پارت چهارده :

صدایی مهیب، از پشت سرم، هوا را شکافت؛ چنان ناگهانی که پیش از آنکه مغزم فرصتِ فهمیدن پیدا کند، تمام بدنم، برای کسری از ثانیه، خشک و بی‌حرکت ماند.
زمین زیر پایم تکان شدید خورد، گویی خودِ خاک نیز از آن غرش هراسیده باشد. در کسری از ثانیه، ذهنم هیچ تصویری نساخت؛ تنها خلأیی سفید و ازاردهنده، جایی که می‌بایست فکر جای می‌گرفت.
موجِ داغِ انفجار، از پشت، بر تنم نشست؛ سوزشی که همچون تیغی،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یاسمن

    0

    چ جای حساسی تموم شد پارت هدیه میخوام :)

    ۳ ساعت پیش
  • 🌹ندا

    0

    واای چه بد جایی تموم شد نویسنده جان لطفا یه پارت هدیه بزارید 😍😍🙏🙏

    ۴ ساعت پیش
  • زهره

    0

    وای وای وای.. استرس گرفتم..

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!