پارت صد و چهل و سوم :

***
چشم‌هایم را بسته، اما هوشیارِ هوشیار بودم. هر از گاهی چشم باز کرده و جز تاریکی و باران چیز تازه‌ای ندیده بودم. پیچیدن ماشین و افتادنش توی مسیری ناهموار سبب شد چشم باز کنم و صاف بنشینم. از پسِ شیشه‌ٔ جلو و حرکتِ تند برف‌پاکن‌ها با دلهره و کنجکاوی اطراف را کاویدم. باران تندی می‌بارید. خانه‌های آجری و بدونِ نما و نوری که در دل تاریکی و از میانِ مهی غلیظ از پشت پنجره‌هایشان می‌تابی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!