پیمان به قلم زهرا باقری
پارت بیست و دوم :
وسط حرفای حیدری حس کردم صدایی رو از پشت پنجره شنیدم، ولی بهش توجهی نکردم.
- خب اگه این مسئله کاملاً مربوط به منه، چرا اومدین اینجا جواب سوال هامو بدین؟
- چون اون یارو داره رو دم من لگد میکنه!
نمیدونم چرا وقتی حیدری اینو گفت با صدای بلند خندیدم. خندیدنم هم به هیچ وجه تحت اختیار خودم نبود و تقریباً یه دقیقه طول کشید تا بتونم جلوشو بگیرم.
وقتی دیدم حیدری از آینه ی ماشین زل زده به م
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ƒαтιмα
1تو زن شهاب من زن ماهان بیا یه زن برا حیدری هم پیدا کنیم
۲ ماه پیشدیا(زن شهاب)
1نهههه با شهاب بداخلاقه، فعلا بره از سینگلی بمیره😂😂😂
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خصوصیات بد زیاد داره کلا🤭
۲ ماه پیشزن شهاب
1مشخصه، فعلا بره جنا بخورنش زهراجون لطفا اگه دچار تحول نشد بزن جن زده ش کن🤧😂
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
بچه ها پارت امشب احتمالا میوفته برای آخر شب یا فردا صبح، واقعاً ببخشید امروز اصلا فرصت نوشتن نشد💞
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
به شهاب اعتباری نیست، یهو دید سر همه رو به باد داد😂😂
۲ ماه پیشRaz
1روستای ما هم ساعت از هشت و نیم نه که میگذره برقای عابرم یکی در میون خاموش میشه😂💔
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
😆🤭
۲ ماه پیشRaz
1چرا همشون عقب نشستن حالا😂
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
از بس حیدری مهربونه 🤣
۲ ماه پیشدیا(زن شهاب)
0خیلیم خوبه پسرم، اگه اذیتش کنید میام لامپای تیربرقانو می ترکونم😒😂
۲ ماه پیشزن سیاوش
0این همه جن وسط روستا چیکار می کنه؟😂😂😂😂
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
انگار یه چیزی همشونو جمع کرده اونجا😈😈
۲ ماه پیشزن سیاوش
0اینم نکته جالبیه🤨
۲ ماه پیشزن سیاوش
0البته منم هفته پیش داشتم تو روستا رانندگی می کردم یه برق کل روستا رفت دقیقا شبیه جنگل های آنابل زده شده بود🤣🤣🤣 وای خیلی ترسناک و هیجانی بودددد همش منتظر بودم سایه ای چیزی بیاد ولی نیومد🙁
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
الان باید خوشحال باشی😂
۲ ماه پیشزن سیاوش
0نه بابا هیجان رو ترجیه می دادم 🤣🙁
۲ ماه پیشسهیل۲۹
2وای خدا بگم چیکارت نکنه شهاب 😆😆 وقتی گفت بدون من خوش میگذره حس کردم یه سکته خفیفی زدم🤣🤣
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
جملش غلط انداز بود، قشنگ یه ثانیه فکر کردن جنه اومده تو ماشین 😆
۲ ماه پیشزن سیاوش
0شهاب ورودتو دوست داشتم داداش🤨🤣
۲ ماه پیشمیم
2این روستا قانونش فرق می کنه از نه ده شب دیگه حق تردد تو روستا با جناست 😅
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
فعلاً اجازه عبور و مرور به آدما میدن ولی بعداً دیگه معلوم نیست...🫣
۲ ماه پیشمیم
2باید می گرفتن یه کتک حسابی بهش می زدن،الان وقت شوخی بود کله پوک 😠😁🙏🏻
۲ ماه پیشƒαтιмα
2میروم مدیتیشن کنم تا فردا شهاب ای حرکتا چیچیه بجیرم برات علی که رفیقات یکی از یکی دلقک ترن😂😔
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دیا
1از شهاب خوشم میاد دیوونه ست پسره😂 از این به بعد می تونم خودمو به عنوان زن شهاب معرفی کنم. می دونم ناامیدمون نمی کنه بعدا می گین دمت گرم شهاب😂