پارت هفتم :

درب شیشه‌ای بیمارستان پشت سرم با صدایی آرام بسته شد، موجی از هوای سرد شب به صورتم خورد.

بی‌اختیار چشم‌هایم را بستم و نفسم را آهسته بیرون دادم.هوای بیرون با هوای سنگین و خفه‌ی راهروهای بیمارستان فرق داشت، اما سینه‌ام هنوز همان‌قدر سنگین بود؛ انگ ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!