پشت این سکوت به قلم فاطمه مهدیان
پارت سیزده :
ماشین سرعتش را کم کرد. بوی خاکستر و چوب سوخته حالا غلیظتر شده بود، طوری که حتی از پشت شیشهی بسته هم نفسم را میگرفت. مسیر باریکتر شد و درختها انبوهتر، انگار جنگل هر لحظه ما را عمیقتر به درون خویش میکشید.
کمی جلوتر، میان مه و دود، طرح یک حصار سیمی نمایان شد؛ حصاری بلند که دور بخشی از جنگل کشیده شده بود. روی حصارها، هر چند متر یکبار، تابلوهای مثلثی شکل با مضمون خطر برق گرف
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
دختر صحرا
1رادوین رو بردن
۱ ماه پیشزهره
0وایی استرس گرفتم.. قضیه دارک شد
۱ ماه پیشمهرانه
0رادوین؟ نکنه مربوط به همین فلشه کاش فلشو برمیداشت همش حس میکنم وقتی برگرده فلش نیستش سرگرد چی میخاست بگه اگه تا صبح اتفاقی بیفته چیی
۱ ماه پیشاریا
0منم حس میکنم به فردا صبح نمیرسه
۱ ماه پیشیاسمن
5قضیه یکم مشکوکه:/ من جای مروارید استرس گرفتم
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فرشته
1وای.. یعنی اینجا چه خبره؟ هیجانی تر و جذاب تر شده😍 این رمان فوق العاده هست❤️