پارت یک :
پارت اول : تاوان ناتمام.
سوم شخص: دانای کل
صدای برخورد در با چارچوب، تنها صدایی بود که سکوت دفتر کار محتشم را شکست.
محتشم قدم در اتاق گذاشت.
نگاهش بیحوصله و گرفته بود. بدون اینکه نگاهی به اطراف بیندازد، دستهایش را بالا آورد و دکمههای کاپشن چرمی موتورسواریاش را باز کرد.
آن را به سمتی پرتاب کرد که نه روی مبل، بلکه درست روی کف چوبی اتاق افتاد.
براش مهم نبود کاپشن کجا میافته. هیچوقت مهم نبود.
نفس عمیقی کشید. هنوز بوی گند ادکلن نادر در فضا مانده بود؛ بویی که حالا برای محتشم شبیه به بوی یک خطای جبرانناپذیر بود.
نادر، دست راستش؛ مردی که تصور کرده بود میتواند چشمان تیزبین سیاوش را دور بزند.
سیاوش به سمت میز کار چوبیاش رفت و بیآنکه نگاهی به صندلی پشت میز بیندازد، لبهی میز نشست.
نگاهش بیحوصله و سرد بود. گویا داشت به برنامهی تکراری تلویزیون نگاه میکرد.
درست روی مرکز میز، جعبهای از مخمل مشکی انتظارش را میکشید.
محتشم جعبه را برداشت.
انگشتان کشیده و مردانهاش با تأمل روی لبهی مخمل حرکت میکرد. دوست داشت حدس بزند داخل جعبه چیست. اما نیازی به حدس زدن نداشت؛ زیرا ستاره هیچگاه در مأموریتهایش کم نمیگذاشت.
ستاره شبیه به جلادی بود که با لبخند ، جان میگرفت.
در جعبه را به آرامی گشود.
تودوزی سرخش زیر نور چراغ مطالعه کوچک روی میز ، شبیه به زخمی بود که کنده باشند.
داخل جعبه ، میان سیاهی مخمل و قرمزی تودوزی انگشت قطع شده نادر آرام گرفته بود.
اما سیاوش به انگشت نگاه نمیکرد. نگاه او در پس آن انگشتر نقره ای ماتی بود که هنوز دور انگشت سرد نادر حلقه شده بود.
چیزی که بیشتر از همه جلب توجه میکرد، تصویر یک روباه مینیمال که با خطوط تیز و برنده روی دمش طراحی شده بود ؛ روباهی که دمش بلندش را به دور خود پیچیده بود.
سیاوش بالاخره نگاهش را از روی انگشتر به روی انگشت نادر سوق داد.
انگشت بریده را با بیاعتنایی از جعبه بیرون کشید و مقابل چشمانش گرفت. نوری که از داخل پنجره به اتاق میتابید روی خطوط تیز روباه حک شده روی انگشتر می رقصید.
پوزخندی محو روی لبان بی رنگش شکل گرفت. نه از خشم ، بلکه از روی خستگی از حماقت انسان هایی که گمان میکردند میتوانند سیاوش را دور بزنند.
انگشت را از بالا داخل جعبه پرت کرد.
همانطور که سمت پنجره میرفت زمزمه کرد :
ـ ستاره…
صدایش همچون نرمی تیغی بود که روی شیشه کشیده میشود.
ـ بازهم دقیق بودی … مثل همیشه.
نگاه خاکستری اش را از انگشت داخل جعبه گرفت و به افق تیره و غبارآلود شهر دوخت.
شهری که هنوز آدم هایی در آن ، گمان میکنند میتوانند قوانین محتشم را زیر پا بگذارند.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
فدایی داری شوما 🤍
۷ روز پیشزن سیاوش
0خانوما الکی برای سیاوش نقشه نکشید چونکه اون مال منه🎀
۲ هفته پیشزن سیاوش
0واای انگشت نادر رو بریده؟پشمام
۲ هفته پیشGianna
0بسملا ما هم شروع کردیم به خوندن و شروع جالب و باحالی داره حالا ببینیم چی میشه
۲ هفته پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
خوش آمدی قربونت برمم💖🎉🎊
۲ هفته پیشآرامش
1این عادیه از الان رو این سیاوش کراش زدم
۳ هفته پیشBiti
1سیاوشش مال منن عرعرعررعرعر
۳ هفته پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
سیاوش چقدر زود طرفدار پیدا کرد... کاش تا آخر بمونید دوست جونیا 🙃✨🫠
۳ هفته پیشسدنا
1رو ستاره کراش زدم 😁😁
۳ هفته پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
😂 مطمعنی؟ بچه ها به شخصیت های این رمان اعتماد نکنیدااا اینجوری نمیشه باید پارت شیش همه رو سورپرایز کنم 😁
۳ هفته پیشسدنا
0ارهه اشتباه کردمم😔😭
۳ هفته پیشالی
0شروع خوبی بود
۳ هفته پیشزینب
1خیلی خب از همین اول میگم محتشم برای منه وسلامم
۳ هفته پیشبتمن
0محتشم مال منهه تمام بحث نداریم
۳ هفته پیش
یلدا ابوالفتح زاده | نویسنده رمان
واقعاً؟ سر سیاوش بحث نکنید. چون میدونم به یه جایی از رمان میرسیم که شما همتون میخواید اون شیطان بمیره.
۳ هفته پیشزینب
0اگه تو بتمن باشی من اسپایدر منم. اول من گفتم من نظر دادم پس سیاوش مال خودمهه.
۳ هفته پیشبتمن
1خیلی باحاله😆 از همین اول بازی داره هادر میشه
۳ هفته پیشکتایون
0دختر رمانمون ستاره است اسمش ؟؟
۳ هفته پیشبلوبری 🫐
0نه آوا اسمشه🌝
۳ هفته پیشکتایون
0اره آمدم جلوتر فهمیدم پس ستاره کیهه
۳ هفته پیشکتایون
2پارت اول قشنگ بود 🙂 ↕️🙂 ↕️
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

آرتمیس ساروقی
1وایی من روی سیاوش کراش زدم واقعا😭✨️ انگشت های کشیده و مردونش.. اصن اوفف بابا به به دستت طلا نویسنده ❤️