پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و چهل و هشتم :
بغض به گلویم چنگ زد و چشمهایم سوخت. مانده بودم میان او و مامان. طرفِ هر کدام را میگرفتم، آن یکی را از دست میدادم.
- مامانم… ازت شکایت کنه چی؟
خندید و به مسخره گرفت:
- پس تو چیکارهای؟ میگی خودت باهام اومدی و دوستم داری که آزادیِ من و عقدمون یکی بشه!
میدانستم اگر کار به آنجایی برسد که ترسش را داشتم، به همین راحتی که گفته بود حل نمیشود، اما سکوت کردم. حرف زدن روی او تأث
لطفا صبر کنید...
