رمان نهمین مهره | رقص روباه
- به قلم یلدا ابوالفتح زاده
- 15 پارت
- در حال نگارش
- زبان فارسی
- 9.4K 👁
- 123 ❤️
- 592 💬
خلاصه رمان :
رمان نهمین مهره | رقص روباه نوشته یلدا ابوالفتح زاده، یک رمان جنایی، معمایی، روانشناختی، مافیایی و دارک رومنس است. آوا، دختری نوزدهساله که سالها در پرورشگاه زندگی کرده، در جستوجوی پدر و انتقام مرگ مادرش است. اما کشف کلیدی قدیمی با نشان روباه، او را وارد شبکهای مخفی و خطرناک میکند؛ شبکهای که با گذشته خانوادهاش و پروندههای خونین یک خاندان مافیایی گره خورده است.
آوا، دختری نوزده ساله که شش سال از عمرش را در پرورشگاه گذرانده، و با زخمی کهنه در سینهاش زندگی میکند. حالا او با گذشته ای که بوی خون مادرش را میداد و قلبی که تشنه انتقام، از او بود. تنها روزها را لحظه شماری می کرد، و شب هارا در نقشه انتقام از او به سر میبرد. اما همه چیز آن طور که او میخواست پیش نرفت. و همه چیز با کشف ناگهانی کلیدی قدیمی که طرح یک روباه روی آن بود ، ناگهان از مسیر خود منحرف شد. کلیدی که سالها در قاب عکس مادرش پنهان شده بود و حالا او را به دنیایی میکشاند که نباید هیچگاه واردش میشد. اما جایی دور تر ، در آن سوی شهر ، سیاوش محتشم، رییس بیست و پنج سالهی یک خاندان مافیایی ، مردی که برای سرگرمی ، مرز میان ترس و درد را برای قربانی هایش رقم میزند. او آدم ها را نه از روی خشم ، بلکه از روی سرگرمی میشکند و وقتی چیزی توجهش را جلب کند ، به سادگی از آن دست نمیکشد. اما او با کاری که دست راستش انجام داد ؛ درگیر پرونده ای میشود که سالها پیش با مرگ پدربزرگش گره خورده است. پرونده ای که هیچ کس از آن خبر نداشت. و شاید همین خطرناک ترین بخش ماجرا بود. آوا نمیداند که کلید در دستانش، نه فقط یک یادگاری در قاب عکس مادرش نیست ، که بلکه او پلی است به شبکهای پنهان. که سالها با نشان روباه شناخته میشود. و آن زن ، تنها کسی بود که در نقش یک شکار مظلوم وارد شده بود ، اما پشت آن لباس میش ، گرگی درنده و در انتظار انتقام ایستاده بود. اما احمد ، پدری که آوا به دنبال اوست ، کسی که نامش در تمام پرونده های آغشته به خون و کثافت دیده میشود. در این بازی شطرنج، هیچکس آنقدر که بهنظر میرسد ساده نیست. و آوا، مهرهای که همه فکر میکنند در دستشان است، بهزودی یاد میگیرد که خودش بازی را عوض کند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان نهمین مهره | رقص روباه - پارت 15
پارت پانزدهم : زمزمههای تاریک (فلشبک_شش سال قبل _ پرورشگاه) (سوم شخص: دانای کل) شب، با جامهی سیاهش روی شونههای پرورشگاه سنگینی میکرد. ماهِ نیمهجان، بین حلقهی ابرهای خاکستری گیر افتاده بود و نورِ کمرمقش، حیاط رو به گورستانی از سایهها تبدیل میکرد. توی یکی از گوشههای این سیاهی، آوا ر...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان نهمین مهره | رقص روباه - پارت 14
پارت چهاردهم: بازگشتِ خاطرات به خانه (سوم شخص: دانای کل) سکوت توی این خونه دیگه فقط یه حالت نبود؛ انگار یه موجود زنده و سنگین بود. سکوتی که فقط با تیکتاکِ بیرحم و منظم ساعت دیواری قدیمی شکسته میشد. صدایی که هر ثانیه رو میبُرید و توی فضای خالی اتاق رها میکرد. آوا روی مبل قدیمی کرمرنگ دراز...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان نهمین مهره | رقص روباه - پارت 13
پارت سیزدهم: تکرارِ یک سقوط (اول شخص: آوا) با برخورد اولین پرتوهای بیرحم نور بیمارستان به پلکهام، دنیایی از درد توی چشمام شعله کشید. بهسختی چشم باز کردم و به سقف سفید و بیروح بالای سرم خیره شدم؛ سقفی که انگار لحظهبهلحظه داشت بهم نزدیکتر میشد. بوی تند و گزندهی الکل و مواد ضدعفونیکنند...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان نهمین مهره | رقص روباه - پارت 12
پارت دوازدهم: مهمانیِ خونین (سوم شخص: دانای کل) درهای عظیم و آهنین عمارت باشکوه در شمال شهر، بهآرامی باز شدند. پشت آن درها، دنیایی از نور و وهم قرار داشت. باغهای بیکران با چراغهای کلاسیک فرانسوی در میان مه غلیظ شب پدیدار میشدند؛ چراغهایی که نه برای روشن کردن فضا، بلکه برای خلقِ سایههایی ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان نهمین مهره | رقص روباه
سلام دخترا.🩵🌊****چطورید؟ امیدوارم حالتون عالی باشه.****یه خبر و یه چالش باحال براتون دارم! 😍****من تصمیم گرفتم اگه استقبال و انرژی شما بیشتر بشه، یه پارت هدیه براتون بذارم. 🎁****پس بیاید یه بازی کنیم: اگه کامنتها به ۶۰۰ تا و لایکها به ۱۲۵ تا برسه، من قول میدم یه پارت هدیهی خفن و هیجانانگیز براتون بنویسم!****پس دستبهکار بشید و با کامنتها و لایکهاتون بهم بگید که آمادهی پارت هدیه هستید یا نه! 👀🔥****منتظر انرژیهاتونم. بوس رو چشماتون! ❤️😘
آرامش
0میدونید من عاشق چشمای ابیم ولی شمای خودم سبزه هعیی
۲۱ ساعت پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
(سبزی چشاش، رنگی از بهار رو داشت که انگار خدا با یه قلمموی خیس از شبنم، اون رو روی یه بوم آروم کشیده بود. یه رنگ زمردین که چشم رو نوازش میداد و دل رو اسیر میکرد.)🌱💚
۲ ساعت پیشآرامش
0وای یلدا جونم میشه بامن ازدواج کنی ..با این شعر قلبم و اکلیلی کردی
۲۲ دقیقه پیشآرامش
2یعنی اون زنه کی بود یعنی مریم بود
۲۱ ساعت پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
مریم ؟ اصلا بچه قیافش به این کارا میاد ؟
۲ ساعت پیشآرامش
0چه بدونم والا خودمم از این حدسم خندم گرفت ولی از قدیم گفتن از آن نترس که های وهوی دارد از آن بترس که سر به زیر دارد
۲۳ دقیقه پیشزهــرا
0دوستان من خخیلیی موجود فوضولیم خب بعد الان واقعا میخوام بدونم این احمد خاک به سر میخواد چیکار کنه میشهه لطفا کامت زیاد بزاریدد و لایک کنیید؟🥺🥺😂
۲۱ ساعت پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
زهرا میشه لپت رو بچسبونی به گوشی تا ببوسمت ؟
۱۹ ساعت پیشطرفدار
در پارت 150وا ب این هم میگن پدر فکر کنم مریم دوست مامان آوا ب مامانش قول داد تا مراقب آوا باشه احمد خبر نداشت ک دختر داره و خودش زنشو کشته حالا هم اومده ک آوا رو بکشه شاید هم ببرتش؟🤔
۲۰ ساعت پیشآرامش
2چرا هر جا میریم یه روباه هست
۲۱ ساعت پیشآرامش
2هعیی خدا نمیشه یه سیاوش به ما بدی
۲۱ ساعت پیشآرامش
0بذارید من برم یکم گریه کنم بیام
۲۱ ساعت پیشآرامش
0ستاره سیاوش این ها خواهر برادرن
۲۱ ساعت پیشآرامش
0دلم واسه ستاره تنگ شده
۲۱ ساعت پیشآرامش
0از همین الان از این احمد متنفرم خااک تو سرت
۲۱ ساعت پیشزهــرا
0ار لحاظ روحی نیاز دارم درسا ادم بودن و منم مثل ستاره بلااهایی به سرشون میاوردم که اون سرش ناپیدا به خداا اینقدر دلم خنکک میشدد
۲۱ ساعت پیشزهــرا
0وواایی فهمیدم فهمیدم بچم ۲۵سالشهه توی خلاصه رمان بودد🙄😭😭من چراا حواسمم نبودد؟
۲۱ ساعت پیشزهــرا
0توی خلاصه ی رمان حرف یه زنی هست که بهش میاد خیلیی مظلومه اما در واقع مثل یه گرگه که منتظر انتقامهه اونن کیهه دیگهه؟
۲۱ ساعت پیشزهــرا
0اگه چشمای کورم درست ببینه توی کاور رمان یه موتور هم هست ای شیطوناا سیاوشم موتور سواره یا آواا؟به به من عاشقق موتور و سرعتمم😭✨🛐
۲۱ ساعت پیش

آرامش
0یلدا جونم این اولین رمانته یا قبل از اینم رمان رمان دیگه ای نوشتی