پارت بیست و دوم :

وسط حرفای حیدری حس کردم صدایی رو از پشت پنجره شنیدم، ولی بهش توجهی نکردم.
- خب اگه این مسئله کاملاً مربوط به منه، چرا اومدین اینجا جواب سوال هامو بدین؟
- چون اون یارو داره رو دم من لگد میکنه!
نمیدونم چرا وقتی حیدری اینو گفت با صدای بلند خندیدم. خندیدنم هم به هیچ وجه تحت اختیار خودم نبود و تقریباً یه دقیقه طول کشید تا بتونم جلوشو بگیرم.
وقتی دیدم حیدری از آینه ی ماشین زل زده به م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دیا

    1

    از شهاب خوشم میاد دیوونه ست پسره😂 از این به بعد می تونم خودمو به عنوان زن شهاب معرفی کنم. می دونم ناامیدمون نمی کنه بعدا می گین دمت گرم شهاب😂

    ۵ ماه پیش
  • ƒαтιмα

    1

    تو زن شهاب من زن ماهان بیا یه زن برا حیدری هم پیدا کنیم

    ۵ ماه پیش
  • دیا(زن شهاب)

    1

    نهههه با شهاب بداخلاقه، فعلا بره از سینگلی بمیره😂😂😂

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خصوصیات بد زیاد داره کلا🤭

    ۵ ماه پیش
  • زن شهاب

    1

    مشخصه، فعلا بره جنا بخورنش زهراجون لطفا اگه دچار تحول نشد بزن جن زده ش کن🤧😂

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    بچه ها پارت امشب احتمالا میوفته برای آخر شب یا فردا صبح، واقعاً ببخشید امروز اصلا فرصت نوشتن نشد💞

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    به شهاب اعتباری نیست، یهو دید سر همه رو به باد داد😂😂

    ۵ ماه پیش
  • Raz

    1

    روستای ما هم ساعت از هشت و نیم نه که میگذره برقای عابرم یکی در میون خاموش میشه😂💔

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😆🤭

    ۵ ماه پیش
  • Raz

    1

    چرا همشون عقب نشستن حالا😂

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    از بس حیدری مهربونه 🤣

    ۵ ماه پیش
  • دیا(زن شهاب)

    0

    خیلیم خوبه پسرم، اگه اذیتش کنید میام لامپای تیربرقانو می ترکونم😒😂

    ۵ ماه پیش
  • زن سیاوش

    0

    این همه جن وسط روستا چیکار می کنه؟😂😂😂😂

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    انگار یه چیزی همشونو جمع کرده اونجا😈😈

    ۵ ماه پیش
  • زن سیاوش

    0

    اینم نکته جالبیه🤨

    ۵ ماه پیش
  • زن سیاوش

    0

    البته منم هفته پیش داشتم تو روستا رانندگی می کردم یه برق کل روستا رفت دقیقا شبیه جنگل های آنابل زده شده بود🤣🤣🤣 وای خیلی ترسناک و هیجانی بودددد همش منتظر بودم سایه ای چیزی بیاد ولی نیومد🙁

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    الان باید خوشحال باشی😂

    ۵ ماه پیش
  • زن سیاوش

    0

    نه بابا هیجان رو ترجیه می دادم 🤣🙁

    ۵ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    وای خدا بگم چیکارت نکنه شهاب 😆😆 وقتی گفت بدون من خوش میگذره حس کردم یه سکته خفیفی زدم🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    جملش غلط انداز بود، قشنگ یه ثانیه فکر کردن جنه اومده تو ماشین 😆

    ۵ ماه پیش
  • زن سیاوش

    0

    شهاب ورودتو دوست داشتم داداش🤨🤣

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    این روستا قانونش فرق می کنه از نه ده شب دیگه حق تردد تو روستا با جناست 😅

    ۵ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    فعلاً اجازه عبور و مرور به آدما میدن ولی بعداً دیگه معلوم نیست...🫣

    ۵ ماه پیش
  • میم

    2

    باید می گرفتن یه کتک حسابی بهش می زدن،الان وقت شوخی بود کله پوک 😠😁🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • ƒαтιмα

    2

    میروم مدیتیشن کنم تا فردا شهاب ای حرکتا چیچیه بجیرم برات علی که رفیقات یکی از یکی دلقک ترن😂😔

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️