پارت سوم :

موسیقی ملایم، عطر تند مهراد در عطر درختانی که از عمق جنگل‌های چالوس می‌آمد. شبانه پنجره را باز کرد و دستش را بیرون داد. مهراد درحال رانندگی بدون نگاه کردن گفت:
_ سرما می‌خوری...این بچه هم خوابه...
شبانه آرام نگار را نگریست. روی صندلی عقب به خواب رفته بود و پالتوی مهراد رویش بود. شبانه سرخوش گفت:
_ دیگه نزدیکیم. روش هم کشیده. تو سردت می‌شه؟
مهراد با مهربانی سرش را به نشانه‌ی نه تکان داد و از آینه به آراز نگاه کرد که با موتور پشت سرشان می‌آمد. کلاهش را در آورده بود و چراغ می‌زد. مهراد کلافه گفت:
_ پسره دیونه آخرش یه کاری دست خودش می‌ده.
سرعتش را کم کرد. آراز دقیقا کنار پنجره‌‌ی شبانه رسید.
مهراد قاطع و آرام اشاره کرد:
_ کلاه
آراز مشتش را داخل ماشین آورد و یک دفعه باز کرد. یک مشت گل تمشک و برگ روی شبانه ریخت. شبانه شوکه شده بود. یک دفعه لبخند زد. آراز دقیقا شبانه را می‌نگریست. مهرادکلافه اشاره کرد که حواسش به پیش رو باشد.
آراز کمی از ماشین فاصله گرفت. سرعت گرفت و کمی بعد در پیچ مه‌آلود جاده گم شد.
مهراد در آینه نگار را نگریست و زیرلب گفت:
_ شبانه گل‌ها رو جمع کن بریز بیرون
شبانه از فکر حساسیت مهراد و احتمال اینکه احساسی باشد قند توی دلش آب شد. گل‌ها را جمع کرد و از پنجره بیزون انداخت. گل‌ها در باد به رقص درآمدند.
دوباره نگاه مهراد رنگ محبت گرفت. با آن‌که امکانش هیچ بود که چنین نگرانی را به زبان آورد اما ظاهرا اینکه شبانه گل‌ها را بیرون انداخته بود احتمالات دیگر جز یک شوخی را منسوخ می‌کرد.
آراز جلوی یک دکه‌ی آش‌فروشی ایستاده بود. ماشین مهراد دقیقا کنار موتور او توقف کرد‌.
آسمان ابری وخوشرنگ به زمین نزدیک شده بود و درختان با باد به این سو وآن سو می خرامیدند که از قفل ماشین زده شد.آراز کنار پنجره ایستاد و قاطع گفت:
_ پباده نشین...آش آماده نیست.یه بیست دقیقه کار داره
نگار زیرلب گفت:
_ بیا داخل آراز...یخ کردی
شبانه درحالی که پیاده می‌شد نفس عمیقی کشید:
_ هواش خیلی هوای دلیه...
مهراد به آراز نگاه کرد و غر زد:
_ این چیزا رو تو یادش می‌دی
آراز لجبازانه گفت:
_ این هوای اینجاست. شبانه هوای رو موتور نمی‌دونی چه دلیه...
شبانه که حالا پیاده شده بود به پنجره آویخت:
_ فقط بیست دقیقه. لطفا...
آراز بلند خندید و او هم آن‌طرف پنجره را گرفت:
_ حواسم بهش هست.
مهراد سری تکان داد و زیرلب زمزمه کرد:
_ فقط مراقب خودت باش اون بچه رو هم به کشتن نده‌
آراز چشمی گفت و شبانه کمی بعد تازه دوزاریش افتاد که چه شده است با خوشحالی گفت:
_ ممنونم مهراد.
_ مراقب باش
شبانه با ذوق به سمت آراز رفت که داست موتور را روشن می‌کرد و داد زد:
_ میای ذغال‌اخته یا خودم برم؟
شبانه به کمک آراز سوار موتور شد. آراز کلاه‌کاسکت خودش را روی سر او گذاشت و بعد سوار شد. نگاه شبانه به سمت مهراد برگشت‌. مشخص نبود اما ندیده می‌دانست مهراد مستقیم نگاهش می‌کند.
_ بگیر منو
شبانه با صدای آراز به خودش آمد. آرام دو طرف کاپشن او را گرفت و موتور از جا کنده شد. آب از جاده‌ی خیس به بالا شتک می‌زد... آراز به عمد سرعت زیادی داشت و مارپیچ می‌‌رفت. یک جور احساس هیجان آمیخته به ترس شبانه را فراگرفت. موتور از یک گودال گذشت فرو رفت و بعد بالا آمد. شبانه ناخودآگاه او را محکمتر گرفت. بازوهایش را دور او حلقه کرد و چشم‌هایش را بست.
_ وقتی گفتم منو بگیر دقیقا منظورم این بود.
آراز این را گفت و بعد از پیچ جاده گذشتند و وارد یک جاده‌ی خاکی شدند که پر از ریگ بود. حس شگفت‌انگیزی برای شبانه بود. با آن‌که متوجه حرف آراز شده بود نه جوابی داد و نه جرئت کرد لجبازی کند.
ده دقیقه بعد سرعت موتور کم شد و به گوشه‌ی جاده متمایل گشت. شبانه خودش را کمی عقب کشید. آراز پیاده شد. مه غلیظی فضا را در برگرفته بود‌. در محوطه‌ی یک فضای تفریحی بودند که برخلاف انتظار شبانه شلوغ بود. باصدای آراز از نگاه کردن به اطراف دست برداشت:
_ یخ کردی...
شبانه سرش را به نشانه‌ی تایید پایین آورد.
_ بیا پایین یه چای بخوریم.
شبانه از موتور پایین آمد و ذوق‌زده گفت:
_ خیلی حس خوبی داشت مگه نه؟
آراز لبخند زد؛ از آن لبخندهای اغماض‌آمیز که به نقطه ضعف عزیزان می‌زنند.
_ آره حس خوبی داره...بیا بریم تا یخ نزدی
کمی با رستوران فاصله داشتند که شبانه با دیدن صحنه ای کنار جاده میخکوب شد. پسربچه‌ای کتک خورده را داشتند سوار ماشین می کردند. با آنکه شبانه می‌دانست دزدی کرده و گیر افتاده است اما دردی بی‌امان در وجودش پیچید. این جماعت حق به جانب نمی دانستند که عمل پسر صرفاً تفریح نیست، تلاش برای تنازع بقاست.
شبانه دلش می‌خواست جلوبرود و چشمهای تک تک شان را از کاسه دربیاورد، به چه حقی به تنی که قطعاً ضعیف بود آسیب زده بودند. واضح بود که اگر جلو می رفت هم بیهوده بود تا زمانی که درد را لمس نکنیم این واژه را تنها به سه حرف میشناسیم امان از وقتی که این واژه را به توالی یک عمر لمس کرده باشیم. ماشین که دورتر ودورتر شد صدای آراز از بهتی که شبانه را مسخر خویش کرده بود بیرون آورد:
-چی شده شبانه جان؟
نگاه مات شبانه با چشمان متعجب آراز تلاقی کرد و به زحمت توانست سرش را به نشانه‌ی چیزی نیست تکان دهد. آراز به خط مسیر عبور ماشین نگاهی انداخت وگفت:
-پیش می یاد...
شبانه سرش را پایین انداخت تا برسر او فریاد نکشد. او مسخره ترین جمله را در توضیح این فاجعه انتخاب کرده بود وعجیب هم نبود. درک نمی‌کرد چه درد آمیخته به قساوتی در این صحنه نهفته بود. درحالی که به سمت رستوران می‌رفت سرزنش‌وار زمزمه کرد:
-از بالا که نگاه کنی آره پیشامده...
آراز حسابی جا خورد قدم تند کرد و دقیقاً روبروی شبانه ایستاد:
-حق نداری با من اینطوری حرف بزنی. می‌دونی که؟
شبانه با حرص کلماتی را ادا کرد که حتی خودش هم می‌دانست نباید به زبان بیاورد
-چی شده به اسب شاه گفتن یابو؟
آراز بیش از عصبانی شدن جاخورد وتازه آن لحظه شبانه متوجه شد جمله ای که با پوزخند اداکرده بود مکالمه را روبه استخفاف پیش برده است. از کودکی وقتی ملغمه‌ای از ترس و اضطراب و شوک را تجربه می‌کرد به سکسه می‌افتاد و وقتی آراز لبهایش را تکان داد تا چیزی بگوید، شبانه سرش را پایین انداخت تا سکسه‌اش را پنهان کند. صدایی از گلوی آراز خارج نشد.تنها نگاهش دوباره رنگ آرامش گرفت. شبانه زیر لب گفت:
-متاسفم یه کم عصبی شدم، زیاده روی کردم.
آراز سرش را که به نشانه ی تایید تکان داد. هیچ حسی در نگاهش نبود. شبانه از بزرگواریش شرمنده شده بود. شاید شوخی‌‌هایشان گاهی فراتر از حد می رفت اما احترام همیشه پا برجا بود وحرمتی که شکسته بود را آراز آسان بخشید. شبانه سربه زیر برد وبه کفش های کتان مشکی رنگ آراز خیره شد.
آراز خونسرد لبخند زد:
_ پیش ‌میاد…خوب جریمه‌ت کنم مجبورت کنم پیاده برگردی؟
شبانه می‌دانست یک تهدید شوخ‌طبعانه‌ست. زیر لب گفت:
_ ترجیح می‌دم نقص عضو شم تا توی این سرما برگردم.
آراز یک قدم به او نزدیک شد و بدجنسانه گفت:
_ توی یه جزیره آفریقایی دیدم وقتی می‌خواستن نقص عضو کنن معمولا از سر شناخت حیاتی ترین عضو اون آدمو قطع می کردن
شبانه یک قدم به او نزدیک‌تر شد.
_ خوب حیاتی‌ترین عضو من کجاست
آراز دست شبانه را گرفت و بالا آورد.
_ انگشت اشاره‌ی دست راست برای یه عکاس حیاتی‌ترین عضوشه...
شبانه یکدفعه جا خورد.
_ شبانه فکر کن این انگشتت رو ببرن. دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی با شاتر این انگشت لمس ساتر دوربین رو حس کنی.
شبانه سرش را پایین انداخت و یکدفعه بغض کرد.
_ خدا رو شکر... ترسوندمت سکسه‌ت بند اومد
آراز بعد از گفتن این جمله بلند و یکدفعه خندید و دوباره به همان پسر شوخ طبع برگشت. به شبانه که از خنده اش گیج شده بود چشمکی زد و گفت:
- بغض می‌کنه واسه من...بیا بریم یه چای نبات بدم بهت فشارتم افتاد. اومدم سکسه‌تو قطع کنم فشارت افتاد
آراز پخته تر از آن بود که نفهمد شبانه چقدر شرمنده است وبزرگوارتر که بخواهد حتی بحث را کش دهد. درحالی که به سمت داخل می رفت جدی گفت:
-بیا دخترجون مهراد رنگ زردتو ببینه می‌کشه منو
شبانه لبخندی زد و به دنبال او رفت.
جلوی رستوران شلوغ بود، تعدادی جوان سرخوشانه کنارهم ایستاده بودند وعکس می گرفتند. زنی دورتر دست بچه اش را به سمت ماشین می کشید ومردی هم روی سکو ایستاده بود وهمانطور که با ژست دود سیگارش را با بازدم بیرون می داد، دختری را که میان درختان عشوه گرانه با تلفن صحبت می کرد را دید می زد.
شبانه دقیقاً پشت سر آراز وارد رستوران شد برخلاف انتظار از یک محیط کلاسیک با یک سفره خانه ی سنتی مواجه شدند.
آراز رفتار بزرگوارانه‌ای داشت در تمام مدت یک نوع آرامش عمیق در تمام حرکات دست و صورت و رفتارش بود که آرامش القا می‌کرد. جوری چای نبات شبانه را هم زد که انگار شبانه یک پرنسس است شاید شبانه این احساس را نمی‌کرد اما به حتم آراز همان شاهزاده سوار بر اسب سفیدی بود
که رفتارش هر دختری را مسخر خویش می‌کرد اما شبانه واقعا با تمام وجودش درگیر مهراد بود. مردی که در نزدیک‌ترین حالت دست‌نیافتنی بود‌. آراز پیامی زد و در حالی که گوشی‌اش را دوباره در جیبش می‌گذاشت گفت:
_ زنگ زدم اونا بیان...بخور چای سرد شد...
شبانه چای را برداشت و آرام تشکر کرد‌ و زیرلب زمزمه کرد:
_ به نظرت مهراد و نگار...
چنان برق تیره‌ای در نگاه آراز جستن کرد که نگار حرفش را ادامه نداد. آراز فنجان را برداشت و جرعه‌ای نوشید و لبخند زد:
_ هیچ‌وقت اسم این دو نفر رو کنار هم نیاریم بهتره‌‌‌...نگار البته عقل درست حسابی نداره اما مهراد حواسش هست..‌.بنا به دلایلی خیلی هم هست‌
شبانه لیوان چای را که تا جلوی صورتش بالا برده بود بدون نوشیدن پایین گذاشت.
_ دلایلی یعنی کسی تو زندگیشه؟
آراز لیوان چای را بلند کرد و به سمت او گرفت و چشمک زد:
_ دختر خوب از من حرف نکش باشه؟ و اینکه من متوجهم که تو چه حسی بهش داری...
شبانه جا خورد چون آراز تلویحا گفته بود که می‌داند آن‌ها خواهر و برادر نیستند. ناخودآگاه یک جرعه‌ی بزرگ چای خورد و دهانش کمی سوخت. نمی‌دانست مهراد تا کجای قضیه را به او گفته است و یک احتیاط باعث شد نخواهد با کنجکاوی بندی را به آب بدهد.
کمی بعد مهراد و نگار به آن‌ها پیوستند. برای شبانه دور از انتظار نبود که نگرانی مهراد باعث شود خودش را به جایی که هستند برساند‌، تا مطمئن شوددوباره سوار موتور نشوند. اصلا حدس می‌زد مهراد اگر می‌توانست موتور را به سرانجام دوربین خودش دچار می‌کرد. مهراد همیشه با یک چیزی مشکل داشت؛ دوربین، موتور و حتی عمل‌های جراحی نگار...
مهراد بدون اینکه کفش هایش را دربیاورد روبه‌روی شبانه می‌نشست سرزنش کنان گفت:
-چی شد؟به خاطر موتور سوار شدن فشارت افتاد؟
. آراز پکی به قلیان که مرد کمی پیش آورده بود زد وگفت:
_ مهراد الکی واسه گیر دادن به موتور من دنبال بهانه نباش، خانوم یه دزد کوچولو رو که مردم دستگیر کرده بودن دید و به هم ریخت.
مهراد موشکافنه شبانه را نگریست وزیرلب زمزمه کرد:
-کوچولو؟
-آره پسر بچه بود.
با این جمله ی آراز، برقی از آگاهی نگاه مهراد را روشن کرد. لبخندی زد و سعی کرد بحث را عوض کند:
-نگار خانوم به من تعارف نمیکنی؟
نگار چنان ذوق‌زده شد که نتوانست لبخند گوشه ی لبش را جمع کند و آراز جوری به شبانه نگاه کرد که یعنی امان از دست این دختران و بعد دوباره عمیق پکی به قلیان زد.
شام را در همان رستوران خوردند و تنها کسی که غذا از گلویش پایین نرفت شبانه بود‌‌. اشتها نداشت. مغزش گرسنه بود؛ تقریبا تمام گذشته‌‌ را گرسنه سر کرده بود و حالا در میان این سفره‌ی رنگین شبانه باز هم همان دختر نحیف و پردرد بود. مهراد و آراز کمی صحبت کردند و چون تمام حواس نگار به مهراد بود اصلا با شبانه حرف نمی‌زد. اتفاق خوبی بود؛ بغض دردناک باعث شده بود که حتی یک کلمه حرف زدن برای شبانه میسر نباشد.
تقریبا نیمه‌شب بود که به ویلا رسیدند.
ویلای بزرگ رو به ساحل بود، از املاک پدری آراز که چند باری به آن‌‌جا آمده بودند. حیاط ویلا سه دیوار داشت و در نبود دیوار چهارم حیاط دقیقا به دریا می‌رسید. مهراد عادت داشت شب‌هایی که اینجا هستند تا دیروقت تنها کنار ساحل بایستد و سیگار بکشد.
ایندفعه اما فرق می‌کرد. وقتی مهراد رابطه‌شان را به آراز گفته بود یعنی شاید آن را جدی می‌گرفت و این ازدواج تنها یک قرارداد سوری نبود.دور از ذهن نبود که مهراد به خاطر مصالح شبانه اگر حسی بود را هم کتمان کند.
تمام مدت انتظار می‌کشید تا زمانش برسد و بالاخره وقتی در تاریک و روشن اتاقش مهراد را دید که به سمت ساحل می‌رود
شبانه سرتاپا اضطراب بود. جلوی آینه ایستاد و رژلب کالباسی رنگش را پاک کرد. رژلب قرمز تیره را به لب‌هایش کشید و کش موهایش را باز کرد. دلش می‌خواست یک لباس بازتر بپوشد اما دونفر دیگر هم در این ویلا بودند. تنها شیطنتی که کرد دو دکمه‌ی بالای پیراهنش را باز کرد و زنجیر ظریفش را به زحمت انداخت. مردد شد که لاک بزند یا نه و تازه وقتی به خودش نگاه کرد تازه یادش آمد گوشواره‌هایش را نپوشیده است.
قلبش تندتند می‌زد. یک شرم وحشتناک زیر پوستش دویده بود. این شرایط در حالتی ختم به خیر می‌شد که مهراد هم چنین حسی داشت و شبانه خودش هم میدانست که دارد روی تمام چیزی که بود ریسک می‌کند.
از پنجره به او نگاه کرد؛ به مردی که بزرگش بود، پدر بود،برادر بود، بزرگتر بود و عشق بود. مهراد برای شبانه همه بود و شبانه واقعا او را با تمام وجودش می‌خواست. همین خواستن باعث شد که عطری که مهراد برایش گرفته بود را بزند و از اتاق بیرون برود.
طبقه‌ی بالا راهروها و اتاق‌های زیادی داشت. شبانه دعا کرد که نگار که عادت بدخوابی هم داشت سر راهش سبز نشود و از آن‌بدتر به شیوه‌ی خودش قصد اغواگری نداشته باشد. تا به راه‌پله برسد جانش به لب رسید و پله‌ها زیر پایش شبیه یک شیشه‌ی سرد بودند.
آهسته آهسته پایین رفت و دستش را به لبه‌ی حفاظ فلزی گرفته بود انگار که بخواهد به چیزی تکیه دهد تنها برای قوت قلب...
پایین پله‌ها نفس عمیقی کشید و به سمت در بزرگ چوبی رفت. دستگیره‌ی در را گرفت و بعد منصرف شد. داشت چه غلطی می‌کرد. کلافه یک قدم به عقب برداشت و دوباره فکری آمد که اگر می‌خواهد حرفی بزند مکانش همینجاست. جایی که خاطره‌ی مشترکی با مهراد درآن‌جا نداشت و شاید او می‌توانست کمتر به چشم دختر کوچولویی که بزرگش کرده بتواند نگاهش کند.
دوباره به سمت در برگشت و این‌بار دستگیره‌ی در را پایین کشید. یکدفعه صدای آراز از پشت سر باعث شد دستش را از دستگیره بردارد و خشکش بزند.
_ دخترخانوم اغواگری آدابی داره. به عنوان مردی که خیلی از زن‌ها می‌خوان مخش روبزنن می‌گما، از سر تجربه... الان وقت مناسبی براش نیست.
شبانه یخ کرده بود، ناخودآگاه چرخید و به آراز که دقیقا پشت سرش بود نگاه کرد. آراز هنوز همان لباس‌های بیرون را بر تن داشت. لعنتی حتی بالا هم نرفته بود. شبانه چه بی‌‌احتیاطی بزرگی کرده بود.
آراز اخمی شوخ‌طبعانه کرد و چشمک زد:
_ مهراد اگه بخواد هم نمی‌تونه احساسی به شما دوتا بچه پررو داشته باشه...اون دختر دور و اطرافش زیاده
چند قدم به شبانه نزدیک شد و شبانه همگام با او آنقدر عقب رفت تا در پشت سر متوقفش کرد. دست آراز برای لمس موهای او بالا آمد اما در میانه‌ی راه متوقف شد:
_ نشسته بودم نگار حرکت اضافه‌ای نزنه...ببین چه مادمازلی اینجاست
شبانه نمی‌توانست بین شوخ‌طبعی و شیفتگی او تفکیکی حس کند. یک جور تعادل میان دو حس و یکدفعه به خودش آمد. اینکه آراز از او چشم برداشته بود هم بی‌تاثیر نبود. با لکنت کلمات را ادا کرد:
_ من نمی‌فهمم...از...از...چی حرف می‌زنی...
آراز همان‌طور که توی جیبش می‌گشت، پوزخند زد و همین حرکت باعث شد شبانه کاملا قافیه را ببازد.
بالاخره دستمالی درآورد و به سمت او گرفت:
_ بگیر این رژ قرمز رو پاک کن
شبانه بدون اینکه دستمال را بگیرد اخم کرد:
_ به تو چه ربطی داره؟
آراز شبیه همان دوست همیشگی بود که حسابی قصد تفریح داشت. با خنده گفت:
_ شبانه اون حتی احتمال هم نمی‌ده تو بهش به‌جز برادر نظری داری...فکر می‌کنه این لباس و این رژ قرمز به خاطر منه...بیا برو بالا این قاطیه می‌زنه دهن منو سرویس می‌کنه
شبانه در اوج استیصال در حالی که بغض تا سراپرده‌ی چشم‌هایش رسیده بود لبخند زد:
_ خدالعنت کنه
_ تو داری آتیش می‌سوزنی...خدا منو لعنت کنه؟
شبانه دستمال را از دست او کشید و کلافه در حالی که پله‌ها را بالا می‌رفت رژش را پاک کرد.
شبانه به محض ورود به اتاقش بدترین حس دنیا را تجربه کرد.
شرم، ترس و عذاب‌وجدانی عمیق‌. برای بار هزارم خودش را لعنت کرد که باید در شمایل یک خواهر کوچکتر بماند و حرکت اضافه‌ای نکند.
احساس کرد سرش گیج می‌رود. اینطور مواقع معمولا به چیزی شیرین نیاز داشت و اگر در آن لحظه از این ضعف می‌مرد هم
قصد نداشت دوباره به طبقه‌‌ی پایین برگردد. کلافه روی تخت نشست و صورتش را میان دستانش گرفت. با تقه‌‌ای که به در خورد از جا پرید. بیش از آن که معمول بود هیستریک شده بود. در کمی باز شد و صدای خفه‌ی آراز صدایش زد:
_ شبانه...
شبانه واقعا از ته قلبش نمی‌خواست دیگر با او مواجه شود نه حداقل امشب.
دست آراز یک بسته شکلات را داخل آورد و تکان داد. شبانه آرام لبخند زد و از جا بلند شد و به سمت در رفت.
بسته‌ی شکلات را گرفت و در را کمی باز کرد. آراز در تاریک و روشن سالن بالا ایستاده بود. چشمکی زد و مهربان گفت:
_ برو بخواب‌‌‌...من حافظه‌م ضعیفه. فضاحت امشب رو یادم نمی‌مونه.
شبانه در اوج حال بدش یکدفعه زد زیر خنده. آراز هیسی گفت و بعد در حالی که به سمت راه‌پله می‌رفت یکدفعه چرخید و تعظیمی کوتاهی کرد و باشیطنت گفت:
_ شب آرامتون به خیر زیبای شهرآشوب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Marmar

    0

    مطمئنم آراز ب شبانه حس داره

    ۴ روز پیش
  • ویونا

    1

    سوتیایی که شبانه به آراز میده خیلی خواستنیه

    ۴ ماه پیش
  • Nina

    0

    خدا هیچکیو اینجوری مثل شبانه ضایع نکنه🤣

    ۴ ماه پیش
  • نرگس

    0

    حس میکنم آراز دروغ میگه این چیزارو چون به شبانه حس داره

    ۵ ماه پیش
  • نگین

    2

    نمیدونم چرا نه آراز جس خوب میده نه مهراد

    ۶ ماه پیش
  • ویونا

    0

    برای بار دوم این جلدو شروع میکنم>>>اینقدر جذاب و خاص بود نتونستم تحمل کنم باز برگشتم با دقت بیشتر بخونم

    ۶ ماه پیش
  • GOLBARG

    9

    اون اولش از اینکه مهراد بهش گفت بچه ذوق کردم. ولی نه... انگار مهراد یتیم خونه داره، به همه میگه بچه... به نگارم میگه 😂

    ۱۲ ماه پیش
  • ویونا

    0

    عالی بود وایی

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    15

    اولین کراش رو میزنیم روی اراز

    ۱۰ ماه پیش
  • Anita

    0

    آخی چقد حواسش به شبانه هست😢

    ۱۱ ماه پیش
  • GOLBARG

    10

    کی میدونه...شاید آراز این شکلی گفته که نزاره شبانه اون شکلی بره پیش مهراد

    ۱۲ ماه پیش
  • .....

    1

    اگر ب این زودی مهراد از حس شبانه متوجه میشد ک ب درد نمی خورد...ولی آراز هم بچه باحالیه

    ۱ سال پیش
  • Mah

    3

    وای یه جوریه ک هم از اراز بدم میاد هم خوشم میاد😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • مبینا

    4

    آخی آراز رو دوست دارم 🥰🥲

    ۱ سال پیش
  • شهرزاد

    1

    فکر کنم آراز شبانه رو خیلی دوست داره آخی بچه🥲

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    3

    چقدآرازمهربونه

    ۱ سال پیش
کپی شد!