پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و پنجاه و ششم :
پشت پنجره ایستادم و پرده را کنار زدم. باران گرفته بود، آن هم در مرداد ماه! شگفتزده وهمراه با لبخندی کوچک و غیرارادی پنجره را باز کردم و کف دستم را بیرون بردم. اینجا کجا بود که چلهٔ تابستان هم باران میبارید؟
صدای ضربههای نوکانگشتی و آرامی که به در خورد، از آن حالِ خوشِ لحظهای بیرونم کشید. نگاهم به عقب برگشت و به گمانِ اینکه فؤاد پشت در بود، با لحن دلخور و بیحوصلهای بیا گف
لطفا صبر کنید...
