پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت صد و چهل و سوم :
***
چشمهایم را بسته، اما هوشیارِ هوشیار بودم. هر از گاهی چشم باز کرده و جز تاریکی و باران چیز تازهای ندیده بودم. پیچیدن ماشین و افتادنش توی مسیری ناهموار سبب شد چشم باز کنم و صاف بنشینم. از پسِ شیشهٔ جلو و حرکتِ تند برفپاکنها با دلهره و کنجکاوی اطراف را کاویدم. باران تندی میبارید. خانههای آجری و بدونِ نما و نوری که در دل تاریکی و از میانِ مهی غلیظ از پشت پنجرههایشان میتابی
لطفا صبر کنید...
