پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت نوزده :
دستم را به زمین تکیه دادم تا بلند شوم، اما رادوین پیش از آنکه بتوانم تکان بخورم، دستش را روی شانهام گذاشت و مرا سر جایم نگه داشت:
ـ نمیفهممت دقیقا داری چیکار میکنی؟...تو حالت خوب نیست..
نگاهش نکردم. فقط سعی کردم دوباره خودم را از زمین جدا کنم.گفتم:
ـ باید برم.
دستش کمی محکمتر روی شانهام نشست.کلافه نفسش را بیرون داد و جواب داد:
ـ نه... تو با این... وضعیت نمیتونی هیچجا.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

رزا
0تا اینجا که عالی بود خدا قوت فاطمه جون 👌💞💝