پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت شانزده :
چند تنهی درختِ افتاده، مسیرمان را بسته بود.
رادوین بیدرنگ از رویشان عبور کرد. من هم با عجله پشت سرش گام برمیداشتم، اما درست هنگام پایین آمدن، پایم روی تنهی خیس و لغزندهای سر خورد. بدنم به سمت زمین متمایل شد، اما رادوین در یک لحظه بازویم را گرفت و نگهم داشت.با لحنی که نگرانی از ان چکه میکرد .گفت:
ـ مواظب باش!
نگاهی به اطرافمان انداختم.آتش پشت سرمان انگار جان گرفته بود. شعلهâ€
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فرشته
0عالی و جذاب و بی نظیر❤️