پارت بیست و پنجم :

- علیرضا... نظرت چیه راه بیوفتی؟
همونطور که نگاهم دوخته شده بود به حرکت رفت و برگشت تاب زمزمه کردم:
- چیشد؟ تو که میگفتی من و بقیه داریم توهم می‌زنیم!
- هنوزم میگم، منتها نمی‌خوام به خاطر این توهم ها سرم به باد بره!
شهاب که بعد از این حرف شروع کرد به بالا کشیدن شیشه ی سمت شاگرد، تازه به این یقین رسیدم که تو تمام این مدت منظورش از توهم، واقعیت های محضیه که فقط از سر ترس انکارشون م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ƒαтιмα

    0

    اخ جوننن شهاب ترسیدد

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ ماه پیش
  • میم

    2

    وای کاش این شهاب مثل مهرداد یه حال حسابی ازش می گرفتن یه دل سیر بخندیم بهش،این بارم بد نبود،پس از ترسش انکار می کنه 🤣🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نگران نباش حالا حالا ها جا داره واسه ترسش 🤣🤣

    ۲ ماه پیش
کپی شد!