پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و پنجاه و دوم :
انگشتِ اشارهاش را به سینهاش کوبید و شمردهتر ادامه داد:
- من… کار اشتباهی نکردم یمین، همینکه دلمو خنک کرده، یعنی درست بوده، واسه همین، نه از اینکه تو رو آوردم اینجا پشیمونم، نه از کاری که با افسون کردم، نه حتی از بلایی که سرِ اون پسرهٔ الدنگ آوردم!
تمامِ خونسردی و بیخیالیاش به آنی دود شده بود. میان ابروهایش خط افتاده بود و هیچ آرامشی در نگاهش نبود. رگ پیشانیاش ورم کرد
لطفا صبر کنید...
