پیمان به قلم زهرا باقری
پارت سی و پنجم :
بعد از رفتن حیدری حس کردم حال جسمیم داره بهتر میشه، هرچند که از نظر روحی روانی درب و داغون بودم؛ اما تونستم از جام بلند شم و یه دوش بگیرم. شهابم که دم غروب از خدا خواسته برگشت خونه، منم دیگه برای موندن بهش اصرار نکردم، دوست نداشتم مجبورش کنم به کاری که دوست نداره و تهش با وجود اینکه نمیخواستم تنها بمونم تا دم در همراهیش کردم. این وسط ماجراهای این بشرم که تمومی نداشت و موقع روشن کردن ماشی
لطفا صبر کنید...

میم
1میگه اگه خدا بخواد پدرتم نامحرم نیستم آخه مگه دختره،خب روش نمی شه 😁🙏🏻