پارت سی :

- برق چرا رفت؟!
شهاب جوری عربده کشید که من از جام پریدم. برای اینکه آرومش کنم از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
- چیزی نیست بابا، شاید کنتر پریده، الان درستش میکنم...
هم زمان با تموم شدن جملم دستمو گذاشتم رو دستگیره ی آشپزخونه؛ اما بلافاصله متوجه شدم که در باز نمیشه!
- بچه ها در باز نمیشه.
نمی‌دونم چرا با وجود بد بودن شرایط، این خبر و در کمال آرامش به بقیه دادم. انگار تمام وجودم ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    2

    فقط دلتنگی حامد برای علیرضا💔❤️ 🔥❤️ 🩹

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🥲🌸 از طرفی مغرورم هست، وقتی دید پسرش بغلش نکرد ترجیح داد صبر کنه تا به وقتش 🙁

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    یعنی جنا سوگندو انداختن تو،خیلی کار بجایی کردن اینبار 🤣

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    قشنگ با لگد ازش پذیرایی‌ کردن 😶😶

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    احساس می کنم حامد آدم خوبیه برعکس مامان نچسب بداخلاقش 😁🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • ƒαтιмα

    2

    ایولللللل داستان شرو میشههههه یوهوووووو

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😁😁😁🌸🌸

    ۲ ماه پیش
  • ۰__○

    2

    هی بلا کش علیرضا😂

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😂😂😂😂

    ۲ ماه پیش
کپی شد!