پیمان به قلم زهرا باقری
پارت سی و چهارم :
- باید برین پیش صحرا، اون آشنا زیاد داره، یکیو میشناسه میاد درست میکنه همه چیو.
جمله ی زن عمو توجهم و جلب کردو سرمو چرخوندم سمتشون. نشسته بود کنار مامان و باهاش صحبت میکرد، مامانم هم مدام سرشو به نشونه ی تایید تکون میداد. همین لحظه خیلی اتفاقی چشمم خورد به حامد که با تاسف بهشون نگاه میکرد. منظورشو از این کار نفهمیدم تا وقتی که یهو با صدای بلند گفت:
- این اراجیف و خرافاتی ها کرد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
بیشتر از پررو بودنشه تا حسودی، اگر واقعا علیرضا رو مثل برادر دوست داشت که خیلی وقتا تنهاش نمیذاشت😶
۱ ماه پیشVelora
1نگو من از شخصیتش خیلی خوشم میاد ای کاش شهاب شخصیتش تو رمان منفی نشه
۴ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
نه منفی که نه ولی درکل از اون نامرداییه که وقتی باید باشه نیست😂😂😂😂
۴ هفته پیشVelora
1😂🤧این ماهان علی و شهاب منو یاد مهرداد و میلاد و سیاوش میندازن قضیه حسودیشون
۴ هفته پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
البته اون پایین گفتم، شهاب حسود نیست فقط خیلی خیلی پررو🤣🤣🤣
۴ هفته پیش....
1باباش خیلی باحاله
۱ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
دایی و خواهرزاده قراره رو اعصاب علیرضا پیاده روی کنن 🤭🤭🤭
۱ ماه پیش.....
1بی صبرانه منتظریم ببینیم:))))
۱ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
🥰🙏
۴ هفته پیشمیم
1اگه اینقدر بیکار بود بشه بادیگارد تو،خب همین الان می بردت پیش پیمان 😁
۱ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
دقیقاً، انگار نه انگار یارو ۲۴ ساعته دنبال گردن کلفت های محلشونه 😁😁
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1چقدر این شهاب گیر می ده به ماهان،خودشم هیچ ایده ای نداره پسره حسود ترسو😮🤭