پارت صد و پنجاه و ششم :

پشت پنجره ایستادم و پرده را کنار زدم. باران گرفته بود، آن هم در مرداد ماه! شگفت‌زده وهمراه با لبخندی کوچک و غیرارادی پنجره را باز کردم و کف دستم را بیرون بردم. اینجا کجا بود که چله‌ٔ تابستان هم باران می‌بارید؟
صدای ضربه‌های نوک‌انگشتی و آرامی که به در خورد، از آن حالِ خوشِ لحظه‌ای بیرونم کشید. نگاهم به عقب برگشت و به گمانِ این‌که فؤاد پشت در بود، با لحن دلخور و بی‌حوصله‌ای بیا گف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!