پارت بیست :
پارت بیستم: قفس گچی
(سوم شخص: دانای کل)
صبح، بیدعوت از پشت پردههای نازک به اتاق خزیده بود. آوا پلکهاش رو باز کرد و چند لحظه به سقف زل زد. سنگینی خواب هنوز از چشماش نرفته بود که تصویر دیشب، مثل یه لکهی سمج روی آرامشش نشست؛ مردی با شونههای پهن، موتور مشکی و چشمهای خاکستری.
«خاکستری؛ رنگ سوختن چیزی که دیگه وجود نداره.»
از تخت اومد پایین و برای فرار از افکا
لطفا صبر کنید...
