پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و چهل و ششم :
پنجره را سریع بستم و به عقب برگشتم. دلم میخواست دوش بگیرم، اما فقط دست و رویم را شستم و از اتاق بیرون رفتم. گوش تیز کردم و فقط سکوتِ محض خانه عایدم شد. آفتاب از پشتِ شیشههای قاببندی و مربعیشکلِ پنجرهٔ انتهای سالن روی فرشِ لاکی پهن شده و سایهٔ پایههای میز و صندلی چوبی مقابل کافیبار تا روی پارکت ها کش آمده بود. اگر گوشیام مصادره نشده بود، مُحال بود از ثبتِ تصویر زیبای پیش چشمم
لطفا صبر کنید...
