پارت صد و چهل و هشتم :

بغض به گلویم چنگ زد و چشم‌هایم سوخت. مانده بودم میان او و مامان. طرفِ هر کدام را می‌گرفتم، آن یکی را از دست می‌دادم.
- مامانم… ازت شکایت کنه چی؟
خندید و به مسخره گرفت:
- پس تو چیکاره‌ای؟ می‌گی خودت باهام اومدی و دوستم داری که آزادیِ من و عقدمون یکی بشه!
می‌دانستم اگر کار به آن‌جایی برسد که ترسش را داشتم، به همین راحتی که گفته بود حل نمی‌شود، اما سکوت کردم. حرف زدن روی او تأث

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!