پارت صد و چهل و هفتم :

لقمه‌ٔ کوچکی گرفتم و پرسیدم:
- اینجا برای کیه؟
- قبلاً برای بابای بهنام بود، الان برای من و بابک.
ابرویی بالا انداختم. توضیح داد:
- چند وقت پیش بهنام می‌خواست مغازه بخره پول لازم بود، چند سال قبل دوسه‌باری مجردی باهاش اومده بودیم اینجا، بابک خیلی از محله و آب‌وهواش خوشش اومده بود، دلش می‌خواست این‌جا یه خونه‌ٔ ویلایی بخره، ولی پولش کم بود، وقتی بهنام گفت باباش قصد فروش د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!