پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت هفتاد و ششم :
خسته از افکار پریشان، چشمهایم را باز کردم و در نظر اول نگاهم به ابروهای درهم رفتهی فاطمه افتاد.
حس کردم از دستم خسته شده است و دیگر حوصلهی نه خودم را دارد و نه اراجیفم را ...
یک تای ابرویش بالا رفت و لحظهای خیره نگاهم کرد.
بغض مدام سیب گلویم را میلرزاند که حق به جانب پرسید:
- الان زانوی غم برای رفتن کدومشون گرفتی؟ برای رفتن فرهاد که نمیدونم برای چیه. یا برای رفتن کور
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...