دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان ناجوری فصل اول اثر مهدیه فیروزی، رمان جنایی و عاشقانه

رمان ناجوری | فصل اول : شعله‌ای در دل خاکستر

  • زبان فارسی
  • 156 👁
  • 5 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان :

رمان ناجوری اثر مهدیه فیروزی، یک رمان عاشقانه، جنایی و تراژدی درباره رامدخت است که با ورود مزدک پایدار و بامداد برزگر، وارد دنیایی پر از انتقام، خطر و رازهای پنهان می‌شود. درحالی‌که بامداد وظیفه محافظت از او را دارد، مزدک که برای انتقام آمده، گرفتار احساسی می‌شود که می‌تواند تمام نقشه‌هایش را تغییر دهد.

همه‌چیز از شبی شروع شد که قاتل، به قربانی خودش دل بست! رامدخت با حضور مزدک پایدار؛ به عنوان قاتلی انتقامجو با هدفی مرموز و پنهان که یک شب این دختر را به مرز مرگ کشاند، زندگی خود را بهم‌ریخته و دچار تشنج میبیند و به خواست خواهرش مجوز ورود بامداد برزگر به زندگی‌اش برای محافظت از خود را صادر می‌کند. با وجود بامداد که مردی مبارز و خشن است و رازهایی تاریک دارد و تمام‌قد برای مراقبت از رامدخت ایستاده، او که در خانواده‌ی ورهرام به عنوان دخترخوانده چیزی جز یک سپر نیست، برخلاف میل خود وارد دنیای جنایتی می‌شود که مجبورش می‌کند برای اولین‌بار اسلحه بدست شود، خطرِ رفتن سراغ محموله و معاملات خلاف را به جان بخرد و هربار به عنوان سپر دشمنِ مزدک سر راه او قرار بگیرد و مانع انتقامش شود. درست وقتی که مزدک میفهمد برای رسیدن به هدف انتقامش از ورهرام، اول باید رامدخت را از سر راه کنار بزند، روشنیِ رامدخت در تضاد با تیرگی‌های وجود مزدک باعث کششی در وجود او می‌شود؛ کششی که بزرگترین مانع مزدک در راه رسیدن به هدفی است که شاید... تمام عمرش را برای رسیدن به آن گذرانده است. در میان بهم‌ریختگیِ زندگی رامدخت، ورود مشکوک بامداد برزگر به عمارت و دشمنی مزدک پایدار با ورهرام همزمان با عشقی که نسبت به رامدخت در وجودش جرقه میخورد، شعله‌ای در دلِ خاکسترِ رازهای مدفونِ ناجوری جانی تازه میگیرد. شعله‌ای که یقه‌ی رامدخت؛ نقطه‌ضعف مشترک اهالی ناجوری را میگیرد و او را همراه خود به خاکستری مینشاند که درست... گور رازهایی از زندگی مبهم رامدخت است، رازهایی که او را به افرادی وصل می‌کند که هریک نقشی را در زندگی‌اش ایفا می‌کنند. سایه‌ی گذشته کمین می‌کند، قبر رازهایی نابودگر شکافته می‌شود، بازماندگان گذشته‌ای سیاه قرار است همدیگر را پیدا کنند، به هم دست بدهند یا باهم بجنگند تا راهی برای نجات از هزارتوی خونینِ دنیای جنایتِ ناجوری پیدا کنند. با احتیاط قدم بردارید، ناجوری یک دنیای مین‌گذاری شده‌ست!بازگشت کبیر، مردی که هنوز زخم‌های آن شب را با خود دارد، تمام آرامش رز را به هم می‌ریزد. رازها، دروغ‌ها و سوءتفاهم‌هایی که میان آن دو فاصله انداخته‌اند، یکی‌یکی سر باز می‌کنند و رز میان ترس از گذشته و احساسی که هرگز کاملاً از بین نرفته، گرفتار می‌شود. در حالی که آدم‌های تازه و دشمنان قدیمی وارد بازی می‌شوند، او باید تصمیم بگیرد: دوباره فرار کند یا این بار مقابل گذشته بایستد و حقیقت را پیدا کند. اما حقیقت، آن‌قدرها ساده نیست و هر قدم او را به رازی نزدیک‌تر می‌کند که می‌تواند همه‌چیز را تغییر دهد.

قسمتی از متن رمان ناجوری | فصل اول : شعله‌ای در دل خاکستر

- منطقی باش! تو درگیر معامله‌ای، لازمه یه نفر تمام حواسش رو به رامی بده.
پوزخند رازان همچنان پیدا، نگاهش هنوز پر غیظ و لحنش آلوده به طعنه.
- لابد تو!
هومن در مقدمه نچ گفت و در ادامه:
- من فقط پیشنهاد دادم، تأیید و قبول کردنش با تو.
اما رازان بی‌حوصله چشم از هومن گرفت و بدون تردید گفت:
- همین مونده با پیشنهاد یکی مثل تو امنیت خواهرم رو فراهم کنم.
هومن نفسش را محکم و کلافه از تلخی رازان بیرون فرستاد و گرچه او پیشنهاد را رد کرد اما عقب نکشید و بی‌هوا که دستش را پشت صندلی رازان گذاشت، فرمان را در دست دیگرش فشرد هماهنگ با تأکید بر هر کلمه‌اش.
- رازان! قبول کن نمیتونی تموم حواست رو بدی به رامی، اون کسی رو میخواد که چشم به هر حرکتش بدوزه.
هرچند رازان پیشنهاد را بی‌هیچ فکری رد کرد اما با این کلام هومن جرقه‌ای زده شده در ذهنش و در دل اعتراف کرد که حق با او بود. نمی‌توانست با مسئولیت‌هایی که بر عهده داشت، تماماً حواسش را معطوف رامی کند؛ اما از آنجایی که جز خواهرکش هیچکس و هیچ مسئولیتی برایش مهم نبود، حاضر به پذیرش ریسک ورود فرد جدید به تیمش نبود.
منتها انگار که ذهنش به دام وسوسه‌ی کلام هومن بیفتد از فکرش اینطور گذشت؛ با این‌حال اگر یکی از هزاران گرفتاری‌هایش سبب می‌شد لحظه‌ای فقط و فقط لحظه‌ای حواسش از رامی پرت شود چه؟ اگر هدف خودش بود، اگر خودش مورد حمله قرار می‌گرفت حتی به مدتی تحت مراقبت بودن فکر هم نمی‌کرد؛ اما رامی برای او فرق داشت، انگار که از خودش هم باارزش‌تر باشد مانده بود بین قید مسئولیت‌ها را زدن یا پذیرش ریسک ورود شخص جدید به تیم.
و این گره‌ای که افتاد به افکار رازان چنان کور که باز کردنش زمان را در غل و زنجیری کند دنبال خود کشید تا آن ساعت که رامی درمانگاه را ترک کرد، به ماشین بازگشت و با تک کلامی رازان را بابت حال قلب خویش خاطر آسوده کرد؛ اما پاسخی از او نشنید. چنان سکوتی دور رازان حصار بسته بود که رامی مسکوتی که دائم میان عالم حقیقی و خیال در رفت و آمد بود را هم متوجه کرد؛ اما کششی در خود ندید زبان خسته‌اش را برای پیگیری علت سکوت مشکوک و مرموز رازان بجنباند فقط پس از تکیه زدن سر به صندلی نگاه سرخش را از آینه‌ی وسط به چشمان هومن دوخت منتها با وجود اینکه او بلافاصله با حس سنگینی نگاهش نیم‌نظری ملایم نثارش کرد، به نتیجه‌ای که علت غرق‌شدگی مرموز رازان در دریای افکاری که شک نداشت مربوط به شب گذشته بودند را فاش کند، نرسید.
کنج سر رامی که چسبید به شیشه و چشمانش را خسته بست و گم شد در دلهره‌ی مرور حادثه‌ی شب قبل، رازان گره‌ی کور افکارش را با دندان هراس از دست دادنی که پس از دوختن نگاهش از آینه به نیم‌رخ خاموش رامی در دلش زنده شد گشود و در این میان هومن پس از نیم‌نگاهی به رازان، از آینه‌ی وسط رامی را دید و محض کاستن آزار لرز شیشه برای سر او از سرعت ماشین کم کرد.
خورشید گرچه مایل به غروب؛ اما آفتابش هنوز تیز بود و تیزی‌اش که درست بر چهره‌ی رامی شمشیر کشیده باعث عذاب او بود. با حساسیت و کلافگی مشت ملایمی به شیشه زد و چون تیر کشیدن تمام مغزش را حبس جمجمه بابت آزردن چشمان حساس و خمارش زیر تیغ آفتاب ملایم حس کرد، روی صندلی دراز کشید سپس دست‌چپش را زیر سر جمع کرد و نگاهش را به نقطه‌ی نامعلومی از کف‌پوش‌های مشکی‌رنگ ماشین دوخت.
دست راستش نشسته روی گردن، سعی کرد صوت بلند فضای خیابان را نشنیده بگیرد؛ اما با تلاش برای تمرکز و نشنیدن، صوت نفسی عمیق را درست کنار گوشش شنید و چشمانش را محکم بست. دستش از روی گردن بالاتر رفت، روی گوشش نشست و چانه‌اش به لرزش افتاد. هرچند از امنیت اطرافش آگاه بود؛ اما باز هم ترس چون لشکری از دیوانگان افسارگسیخته به سرزمین بی‌دفاع دلش هجوم برد و به سختی قدرتش را به کار گرفت تا ضربان‌های قلبش را کنترل کند.
مانده بود در این‌که چقدر زمان می‌برد ذهنش حادثه‌ای که برایش رخ داده بود را فراموش کند؛ آیا فراموشی ممکن بود؟ چقدر باید زمان کش می‌آمد تا رد کمرنگ روی گردنش از بین برود و مجبور به پوشاندن گردنش نباشد؟ در پاسخ سوالاتش ماند و هیچ جوابی پیدا نکرد. یک کلمه درمورد حادثه حرف نزده و اصلاً... چه تعریف و توصیفی؟ حالش خراب بود و میلی به صحبت نداشت. می‌ترسید با حرف زدن در آن مورد، ترسش بیش از پیش شده و دیوانه‌اش کند. از طرفی با خود می‌گفت بگویم که چه؟ رامی به دنبال آرامش بود، آرامشی که می‌دانست حتی با محبت‌های رازان و بیان احساسات پر استرس و ترسش به دست نمی‌آورد.
ماشین که در انتهای جاده‌ای احداث شده در قلب دو کوه بلند به روستای کوچکی با خانه‌های ساده و آجری رسید، ملایمت آفتاب آن خورشید دل‌باخته به غروب غرق دریای دل‌خون آسمان نوازشی کاشته بر پلک‌های ملتهب رامدخت و ختم این نوازش شد لرز مژه‌های درهم‌تنیده‌اش تا گشایش آن چشمان سیاه و خسته که شده بودند صحنه نمایشی برای آشفتگی روحش. همین‌که متوجه شد به روستا رسیدند، شکافی میان لبان خشکش کاشت و آمد به دنبال مقدمه‌ی گریز بازدم از گذرگاه لبانش بار دیگر پلک‌هایش را برهم بیندازد؛ اما برای لحظه‌ای با حس زنجیری که دور گردنش پیچید و چنان خفه‌اش کرد که نیازمند قطره‌ای هوا شد برای نجات جان خشکسالی‌زده‌اش، پای راستش را از روی پای جمع شده‌ی چپش به کف ماشین رساند و نشست. دستش بند صندلی رازان شد و چشم بین خانه‌های اطرافش که دوطرف راه خاکی بودند، چرخاند و صدایش چه خفه چون آوازی خسته در گوش‌های رازان و هومن پیچید.
- هومن لطفاً جلوتر حوالی راه خاکی نگه‌دار؛ از صبح یه‌چیزی رو دور گردنم حس میکنم، خفه‌ام، نفسم بند میاد نیاز دارم یکم هوا بخورم!
از هومن تنها تکان سر به نشانه‌ی پذیرش خواسته‌اش را دید؛ اما رازان پیش از گذر هر فکری از ذهنش، با جدیت ابرو بالا انداخت و محکم گفت:
- غروبه رامدخت هوا توی راه جنگلی هم تاریک، برگردیم خونه صبح فردا باهم حوالی عمارت قدم میزنیم.
رامی بی‌توجه خود را به سمت در ماشین کشاند و هومن که متوجه حرکتش شد با ضربه‌ی آهسته‌ای به فرمان، لب باز کرد حرفی بزند؛ اما انگار که شک کند کلامش اهمیتی برای دو خواهر داشته باشد، سکوت اختیار کرد. کنار او؛ رازان که حرکت رامی را از آینه دید، درمانده از لجبازی خواهر کوچک‌ترش، دستی به پیشانی کشید و ملایم‌تر شد.
- عزیزم! لازمه یادآوری کنم دیشب چه اتفاقی افتاد؟ هوا کاملاً داره تاریک میشه.
رامی با یک‌دندگی دستگیره را چنگ زد و حدقه‌ی چشمانش تنگ، زبان به جنگیدن برای بدست آوردن دقایقی آرامش پیش از رسیدن به خانه‌ای که هر احساسی را در آن تجربه می‌کرد جز امنیت جنباند؛ با لحنی آلوده به طعنه، آن هم چه طعنه‌ای.
- نه لازم نیست تکرار کنی، باور کن بهتر از هرکسی میدونم دیشب چه اتفاقی افتاد؛ اما لازمه جای یادآوری تا رسیدن به اون خونه‌ی ظاهراً امنتون یکم قدم بزنم و هوا ذخیره کنم چون همین‌که پام رو توی اتاقم بذارم تا مرز مرگ میرم؛ فکر میکنی بتونی راحتم بذاری؟
رازان با شنیدن کلام رامی که خود را از اهالی آن خانه‌ی ظاهراً امن جدا کرده بود، پلک محکمی زد و چون بعید دانست حریف او شود ناچار اشاره داد هومن کناری توقف کند. کلافه شده بود؛ شاید اگر هرکس دیگری جای رامی بود، مشت محکمش را با خشم و بی‌طاقتی از حرف آمدن روی حرفش به گوشه‌ای می‌کوفت؛ اما مقابل رامی تماماً خلع‌سلاح بود و این به هیچ عنوان دست خودش نه، دستور قلبش بود. رازان؛ رامِ رامدخت بود!
دستگیره در دست رامی کشیده شد؛ اما به‌سبب قفل بودن درها، در باز نشد و رامی که پلک محکمی زد، رازان انگشت‌اشاره‌اش را سمت کلید بازگشایی قفل درها بالاتر از ضبط برد و اخمش هماهنگ شد با جدیت لحنش.
- نمیتونم تنهات بذارم.
یک‌بار رازان کوتاه می‌آمد، یک‌بار رامی؛ معامله‌ای منصفانه بود! رامی بلافاصله پس از باز شدن قفل، در را باز کرد و با برخاستن از روی صندلی ایستاده بر زمین خاکی، در را محکم بست؛ چنان‌که جفت ابروان هومن بالا پریدند و مردمک که کنج حدقه کشید برای نگاهی گوشه چشمی به رامی، کنج لبش هم با تحریک عضلات صورتش به لبخند لرزید. رامدخت نگاه چرخانده روی بدنه‌ی مشکی ماشین، جلوتر از رازان روی زمین خاکی راه افتاد. در دم عمیقی که گرفت، بوی خاک پیچید و عطری را نیز نسیم ملایم برایش هدیه آورد از سوی درختان جنگلی که راه خاکی منتهی به عمارت از دلش گذشته بود. پس از طی کردن مسیری کوتاه، قدمی بلند از روی گودالی خشک و کوچک برداشت که با شنیدن صوت حرکت کردن ماشین سر به عقب چرخاند و رازان را دید که با قدم‌هایی آرام پشت‌سرش راه افتاد.
لبانش را فشرده برهم از تماشای گره‌ی اخم ابروان رازان، رو گرفت و چون به جلو بازگشت، از آینه‌بغل ماشین غرق سایه‌ی آسمان غروبی کبود خیرگی هومن را شکار کرد تا زمانی‌که پا فشرده بر پدال گردوخاکی پشت ماشین راه انداخت و آن‌سوی قوس راه جنگلی گم گشت. آنقدر راه نفسش تنگ که حس کرد با گذر از هاله‌ی غباری که پشت‌سر ماشین برخاست، تمام سینه‌اش از هوا تهی گشت؛ اما راهش را ادامه داد تا به مسیری در محاصره‌ی درختان سر به فلک کشیده ورود کرد. صدای قدم‌های رازان را پشت‌سر نشنید؛ اما نگاه او که به فاصله‌ی چند قدم با دستانی فرو رفته در جیب پالتو و اخم کرده دنبالش راه افتاده بود را به خوبی حس کرد.
قدم‌هایش را آرام برداشت و مسیر را کش داد چنان‌که رازان هم از کشیدگی آهسته‌ی پاهای او بر زمین پی برد چه اندازه برای بازگشت به خانه بی‌میل بود. رامدخت دستی نشانده بر سینه با حس خفه تپیدن قلبش که انگار جان می‌کند تا با هر ضربان فریاد ملتمس طلب هوا را به گوش جهان برساند، با هر قدم دم گرفت و بازدم پس داد؛ دنبال او رازان برای دقایقی طولانی درحالی‌که سهم بیشتری از خیرگی‌اش را رامدخت برده و باقی‌مانده‌اش برای اطمینان از امنیت فضای جنگل میان درختان تقسیم شده بود، در سکوت تعقیبش کرد تا اینکه با حس حصار بستن سایه‌هایی سنگین دورشان نیم‌نگاهی به آسمان انداخت و جامه‌ی سیاه را تنش دید در عزای خورشیدی که خونش چکیده از تیغه‌ی غروب در دل ابرها محو گشت. فاصله‌ای تا عمارت نداشتند؛ اما نتوانست اجازه دهد در آن تاریکی بدون اینکه نوری باشد تا با نگاه رامی را تعقیب کند، از او دور بماند. پس مهلت خلوت او با خویش را تمام کرد وقتی با گام‌هایی بلند فاصله را از میان برداشت و چون رامی مردمک کنج حدقه کشید، منتظر ماند تا شکایتی اگر بابت پایان خلوتش با خود داشت را بشنود؛ اما رامی سکوتش را نشکست انگار با سیاه‌پوش شدن آسمان فهمید اگر بهانه‌ی تنهایی در ادامه‌ی راه هم می‌گرفت قرار نبود رازان راضی شود.
از دل رازان گذشت خواهرش را بغل بگیرد بلکه آرامش را کنار او بیابد نه در تنهایی، پس دستش را بالا برد و دور شانه‌ی رامی حلقه کرد و ناگهان از دلش گذشت؛ انگار خود او بیش از رامی آرامش طلب داشت که ناگاه با حس آغوش خواهرش، آشوبکده‌ی قلبش آرام گرفت. رامی اما در آغوش امن خواهرش حسرت آرامش دلش را سوزاند؛ با خود اندیشید چه هیزم‌ها باید خود را به آتش میزدند تا تن منجمد گریخته‌ای از تله‌ی مرگ را گرم کنند. آغوش رازان هرچند امن اما به رامی آرامش نداد، مثل کسی که پناهگاه هم دلگرمش نکند آمد از پناهش بگریزد؛ اما رازان اجازه نداد، سکوت میانشان را هم شکست بلکه ذهن رامی را از شلوغی افکاری آزارنده نجات دهد.
- چند وقت دیگه بیست‌سالگی رو تموم میکنی؛ ولی روز به روز بهونه‌گیرتر از یه دختربچه‌ی لجباز میشی، گاهی فکر میکنم هنوز اون دختر کوچولوی حساسی هستی که اگه اخم میکردم میزد زیر گریه.
زبان رامی خسته بود، حرف نزده هم خسته بود؛ اما رازان را همراهی کرد با اینکه ذهنش پرت شده بود در گودال این حسرت که ای‌کاش هنوز همان دختربچه‌ی حساس بود.
- احتمالاً تا پنج‌سال دیگه باید تحملم کنی.
صدایش کسل بود و بی حوصلگی‌اش از این کسالت آشکار؛ اما همین هم برای رازان کافی، لبخند عمق بخشید و دم عمیقی کنار تار موهای بیرون زده از شال رامی گرفت.
- چرا پنج‌سال؟
و رامی حین پس دادن بازدم به هوا با همه کسالت توانست محض دلخوشی رازان چنان پاسخ دهد که او حس کند چقدر دلتنگ لحن شیرینش بود.
- آخه خواهرم با یه اختلاف پنج‌ساله ازم هنوزم یه‌وقت‌ها همون خواهربزرگه‌ایه که تا نزنم زیر گریه قید اخم‌هاش رو نمیزنه.
چانه‌ی رازان جمع، ابروانش پریده بالا و شوق صدایش از شیرین شدن لحن رامی پنهان.
- مهم اینه که همیشه کوتاه میام، متأسفانه هیچوقت حریفت نبودم و نیستم؛ بخاطر کم‌طاقتی من مقابل خودت از بچگی لوس بار اومدی.
رامی همانند رازان ابرو بالا انداخت، همراه حرف زدن بار دیگر تکیه از آغوش او گرفت.
- پس شاهکار خودته، تقصیر من نیست.
نگاه براق رازان خیره به نیم‌رخ رامدخت که زیر نور ماه تازه در آسمان ظاهرشده برایش می‌درخشید، به عمد شانه‌ی او را در دست فشرد تا همچنان در حصار خویش حبس نگهش دارد سپس سر خم کرد و زمزمه‌اش کنار گوش او پیچید.
- من این شاهکارم رو خیلی دوست دارم خواهرکوچیکه!
رامدخت با خود اندیشید اگر مثلاً این کلام را هرچند تکراری دیروز در چنین وقتی می‌شنید، می‌توانست پاسخ دهد؛ اما در این لحظه دست داده به دست آشفتگی، مهر سکوت بر لبانش کوفت تا نرم‌نرمک لبخند چون پرنده‌ای از بوم لبان برجسته‌ی رازان بپرد.
تا برسند به نرده‌های سرتیز در سفید عمارت انتهای راه خاکی میان درختان سر به فلک کشیده، رامدخت توانست از پناهگاه آغوش خواهرش بگریزد. رازان قدمی از او عقب افتاد و با نگاه تعقیبش کرد که غرق افکارش؛ همان رشته‌رشته افکاری که او را می‌کشیدند سوی خیال آزارنده‌ی حادثه‌ی شب قبل، قدم سوی عمارت برداشت. به عمارت که رسیدند ابتدا رامدخت پس از هل دادن در حین حس سنگین شدن قلبش با هر قدم نزدیکی به خانه سوی در ورودی رفت، پس از او رازان که لحظه‌ای سر به عقب چرخاند و با نگاهی به اتاقک کوچک انتهای باغ که زیر درختی بزرگ به لطف نور تک‌چراغ پایه‌دار پیدا بود، پشت‌سر رامی وارد خانه شد.
پس از اینکه رازان با فاصله‌ی اندکی از رامدخت وارد عمارت شد، لبانش را برهم زد تا به او که پشت‌سرش در را می‌بست، حرفی بزند؛ اما با خروج هومن از سالن و نگاهی به رامی که غرق عالم تاریک افکار خویش با گذر از کنارش قدم به سمت راه‌پله برداشت، مخاطبش را به هومن تغییر داد.
- امشب که بهونه‌ی رفتن به باشگاه نداری هومن، داری؟ بمون خونه لطفاً...
بلند شدن صدای بانو که با رد شدن رامی از مقابل درگاه سالن متوجهش شده بود هم باعث توقف او مقابل راه‌پله و ناگهانی بیرون پرت شدنش از عالم تاریک افکارش شد و هم برشی به کلام رازان داد تا گوش برای شنیدن حرف‌های مادرش تیز کند.
- خیالات دخترخونده‌ی عزیز ورهرام رو ورداشته که سر نترس داره و میتونه بعد از اتفاق دیشب تا تاریکی هوا بیرون بمونه؟
رامی که با این حرف بانو، آشفتگی و کلافگی خویش را شدیدتر از قبل در وجودش حس کرد، پلک محکمی زد و نفسش را آهسته و بی‌صدا بیرون فرستاد. قصد کرد بدون زدن هیچ حرفی از پله‌ها بالا برود و وارد همان اتاق خفه‌اش شود که برایش از وارد بحث شدن با بانو خوشایندتر بود؛ اما بانو که انگار از حرف‌های ایرج پس از رفتن آن‌ها به درمانگاه قدری کلافه شده و حس می‌کرد ماجرایی در راه بود، لبه‌ی مبل را در دستانش فشرد و برخاست سپس با نیم‌نگاهی به ایرج که پاروی‌پا انداخته بر صندلی چوبی کنار پنجره نشسته و سر به تکیه‌گاهش سپرده و چشمانش را چنان‌که گویی در محفل پر آرامشی سیر می‌کرد، بسته بود؛ سکوت سالن را با صوت پاشنه‌های بلند کفش‌هایش شکست و پس از آن صدای ظریف خود را آلوده به تحکم بلند کرد.
- قراره مثل همیشه رازان زبونت بشه؟ بیا اینجا دختر!
اخم بین ابروان رازان نشست، لبانش را حرصی شده از گیر افتادن رامی در دام طعنه‌های بانو برهم فشرد. دستش را کوتاه بلند کرد و هومن را از مقابل خود کنار زد سپس همزمان با رامی که با غیظ و کلافگی آلوده به پریشانی قدم‌های رفته را سمت سالن بازگشت، به درگاه رسید؛ اما رامی که کلام بانو به‌شدت اعصاب بهم‌ریخته‌اش را بهم‌ریخته‌تر کرده بود، دستش را مقابل رازان بالا برد و او را وادار به توقف کرد سپس خود جلوتر از او وارد سالن شد.
چشمانش را از تنگنای حدقه‌ها به جدیت نگاه بانو دوخت و سرش را به نشانه‌ی "فرمایش؟" تکان داد و دست به سینه که شد، صدایش را از چاه زمزمه تا زیرلبی و خفه به حرف آمدن بالا کشید.
- بله بانو؟ هرچی از جونم میخوای طلب کن تا دودستی تقدیمت کنم و برم به حال زار خودم بمیرم!
آلودگی لحنش به پریشانی و کلافگی انگار که تازه نجات‌یافته‌ای از بند عذاب را بازجویی کنند باعث شد بانو بی‌اختیار تک‌ابرویی بالا بیندازد و پوزخند بر لب بنشاند. رازان با حفظ خونسردی خود، نگاهی به پدرش انداخت که دل کنده از آن محفل پر آرامش خیالاتش و انگشت‌اشاره به دندان گرفته و نگاه براقش را به رامی دوخته بود؛ سپس درست در دو قدمی رامی ایستاد.
بانو قدمی به جلو برداشت، لبان باریک و سرخش را تر کرد و دستی به یقه‌ی ایستاده‌ی بافت مشکی‌رنگش از روی گردن کشید و با همان جدیت قبل بالاخره قصد کرد به قول رامی هرآنچه از جانش می‌خواست را طلب کند.
- خوب گوش‌هات رو باز کن دختر!
مکثش چندان طولانی نشد و رو به رامی که با شنیدن لفظ "دختر" چانه قفل کرده بود، ادامه داد:


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان ناجوری | فصل اول : شعله‌ای در دل خاکستر

مهدیه فیروزی : ۲ ساعت پیش

فصل‌های بعدی رمان در بخش آنلاین قرار دارن، برای مطالعه؛ وارد بخش آنلاین شو، اسم رمان رو در کادر جستجو سرچ کن و کل رمان رو دریافت کن و بخون (یا با کلیک روی اسمم، وارد قسمت پروفایلم شو، قسمت رمانها ناجوری پیدا میکنی)🤍

5.0 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1 رای
5 ★
100%
4 ★
0%
3 ★
0%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ناجوری | فصل اول : شعله‌ای در دل خاکستر

هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️