در ادامه‌ی مسیر زن را به
نگهبان سپرد و خوش‌شانسی بود که وقتی سر بلند کرد و پنجره‌ی آشپزخانه را نگاه کرد شبانه سرش را دزدیده بود. چه در جریان بود نمی‌دانست اما به شدت احساس خطر می‌کرد.
_ شما اون بالا چیکار داری؟ بیا پایین داداشت داره میاد این سمت؟
شبانه هیچ جوابی نداشت سعی کرد پایین بیاید اما پیراهنش از پشت سر به یک میخ گرفت و در همان حال غر زد:
_ چرا باید بیاد آشپزخانه.
ریحان بدون اینکه شبانه خواسته باشد برای کمک بالا آمد و منزجر گفت:
_ حتما آنتن خبر داده
شبانه کلافه پیراهنش را جلو کشید:
_ آنتن کیه؟
_ همون لیلای وزه...آروم پیرهنت پاره می‌شه
_ به جهنم‌‌‌‌...کمکم کن الان می‌رسه
ریحان نیم‌خیز روی کابینت رفت و لبه‌ی پیراهن او را گرفت. میخ دقیقا به پارچه‌ی پیراهن کتان فرو رفته بود و تلاش‌های ریحان افاقه نکرد.
ریحان زیرلب نالید:
_ پاره می‌شه.
شبانه صورتش را به او نزدیک کرد و با حرص گفت:
_ پاره بشه فقط بکشش...الان می‌رسه.
ریحان پیراهن را عقب کشید و پارچه‌ی پیراهن شکافت. هر دونفر همزمان از بالای کابینت روی زمین افتادند و هنوز از جا بلند نشده بودند که سایه‌ی مهراد روی سرشان افتاد. نگاه شبانه از کفش‌های براق او بالاتر نرفت اما ریحان برای لحظه‌ای او را نگریست و سریع از جا برخاست. انگار که یک شریک جرم بخواهد بازوی شبانه را گرفت و هر دو کنار هم در یک خط ایستادند. شبانه با عجله توضیح داد:
_ اومدم بگم تخم‌مرغم رو عسلی می‌خوام. آخه...
نگاه مهراد مستقیم و استیضاح‌گر او را نگریست و بعد به ریحان برگشت. زیرلب گفت:
_ دارم به این فکر می‌کنم که شاید بهتره اخراجت کنم. برو وسایلتو جمع کن
شبانه منتظر بود ریحان از خودش دفاع کند، چیزی بگوید یا حداقل بگوید مقصر نیست اما صدا از سنگ درآمد و از این دخترک نه...وقتی شبانه سربلند کرد مهراد مستقیم داشت، ریحان را نگاه می‌کرد. قبل از این‌که شبانه فرصت کند چیزی بگوید، مهراد گفت:
_ چیزی نمی‌خوای بگی دختر؟
شبانه در دختر گفتن مهراد یک انعطاف را حس کرد. یک جور اغماض. شبانه توی سرش جایی که کسی به آن دسترسی نداشت به خودش قول داد که این بار آخری است که دروغی می‌گوید و در سرش زمزمه کرد باره آخره که راستش‌و نمی‌گم و بعد زیرلب گفت:
_ من برات توضیح می‌دم‌
وقتی مهراد به شبانه برگشت هیچ ردی از آن انعطاف در چهره‌اش نبود. شبانه ناخودآگاه ساکت شد. مهراد دوباره پرسید:
_ با شما بودم
ریحان سر بلند کرد و زیرلب گفت:
_ یه مسابقه‌ی بین‌المللی هست که رویای منه رفتن بهش. می‌خوام یه شف بزرگ بشم. الان فقط تو حوزه‌ی تخصصم می‌تونم جواب بدم. مثلا شما املت مکزیکی رو تست کردید؟
شبانه مستقیم مهراد را نگریست تا تاثیر پرت وپلا گویی ریحان را در او جست‌وجو کند و در اوج ناباوری دریافت که چشم‌های مهراد لبخند دارد. لبخندی که در لبانش تجلی نیافت.
_ چقدر طول می‌کشه املت مکزیکی درست کنه. من بیست دقیقه بیشتر وقت ندارم.
ریحان لبخندی محجوبانه زد و چشمی گفت و به سمت آن‌طرف آشپزخانه رفت. مهراد برای لحظه‌ای رفتن او را نگریست و بعد به شبانه برگشت:
_ مادر منشیم بود. دختره‌ی نفهم قاچاقی رفته سمت دبی و معلوم نیست کجاست. از خودم می‌پرسیدی بهت می‌گفتم
شبانه آرام لبخند زد:
_ همه می‌دونن که تو یه تکیه‌گاه محکمی؛ واسه این اومد سراغ تو
مهراد به او نزدیک شد و زیرلب گفت:
_الان داری برام شیرین‌زبونی می‌کنی؟
_ فهمیدی؟
مهراد جوری بود که مردد است لپ شبانه را بکشد یا نه:
_ معلومه می‌فهمم چون خودم بزرگت کردم.
در حال بیرون رفتن یکدفعه جدی شد:
_ چوب‌خطتت پره بچه. آزادی مشروطتت رو سوخت ندی
شبانه آن‌روز سر میز صبحانه نیامد، هنوز از تصادف درد داشت و افتادن از کابینت درد مضاعف شد. چند مسکن قوی خورد و یکساعت دیگر خوابید. وقتی بیدار شد، مسکن‌ها هنوز اثر داشت. درد هنوز چنگ و دندان نشان نداده بود و آرامش تصنعی و موقت هنوز جایش را به پریشانی نداده بود. وان را از آب ولرم پرکرد و کمی از صابون گل یاس محبوبش را در آن حل کرد. این صابون را جدیدا مهراد از آلبانی برایش سفارش میداد. عطرش کمی غلیظتر از نمونه‌ی مشابه و تقلبی‌اش بود. در وان نشست و به لغزیدن قطره‌های آب روی پوستش خیره شد. سعی کرد هرچه بیشتر پوستش را به صابون آغشته کند تا رد دستان مرد در آمبولانس از تنش پاک شود. یک بخشی را از آن مسیر ترسناکی که گذرانده بود را یادش نمی‌آمد و نمیدانست آیا واقعا لمس شده است یا نه. جرئت نداشت این احساس دردناک را علنی کند. از مهراد خیلی زیاد وحشت داشت. می‌ترسید متهمش کند که خودش مقصر این اتفاق است. کاش تمام مسیر هوشیار می‌ماند. حال خوبی نداشت.
پوستش که قرمز شد، از این کار دست برداشت. حوصله نداشت بابت آسیب زدن به خودش جواب پس دهد. همانطور نشسته در وان دوش را باز کرد و خودش را زیر آن کشید.
آب گرم آرامشش را دو چندان کرد و درهمان حال مقهور افکار درهم و برهم شد. اینکه چه‌قدر دلش استقلال می‌خواهد، اینکه بتواند کاری را تنها انجام دهد اما با حمایت‌های دائم مهراد این رویا نامحقق مینمود. مهراد دوست داشت درتمام زمینه‌ها حمایت یا به معنی بهتر کنترلش کند، مدل لباس پوشیدن، زمان بیرون رفتن، تقابل با اطرافیان، همه و همه بنا به سلیقه‌ی مهراد بود. شبانه با هیچکس احساس راحتی نمیکرد چون مهراد دائم او را زیر نظر داشت. حتی اینقدر استقلال نداشت که یک کتاب بخواند، چون نگهبان دائمش میخواست سردربیاورد که قرار است چه تاثیری از آن مطالب بگیرد. از این همه مواظبت افسرده شده بود و احساس میکرد دراین قفس محبت، قطعاً شبیه به یک حیوان اهلیِ دست آموز است. مهراد برایش همه چیز بود اما شبانه به سنی رسیده بود که دلش حریم شخصی بخواهد و یکی از این حریم‌ها یک تعریف درست از رابطه‌شان بود.
آنقدر زیر دوش ماند تا کرخت شد و وقتی بیرون آمد، حتی حوصله‌ی لباس پوشیدن را نداشت. با همان حوله کمی روی تخت خوابید و کمی بعد وقتی کمی سرحال آمد یک پیراهن بلند دوبندهی یاسی پوشید و کمی مرطوب کننده بر چهره نشاند.
جلوی آینه هنوز حاضر نشده بود که صدای دوستان‌شان را از پایین شنید‌ صدای دویدن که در راه پله آمد منتظر شد که نگار بدون در زدن در را باز کند وخودش را داخل بیندازد وبا شوق تعریف کند که مهراد امروز توجه ویژه ای به او داشته است. سالیان زیادی بود که با این خواهر وبرادر دوست بودند وبا آنکه بسیار صمیمی بودند اما مهراد همیشه سعی می کرد حریمش را بانگار حفظ کند. صدای موتور که در حیاط پیچید شبانه احساس کرد از آن روزهای جهنمی است که ظاهرا از زمین و آسمان برایشان می‌بارید. مهراد از اینکه آراز موتور سوار می‌شد حسابی گلایه داشت و البته در این فقره و در هر فقره‌ی دیگری نگار با مهراد موافق بود شبانه همیشه از ساز موافقی که نگار با مهراد کوک می‌کرد لجش می‌گرفت اگر مطمئن نبود که مهراد هیچ صنمی با او ندارد حتماً تا به حال بهانه‌ای جور کرده بود تا این رابطه دوستی را تمام کند
وقتی در باشتاب باز شد، شبانه جلوی آینه ایستاده بود و سعی می‌کرد خط چشمش را قرینه بکشد. قبل از اینکه اجازه دهد نگار که کنارش ایستاده بود حرفی بزند ادایش را درآورد:
-وای شبانه مهراد چقدر خوشتیپ تر شده وقتی بهش سلام کردم لبخند زد.
نگاربا مشت به بازوی شبانه زد و با حرص تقریباً جیغ کشید:
-خیلی لوسی.
ضربه باعث شد دست شبانه بلرزد وسیاهی خط چشم حتی به سفیدی چشمش هم نفوذ کند. با حرص دستمال مرطوب را برداشت و زیر چشمش را پاک کرد. نگار بدون اینکه اصلاً به افتضاحی که به صورت شبانه زده بود توجه کند روی تخت دراز کشید وبا ذوقی رویامدارانه ادامه داد:
-شلوار وکت کتون سفید چقدر بهش میاد. پیرهن سرمه ای هم پوستش رو روشن‌تر نشون می‌ده. وای خدا...سلام که کردم لبخند زد
شبانه برگشت و نگاهش کرد لبخند آرام گوشه لبش نشست، از آن دست لبخندها که از سر اغماض به نقطه ضعف عزیزان می‌زند. تمام صورت نگار عملی بود؛ بینی سربالای یونانی، لب‌های برجسته و چشم‌هایی که کمی به بالا کشیده شده بودند. شبیه یک الگوی از پیش تعیین شده‌ی تکراری، شبانه همیشه فکر می کرد چقدر خوب که حداقل در تزریق ژل زیاده‌روی نکرده بود و هنوز می‌شد زیبایی را در او بافت.
به نظر شبانه آنقدرها جذاب نبود که بتواند پسری مثل مهراد را جذب کند اما چهره اش آنقدر معصوم به نظر می رسید که بتوان کورسوی امیدی داشته باشند. شبانه با خودش رودربایستی نداشت اگر به هر دلیلی قرار بود روزی از مهراد جدا شود بدش نمی‌آمد این دختر بور وسفید با چشمان آبی عروس مهراد شود. از این فکر چنان درهم شد که دستمال را توی دستش فشار داد مهراد را به هر قیمتی می‌خواست نگار به پهلو چرخید ودستش را زیر سرش تکیه داد وگفت:
-حالا چرا چشمات اینقدر پف کرده ؟
شبانه در آیینه به چشم‌هایش نگاهی انداخت و در حالی که به سمت کمد می‌رفت پرسید:
-خودت چی فکر میکنی؟
نگار مضطرب روی تخت نشست وزیر لب گفت:
-داداش آراز گفت مهراد بهش گفته دوروزی میره مسافرت.چی شد؟
شبانه نفهمید چرا مهراد جریان تصادف را پنهان کرده است و درعین حال که کدورتی که از احوالپرسی نکردن دوستان دلش را تیره کرده بود رفع شد، برایش همان موقع هم عجیب بود که چرا بیمارستان نیامده بودند حالا دلیلش را می‌دانست مهراد کلاً قضیه را مسکوت گذاشته بود. شبانه سعی کرد قضیه را تا حدامکان تحریف کند.
-هیچی بابا عصبانیش کردم.
-خب سرچی؟
-ای خدا...چی بپوشم.
نگار عاقل تر از آن بود که منظور شبانه را نفهمد. در عوض شدن بحث همراهی کرد واز تخت پایین آمد جلوی آینه ایستاد وبالبخند گفت:
-هرچی بپوشی از من خوشکل‌تر نمی‌شی، سیاه سوخته.
شبانه جلوی آینه کنارش ایستاد وبه خود نگاه کرد پوست گندمی رنگ، چشمان بسیار درشت قهوه ای مایل به عسلی، بینی متناسب ولبان برجسته وقتی با قدبلند در می آمیخت او را یک سر وگردن از نگار بالاتر نشان میداد اما تفاوتی عمیق میانشان رخ مینمایاند در نگاه او نوعی نشاط زندگی وجود داشت که در شبانه نبود . آنقدر در گذشته ی تاریک سختی کشیده بود که چیزی در وجودش شکسته یا حتی فاسد شده بود. این خلا به وضوح چنگ ودندان نشان می داد و در پشت این تجملات هنوز همان دخترک پابرهنه که به بازی بچه ها راه داده نمیشد وهم چون طاعون زدگان مهجور می ماند، دهن کجی می کرد.
شاید الان جامعه شبانه را با آغوش باز میپذیرفت و ظاهرش تجلی یک بانوی تمام عیاربه نظر می رسید اما بغض تحقیر سالیانی که هم چون طاعون زدگان بالباس مندرس در خاک خیابان سرگردان بود در زیر لایه های وجودش سنگینی می کرد. شبانه همان کودکی بود که خانواده ها تاکید می کردند همبازی کودکانشان نشود همان لایه ی متعفن اجتماع که سهمش از جمع تنفر وسنگی بود که به سمتش می زدند تا هم چون یک سگ ولگرد دور شود.
با دست نگار که به شانه‌اش خورد قطرات اشکی که در چشمش حلقه زده بود فرو ریخت. لبخندی زد وبدون اینکه بی حاصل علت درد شبانه را بپرسد بغلش کرد و او چقدر به این آغوش نیاز داشت. بعد به سمت کمد رفت وپالتوی چرم عنابی که ست مانتوی خودش بود وهردو راباهم خریده بودند بیرون آورد وباشال و شلوار جین مشکی ست کرد و روی تخت گذاشت.
شبانه از موهبت دوستی چون او سپاسگزار بود و وقتی نگار با خنده لپش را کشید به خنده افتاد.
_ قراره بریم کجا؟
شبانه سرش را به نشانه‌ی نمی‌دانم تکان داد.
_ با موتور اومدین
نگار چتری‌هایش را در آینه درست کرد:
_ معلومه که نه... اون آراز دیونه با موتور اومد. با ماشین خودم اومدم.
نگار موهای او را به هم ریخت و با حسرت گفت:
_ دیونه من از خدامه سوار شم...اصلا کاشکی یکیشو داشتم
شبانه این را گفت و با عجله بیرون دوید. نگار دنبالش نیامد. شبانه می‌دانست او ریسک مواجه شدن با مهراد وقتی موهایش آراسته نیست را به وسوسه‌ی تلافی کردن کارشبانه ترجیح نمی‌دهد.
شبانه پله‌ها را دوتایکی پایین دوید و تقریبا به نفس‌نفس افتاده بود که بالاخره نگار آمد.
آراز و مهراد کنار پنجره ایستاده بودند. باد دود سیگار مهراد را در هوا می‌رقصاند و جوری دود را به سمت بیرون فوت کرد که به آراز نخورد. هم شبانه و هم مهراد می‌دانستند که آراز گاهی سیگار می‌کشد اما نه جلوی مهراد.‌..
اول مهراد متوجه حضور شبانه شد. لبخندی زد و زیرلب گفت:
_ بالاخره حاضر شدی؟
قبل از اینکه شبانه چیزی بگوید آراز به سمت او چرخید و آرام گفت:
_ سلام ذغال‌اخته...چه بلایی سر خواهرم آوردی که اینطوری داری نفس‌زنان میای؟
شبانه دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد و همان‌لحظه نگار رسید:
_ چشم و دلت روشن مهرادخان می‌دونستی خواهرت دلش موتور می‌خواد‌
مهراد ابرو درهم کشید اما آراز بلند خندید و با خنده گفت:
_ خداروشکر بالاخره یکی به اعجاز موتور پی برد.
کلاه کاسکتش را برداشت و چشمک زد:
_قول می‌دم رسیدم سوارت کنم.
نگار غر زد:
_ من تنها باید بیام؟ بیا با ماشین من بریم‌.
مهراد در حالی که بیرون می‌رفت بحث را مختومه کرد:
_ تو با ما میای...زودتر به شب نخوریم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nina

    0

    وای مهراد چجوری میتونه انقدر بدجنس بازی در بیاره بابا چجوری دلت اومد دوربین رو بشکنییی! شبانه بچه تا وقتی تصادف کرد و دزدیدنش مراقب بود اون دوربینه چیزیش نشه حالا آقای رئیس زد ترکوندش😭

    ۴ ماه پیش
  • مرجان

    0

    به نظر من که واقعا قشنگه این داستان، دوست دارم ببینم معماهای داستان چیه و شبانه بالاخره از دست مهراد آزاد میشه یا نه

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    8

    فک کنم این همه تجمل و از فرش به عرش رسیدن به این سرعت،خلافکاری مهراد باشه ...

    ۱۰ ماه پیش
  • GOLBARG

    14

    اصلا حس خوبی از کاراکتر مهراد نمی گیرم و اصلا شیپ نمی کنم با شبانه. خیلی خوب بودددد

    ۱۲ ماه پیش
  • نرگس

    8

    شبانه هم مثل الا گیاهخواری رو دوست داره🥲♥️

    ۱ سال پیش
  • محدثه

    8

    احساس میکنم مهراد قاچاقچی انسان یا اعضاء بدن هستش

    ۱ سال پیش
  • Mah

    3

    خواهشا مهرادد عاشق ریحان نشهههه نشهههههههه نهههههه

    ۱ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    عزیزم بذار استارت بزنی بعد مقاومت کن این‌قدر🤣🤣🤣😂😂😍😍

    ۱ سال پیش
  • طرفدار دیوا

    5

    مهراددددد🤢🤮 تجمل گرایی و در این حد محدود کردن اونو زن ستیز ساخته😷

    ۱ سال پیش
  • ماهی

    0

    تا اینجا خیلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • فاطیما

    0

    نههه مهرداد چرا انقدر این بچه رو اذیت میکنههه😭

    ۱ سال پیش
  • آتنا

    0

    بزار شروع شه بعد بگو 🗿😂

    ۱ سال پیش
  • فاطیما

    2

    اسم شبانه خیلی خاصهههه

    ۱ سال پیش
  • حنا

    0

    خیلی قشنگ و جالب بود

    ۱ سال پیش
  • Helia

    1

    دقیقا مثل لالایی پاندورا رمان زیبایی ❤️

    ۱ سال پیش
  • مریم

    3

    رمان خوبیه ولی اسم شبانه و بعضی کلمات مث کج مدرانه در حین خوندن مانع روان خالی و درک رمان میشه ادم اذیت میشه با خوندن این کلمات .موفق باشید

    ۱ سال پیش
  • مهناز

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!