پارت سی و سوم :

- چطوری؟
- اگه دود سیگارت و ندی تو حلقم بهتر میشم!
حیدری در جواب حرفم فقط یه نیشخند زد. آخ که چقدر همه ی کاراش رو مخم بود. حتی بعد از حرف منم اون سیگار لعنتی شو خاموش نکرد.
- انگار ضربه ی طرف همچین کاری هم نبوده، همچنان بلبل زبونی!
سرمو چرخوندم سمت شهاب که همراه ماهان نشسته بودن بالای سرم، ولی به محض حرکت با یه آخ بلند پلکامو روی هم فشار دادم.
- یارو یه جوری زده که هفت جد و آبادم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    چقدرم از حیدری می ترسه،آخه مگه کاری کردی،دست بند بزنه ببره 🤣

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بچه ها خیلی شرمندم پارت امشب میوفته برای فردا🥲💎

    ۱ ماه پیش
  • میم

    1

    وای خدا همین کم بود خودشم شبیه اجنه بشه،وای 🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
کپی شد!