رمان ناجوری | فصل اول : شعلهای در دل خاکستر به قلم مهدیه فیروزی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۲۴ دقیقه ۵۳ ثانیه
فصل اول: «شعلهای در دل خاکستر»
دستان ظریف، روشن و براقش بابت استفاده از مرطوبکننده را پس از کنار زدن پردهی حریر و سفید پنجرهی نسبتاً کوچک و مستطیلی اتاقش، به سمت دستگیرههای فلزی پنجره برد و هردو را سوی خود کشید. چشمان مشکی، براق و پر آرامشش را که زیر سایهی مژههای بلند و مشکی رنگش ربایشی خاص داشتند روی ستارگان پر نور آسمان بالای سرش چرخاند. نسیم خنکی وزید و همین که گیسوان موجدار و سیاهش را به بازی گرفت، لبخند کمرنگی گوشهی باریکی لبان باریکش جا خوش کرد. دست چپش را به آرامی بالا برد و خیره به هلال ماه، طرهای از موهایش را که به دست نسیم سپرده شده بود دور انگشت اشاره چرخاند و با آرامش شقیقهاش را به تیزی دیوار کنار پنجره تکیه داد.
نگاهش را عقبتر از آسمان کشید و با دنبال کردن پردهای که کنارش در اتاق تاریک به دست باد سپرده شده بود دوباره به ماه خیره شد. چنان غرق آرامش بود که سنگینی نگاه براق، مرموز و آبی پشت سرش را حس نکرد. انگار در دنیای دیگری سیر میکرد که حتی متوجه ورود صاحب آن چشمان آبی به اتاقش نشده بود. اما تنها به فاصلهی یک پلک زدن از دنیای پر آرامشی که برای خود مهیا کرده بود، خارج شد. رعدی خوفناک در قلبش زده شد، وجودش را به ترس انداخت و آرامش آسمان مشکی چشمانش را با وحشتی تعویض کرد؛ رعدی که با نشستن دستی مردانه، کشیده و پوشیده از دستکش روی دهانش زده شده بود و نفس از او میگرفت.
نگاهش از روی هلال ماه زیر افتاد، ضربان قلبش بالا و بالاتر رفت، دستان لرزانش را برای جدا کردن دستی که روی دهانش نشسته بود، بالا برد و صوتی نامفهوم و نالهمانند از گلویش منتشر کرد؛ اما او که نگاه آبی و خونسردش را به هلال ماه دوخته بود و با آرامش و بدون عجله نفس دخترک را میگرفت، بیتوجه به تقلای او برای رهایی با لذتی پنهان از بینفس شدن دخترِ حبس شده در دستانش، نوک بینی سر بالا و کشیدهاش را با سر مدام در حرکتِ دخترک مماس قرار داد و عطر وانیل موهایش را استشمام کرد.
دخترک که برخلاف خونسردی جلاد پشت سرش کم مانده بود خود را ببازد، محکمتر از پیش به ساق دستی که در نظرش مردانه بود، چنگ زد و تنش را تکان محکمی داد؛ اما بیفایده بود. هر لحظه که بینفستر میشد، ضربانهای قلب بیمار و دردمندش را درعین تند شدن رو به خاموشی میدید، انگار کسی که راه رفت و آمد نفسهایش را بند کرده بود قصد داشت از جسمش جسد بسازد و روحش را به سوی آسمان بفرستد.
خون به چهرهی مهتابی دختر هجوم برد، دست دیگر جلاد گلویش را هدف گرفت و پاهای لرزانش هم که قفل شد، عملاً جز دستانش هیچ حرکتی از دخترک ساخته نبود؛ دستانی که لحظه به لحظه کمجانتر میشدند و اگر از وحشت ناگهانی و شوک نبود، دختر حتی توان حرکت دادن آنها را که به شدت هم میلرزیدند، نداشت.
جلاد بیرحم که هیچ راه تنفسی برای دخترک باقی نگذاشته بود با لذت سر کج کرد، چشمان ریز شده و سردش را به آرامی بست و نفسی عمیق درست کنار شقیقهی پر نبض او کشید. پلکهای دخترک لرزید، عرق سرد نشسته روی کمرش، فشار ناخنهای بیرنگش روی ساق دستی که گلویش را هدف قرار داده بود، کم شد؛ اما به سختی خود را کنترل کرد، فشار ناخنهایش را بیشتر کرد و سعی کرد صدا بلند کند. کرد؛ اما انگار فراموشِ ذهن ترسیدهاش شده بود که جز خودش هیچکس در خانه نه و هیچکس هم قرار نبود سر برسد و او را از دست عزرائیلش که اصلاً نمیدانست کیست و چه دشمنیای با او داشت، نجات دهد.
به خسخس افتاد، صدای نالههایش رو به خاموشی رفت و پلکهایش مدام در لرزش قرار گرفت و مانده در یک قدمی مرگ، سرش ناخودآگاه به عقب کشیده شد و شقیقهاش از نوک بینی مرد رد شده زبری تهریشی که تنها استخوان فک جلاد را پوشانده بود، حس کرد. تن دختر کمحال و رو به بیجان شدن بر سینهی ستبر و محکم جلاد رها شد و دستانش درحال جان دادن، لحظهای به ساق دستان نشسته بر دهان، بینی و گلویش چنگ میزدند و لحظهی دیگر پوست و گوشت دست عزرائیل را که زیر آستین بلند پالتویی مشکی و نازک پوشیده بود، رها میکردند.
و دمی بعد، زیر نگاه سنگین جلاد دستانش از روی دستان مردانهای که نفسش را گرفته بود، زیر افتادند و تنش از حال رفته، چون پری که به خواب رفته باشد در قفس آلوده به عطر مرگ مرد آرام گرفت. لبان باریک و برجستهی جلاد باز مانده از هم، به رفت و آمد نفسهایش از راه دهان رضایت داد و با بالا کشیدن نگاه براق و ابروان مشکیرنگش، چشم چرخانده روی ستارگان اطراف هلال ماه به صوت کوبشهای رو به ضعیف شدنِ قلب دخترک گوش سپرد که تنها صوت شکنندهی سکوت فضا میان نسیمی که موهای مشکیاش را به بازی گرفته، بود.
ریسک نکرد، منتظر لحظهای ماند که بعد از آن دیگر آوای کوبشهای قلب ترسیده و بیمار دخترک در گوشش نپیچد؛ اما درست ثانیههای انتهایی صدای سومی کنار صوت نسیم و تپشهای قلبی که انتظار پایانشان را میکشید در گوشش پیچید و باعث شد تمرکزش را برای شنیدن صدای قلب دردمند و رو به خاموشی دخترک بالا ببرد.
- آخرین تیکهی پازل رازان رو اشتباه جا انداختیم تا دیر نشده بندازش کنار!
فشار دستان جلاد روی گلو و بینی دخترک کم شد، حدقهی چشمان مرموزش کمی درشت شد و خیره به نیمرخ بیرنگ دختری که در قفسش رو به موت بود، به کلام بعدی صدای نسبتاً کلفتی که در گوشش میپیچید، گوش سپرد.
- با تیکههای پازل دختر کوچیکه گمراهمون کردن.
برای لحظاتی کوتاه سکوتی بینشان شکل گرفت سپس صدای شخص پشت خط با حالتی عصبی و غران بلند شد.
- کسی که دست روش گذاشتیم رامدخت ورهرامه.
فرصتی برای ادامهی حرفهایش پیدا نکرد، مردی که تا لحظاتی پیش حکم عزرائیل را برای دخترک داشت، فرشتهی نجات شد و با همان خونسردی و آرامش قبل، هندزفری را از گوش درآورد سپس قفس خویش را برای قربانی اشتباهی مبدل کرده به آغوش، او را از زمین جدا کرد و با چند قدم کوتاه به عقب او را چون پریِ بیجانی که در لباس بلند و سفیدش به خوابی عمیق رفته بود و ضربانهای کند قلب بیمارش خبرهای ناگواری با خود داشتند روی تختی که با پتوی نازک و سپیدی پوشیده بود، گذاشت. سر دخترک را به آرامی روی بالش سفید و بینقش و نگار قرار داد، خیره به چشمان بستهاش سر خم کرد و میان تلاشش برای شنیدن نالهی ضعیف قلب پری کوچک مقابلش، هندزفری را به گوشش رساند و آهسته، خنثی و دستوری لب زد:
- شلوغش کن!
بلافاصله هندزفری را از گوش درآورد، تماس را پایان داد و دستکش راستش را از دست بیرون کشید. رو به دخترک کمی خم شد، صوت ضربانهای ضعیفی به گوشش رسید و با لبانی باز مانده از هم، پشت دستش را به گونهی سرد، سرخ و بینهایت لطیف دخترک کشید و زمزمهوار طوریکه کلامش تنها به گوش خود رسید، صدا زد:
- هی رامی!
گرهی محو و کمرنگی بین ابروهایش نشست، بیش از پیش خم شد و کنار گوش رامدختی که نیاز شدیدی به کسی داشت که به علائم حیاتیاش برسد، نفسی عمیق کشید و افزود:
- سعی کن چشم باز کنی!
بدون از دست دادن لحظهای و بدون اینکه مکثی کند، حرفش را زد و عقب کشید، دستش را در دستکش فرو برد و با قدمهای بلند و به دور از هرگونه عجله و اضطرابی از اتاق بیرون زد. چشم در راهروی تاریک نچرخاند و تنها با نگاهی به باریکهی مسیر کوتاهی که از کنار در اتاق به سمت راست امتداد داشت و انتهایش که چسبیده به زاویهی دیوار اتاق با در چوبی سفید و کوتاهی پوشیده شده بود، از کنار ستون استوانهای گذشت و به راست چرخید و درست از وسط راهپله رو به پایین قدم برداشت.
ده پله را که پایین رفت، مسیر نسبتاً کوتاهی را طی کرد و دستگیرهی در را پایین کشید. نگاهش چرخیده در محوطهی خاموش عمارت، قدم به بیرون گذاشت و پس از اینکه در عمارت را بست، از دو پلهی سفیدی که پنج قدم با ورودی فاصله داشتند، پایین رفت و با گذر از کنار حوض هشت گوشهی وسط محوطه، به سمت در میلهای و سفیدی که سمت چپ عمارت قرار داشت و دو طرفش با گلدانهای سنگی و سفید پر گل تزئین شده بود، قدم برداشت.
نگاهش چرخیده روی مرد قد بلندی که آن سوی در میلهای نگاه منتظرش را به انتهای مسیر جنگلی دوخته بود، در انتهای زمین سنگفرشی محوطه قدم روی زمین خاکی بیرون عمارت گذاشت، در میلهای را بست و بدون نگاهی به عقب، دستانش را در جیب شلوار فرو کرد که لبههای نیمپالتوی تنش با این حرکت عقب رفتند. با حس پخش شدن نور چراغهایی میان درختانی که چند متری با ورودی فاصله داشتند، خونسرد به راست چرخید و قدم برداشته میان درختان بلند روی زمین پوشیده از چمن، صدای عصبی مردی که پشت سرش آمد به گوشش رسید.
- پیداش میکنم.
نگاه آبیرنگش را بالا کشید، بیتوجه به شنیدن صدای بلند افرادی که پشت در میلهای عمارت توقف کرده بودند و برای بیدار شدن باغبان سر و صدا میکردند، به آرامی لب زد:
- نیاز نیست.
دستش را به تنهی سخت درختی چسباند، پای پوشیده از پوتینهای مشکیاش را به تخته سنگ بزرگی تکیه داد و خود را بالا کشید. روی زمین نمناک تپهای قدم زد سپس آهسته به عقب چرخید و چشمان ریز شدهاش را به عمارتی دوخت که از آن دور شده بود. از همان دور روشن شدن تمام چراغهای عمارت را دید که مرد کنارش مسیر نگاهش را با چشمان بادامی، مشکی و نامطمئنش دنبال کرد و با کشیدن دستی به بینی کشیده و انحرافدارش، لبان کوچکش را هشدارگونه لرزاند.
- پیدات میکنن!
چشمان آبی و خونسردش را برای لحظهای به سمت چشمان مشکی مرد کنار دستش کشاند و پس از لحظاتی مسیر دور شدن از عمارت را از سرگرفت و با سردی جنونآمیزی لب زد:
- نمیترسم!
***
قدمهای سست و مرددش را در راه باریکهای که به موازات در اتاقش بود، برداشت و سرانگشتان بیرنگ دست منجمدش را به در کوتاه و سفید مقابل چسباند و هلش داد و حین فرو فرستادن آب دهان مقابل نردهی کوتاه، چوبی و سفید ایستاد. نگاه نمدارش را به افراد حاضر در سالن طبقهی پایین که زیر پایش بود، دوخت و بیاختیار دستش را به یقهی ایستادهی بافت آبیرنگش رساند مبادا رد کمرنگ دستی که شب قبل گلویش را هدف قرار داده بود، نمایان شده باشد.
بیتوجه به درد و تیر کشیدن قلب ترسیدهاش، لبان خشکش را روی هم فشرد و به دختر جوانی که چشمان سبز، درشت و وحشیاش را به مردی خوشپوش که پشت پنجرهی سراسری با دستان فرو رفته در جیب محوطهی بیرون را زیر نظر گرفته، دوخته بود، خیره شد و حینیکه شانهاش بابت نفس زدن نامحسوس و ملایمش هر چند لحظه یکبار بالا میپرید، به کلام پر خشم دختر گوش سپرد.
- یه نفر تونسته وارد عمارت بشه، سعی کرده رامی رو نابود کنه و الان این خونسردی شما چه معنایی داره بابا؟
مردمکهای لرزان رامدخت سوی مرد که با آرامش دستش را میان موهای جوگندمی و کوتاهش کشید، بازگشتند و منتظر دستانش را کنار تنش مشت کرد تا صدای بم و خونسردش را بشنود؛ اما برخلاف آنچه انتظارش را میکشید، صدای پاشنههای بلند کفشهای زنانهای به گوشش رسید و پس از لحظاتی زنی لاغر اندام که به لطف پاشنههای بلند کفشهای مشکی و براقش قدبلند دیده میشد، خود را مقابل دخترک عصبی روی مبل تکنفرهی سلطنتی سمت راست سالن رها کرد. سپس ناخن بلند انگشت ظریف اشارهاش را به انتهای دستهی طلایی مبل کشید و خونسرد تکابرویی از ابروان باریک و کوتاهش را بالا انداخت و جایگاه پاسخگویی مرد را تصاحب کرد.
- اشتباه نکن رازان!
شانهی چپش را با ظرافتی خاص بالا برد، نگاه مشکی و مرموزش را به چشمان وحشی دختر مقابلش دوخت و پس از نشاندن لبخندی محو بر لبان باریک و سرخش اشتباه او را توضیح داد.
- هیچکس به قصد نابودی رامی وارد عمارت نمیشه، زمانیکه خشمت فروکش کنه متوجه میشی که درواقع... قصد اون شخص نابودی تو بوده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرنج دست چپش را به دستهی مبل تکیه داد، مشتش را به آرامی باز کرد و حین افزودن به کلامش نگاه سمت مرد کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلی خوششانسی که دیشب اینجا نبودی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرازان ناباور پوزخندی زد، دستی میان موهای و خرماییرنگش کشید انگار از شدت خشم مایل بود تار به تار گیسوانش را چون ریشههای درد در خاک پوست سرش، درآورد. سپس لب برجستهی زیرینش را گزید و با حس هجوم ناگهانی خون به صورتش، بلند و حیران غرید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوششانس؟ فکر میکنی اگه دیشب کار رامی رو تموم میکرد چه بلایی سرمون میومد بانو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیش از این که بانو فرصت کند پاسخ دهد، صدای مرموز و خونسرد مرد که نگاه سبزش روی حوض لبالب پر شدهی وسط محوطه میچرخید، در سالن پیچید و نگاه هرسه شخص حاضر را متوجه خود کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهتره بگیم رامی خوششانس بوده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از این کلام یقهی پیراهن خاکستری که زیر کت مشکی ماتش پوشیده بود را صاف کرد، آرام به عقب چرخید و بدون نگاهی به چشمان خیرهی بانو و رازان، مستقیم چشم به چشمان نمدار رامی دوخت و باعث شد بانو و رازان متوجه حضور او شوند. سپس چشمانش ریز شد و بدون اینکه لبخندی بر لب بنشاند، کنج حدقههایش چین افتاد و همانطور مرموز و خونسرد رو به رامی ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زبری تهریشش رو حس کردی پس جلاد یه مرد بوده و اون مرد هرکسی که میخواد باشه... باید بگم انقدر ماهر بوده که اگه الان زندهای از خوششانسیته دختر؛ قاتل میتونست فقط با یک لحظهی دیگه ادامه دادن خفگی جونت رو بگیره، خوششانسی که از خونت گذشته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه رامی تنها خیره به چشمان مرد ماند، از زنده شدن دلهره در جانش پشت ساق پاهایش سفت شد و با یاد زبری تهریش عزرائیلش و صوت نفس عمیقی که کنار شقیقهاش کشید، نفسش به شماره افتاد و سینهاش به سرعت بالا و پایین رفت؛ گویا اضطراب آن لحظه که با مرگ مواجه شد ناگاه برای سلول به سلول تن هراسیدهاش تکرار گشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرازان سر چرخاند به سمت مرد و خیره به او که نگاه مستقیمش را به رامی دوخته بود، لب باز کرد و با تردید و شک پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به کسی شک داری بابا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد پاسخی به سوال رازان نداد، لبخند محو و مرموزی بر لب نشاند و گونهی بیریش و تهریشش را از داخل گزید که اینبار بانو نگاه از رامی گرفت، چشم به چشمان سبز و براق مرد دوخت و محکم نامش را بر زبان راند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ایرج!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای بانو، ایرج به خود آمد و بالاخره نگاه از رامی گرفت سپس بدون توجهی به بانو نگاهش را به چشمان منتظر و مشکوک رازان دوخت و حینیکه با خونسردی به عقب بازمیگشت، پاسخش را با تک کلامی داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ندارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرازان دستی به پهلویی که بابت حرص و خشم از درون میسوخت گرفت و چون قصد ابراز درد این سوزش را نداشت محکم پهلویش را فشرد. سپس عصبی روی برگرداند، آبدهان قورت داد و با قفل کردن چانهاش، زیرلب غرید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بخاطر من میخواستن به رامی آسیب برسونن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبانو دستانش را درهم قفل کرد، نیمنگاهی به رامی که نگاهش هنوز خیره به ایرج مانده بود، انداخت و به کلام بعدی رازان که با صدای بلندتری در سالن پیچید گوش سپرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بانو درست میگه؛ امکان نداره کسی پیدا بشه که بخواد به رامی آسیب برسونه، هدف تیغ تیز اون قاتل لعنتی... شاهرگ من بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه ایرج چرخیده روی تپههای چمنپوش که دورتر از عمارت از دل زمین با قدبلندی فاصله گرفته بودند، چشم ریز کرده بابت برخورد نور خورشید به چشمانش سپس خونسرد و ملایم خطاب به رازان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حساسیت زیادی نسبت بهش نشون میدی، دشمنت خیلی عاقله که دست روی نقطهضعفت گذاشته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان رازان درشتتر شدند، پوست لبش را عصبی و حرصی محکم کشید و با لبخند لرزانی، سری تکان داد و خیره به نقطهای نامعلوم از پارکتهای سفید، غران و کینهای به حرف آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قسم میخورم پیداش میکنم، هرکی که باشه پیداش میکنم و گورش رو با دستهای خودم میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهسته به عقب چرخید، وحشی و تیز به ایرج نگاهی انداخت و با مشت کردن دستانش انگار که خون مقابل چشمانش را گرفته باشد، افزود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تاوان سختی داره؛ آزار رسوندن به خواهر من تاوانش فقط و فقط مرگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا گفتن این حرف، زیر نگاه سنگین بانو به عقب بازگشت و بیتوجه به ورود زنی میانسال که لیوان آب بهدست وارد سالن میشد، قصد کرد بیرون بزند که زن با صدا زدن آرام نامش لیوان آب را به سمتش گرفت بلکه با جرعه آبی خنک اعصابش از بلندای قلهی داغ خشم تا خنکای دریای آرامش سقوط کند؛ اما پیش از اینکه بتواند در دنبالهی صدا زدن نامش از رازان بخواهد جرعهای آب بنوشد، دست رازان به عمد و محکم به ساق دست زن برخورد کرد و لیوان روی زمین هزار تکه شد؛ هزار تکه شیشهی شکستهای که دیگر وصله زدنشان بههم آن بلورین لیوان زیبای روز اول را نمیساخت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی پس از هل دادن در کوتاه، وارد راه باریکه شد و قدمهای کوتاه و سستش را به جلو برداشت. رازان که به تازگی بالای پلهها ایستاده بود، به سمت او بازگشت و با دیدن چهرهی رنگ پریدهی رامی، آب دهان محکم فرو فرستاد و سعی کرد بر بهمریختگی اعصابش کنترل ایجاد کند؛ سخت بود اما آرامش رامی از خشم او مهمتر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمهای آهستهاش را به سمت رامی برداشت و همینکه چانهی او مقابلش لرزید و قطرهای اشک از گوشهی چشم غرق اقیانوس اشکش چکید تا بر گونهاش برقصد، رازان دستانش را زیر چانهی زلزلهزدهی او قرار داد سپس سرش را خم کرد و نگاه ملایمش را به چشمان خواهرکش دوخت. لب باز کرد و با آرامشی که اجبارش به خویش بود برای آرام کردن رامی و البته لحنی بینهایت نرم زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هیچکس حق نداره اشک رامی کوچولوی من رو دربیاره، حتی خودش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر ذهن درهم رامی چرخید که رازان طبق گفتهاش، شخصی که شب قبل قصد کرده بود جانش را بگیرد پیدا خواهد کرد و خونش را خواهد ریخت و همین باعث شد تن ظریف و بیحالش لرزی خفیف به خود بگیرد و رازان که این لرزیدن او را دید، تن او را جلو کشید و دستش نشسته روی شانهاش، رامی را در آغوش خواهرانهی خود حل کرد و بوسهای بر سرش نشاند سپس زمزمهاش آلوده شد به لحنی مطمئن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهت قول میدم از این به بعد بیشتر مراقبتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش را بست و عطر شیرین و ملایم تن لرزان خواهرش را به ریههایش کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قول میدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی پلکی زد و با ریزش قطرهی درشت اشک بر گونهاش، دستانش را برای لحظهای کوتاه دور کمر رازان حلقه کرد. پس از لحظاتی چانه از شانهی او فاصله داد، ملایم عقب کشید و لبخند رازان را که میدانست تنها در ظاهر برای آرامش او بر لب نقاشی کرده بدون پاسخ گذاشت. دست رازان بلند شد، طرهای از موهای آشفته و رها بر شانههای رامی را پشت گوش زد، لبخندش را عمق بخشید و نگاه رامی را متوجه چال کنج لب خود کرد سپس پشت دستش را نوازشگر روی گونهی خیس او کشید و صدایش چه آرام بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میدونم سخته؛ اما چون من کنارتم سعی کن لااقل تظاهر به آرامش کنی... بذار فکر کنم بلدم آرومت کنم شاید این تظاهر ختم شد به آرامشی از جنس حقیقی، میدونم چه وحشتی از سر گذروندی ولی... سعی کن واسم لبخند بزنی؛ وقتی غرق اقیانوسِ درد به عمق گودالی میرسی که حکم گوری از گورستون هولناک درد رو داره تنها ریسمونی که گرچه پوسیده چارهای جز چنگ زدن بهش نیست، تظاهر به درمان شدنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرانگشتان شستش را روی گونههای رامی گذاشت، نرم که کشید ابتدا برجستگی گونههای رامی را دید و بعد چشمان سبزش با دیدن لبخند کمرنگ و تصنعی او برق زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- رازان با لبخندهای رامی زندهست، فراموش نکن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز مصنوعی بودن لبخند رامی کاسته شد، حرف رازان سد ترس و بغض را درون قلبش شکست و رودی از آرامش در رگهایش جریان گرفت. رازان دستش را روی شانهی رامی گذاشت، او را آهسته به سمت اتاقش هدایت کرد و دلش سوخته برای رنگپریدگی و سکوت سنگین او، دست دیگرش را در جیب شلوار مشکیرنگش فرو برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالا حاضرشو، صبح وقت فوری گرفتم باید یه سر به دکتر قلبت بزنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی حین هل دادن در سپید اتاقش تنها سری به نشانهی قبولی لرزاند. حس و حال بیرون زدن از خانه را نداشت؛ اما ترک عمارت را برای خود خوش دانست. مایل نبود خود را در اتاقی که شب قبل دیوارهایش شاهد خفه شدنش بودند، حبس کند. حوصلهی معاینهی قلبش که از همان دیشب سر ناسازگاری برداشته بود را هم نداشت؛ اما میدانست فکر مراجعه به دکتر در سر رازان بیفتد بهخصوص برای قلب او، باید بدون حرف اضافهای قبول کند چراکه رازان در این مورد کوتاه آمدنی نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت کمد دیواریهایی که به موازات ورودی در قرار داشتند، قدم برداشت و با نگاهی به پنجرهی سمت راست، لرز نشسته بر تنش را کنار زد و بهروی خودش هم نیاورد که برای لحظهای تصویر گرفتاری خود در دست جلاد بیرحم را دید. بیمیل در آخرین کمد را گشود، بدون هیچ حسی دست دراز کرد و پس از پوشیدن مانتوی کوتاه و مشکی روی همان بافت آبی و شلوار همرنگش، شالی نخی سیاهی هم روی موهایش انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمی به عقب برداشت و با برخورد پشت ساق پایش به لبهی تخت، به آرامی نشست و سر به چپ که چرخاند نگاهش را روی انعکاس تصویر چهرهی بیروحش در آینه رقصاند و منتظر رازان ماند تا برای رفتن صدایش بزند. دستانش لبهی تخت را در حبس مشت فشردند، چانهاش جمع شد و نگاهش که زیر افتاد از فکرش گذشت چرا باید پس از اینهمه سال بدون آزار زندگی کردن، کسی پیدا شود و گلویش را جهت بینفس ساختنش هدف بگیرد؟ اگر واقعاً هدف او نه و رازان بود، یعنی تشخیصش از رازان به حدی سخت بود که جلاد متوجه نشد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را محکم تکان داد تا از افکار مزاحمش خلاص شود؛ اما آیا شدنی بود؟ عاجز در دل پاسخ داد؛ نه! نفسی لرزان کشید، لبانش را تر کرد و با رساندن دستش به قلب دردناکش، به آرامی برخاست و پس از نیمنگاهی به تصویر چهرهی درهم شدهاش از درد در آینه، خود را از فضای خفهی اتاق نجات داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمزمان با او، رازان در سپید اتاق خود را بست و قدمهای محکمش را در طول راهرو برداشت. به انتهای راهرو که رسید آمد با دیدن رامی لبخندی بر لب بنشاند اما پریشانی او لبخندش را هرچند تصنعی پیش از تولد از بطن لبانش کشت. آه غمناکش برخورد کرده به سد لبان برهم چسبیدهاش، دستی بالا برد و لبهی شال سیاه همرنگ پالتوی کوتاهش را بر شانه انداخت سپس قدم به سمت راهپله برداشت و در همان حین رو به رامی که نگاهش به نقطهای نامعلوم از زمین خیره بود، دستی دراز کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- رامی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی که هر ثانیه بند ارتباطش با دنیا بریده و پرت میشد به عالم خیالی که آنجا محکوم ابدی بود به مرور حادثهی شب قبل با شنیدن صدای رازان دوباره ریسمان وصل دنیا را گرفت و به خود که آمد بازدمش سرد تقدیم هوای خفهی اطرافش شد. متوجه رازان که شد با پلکی لرزان از سوزش حدقههایش، دست گرم او را در دست سرد خود قفل کرد و همراهش از راهپله پایین رفت. آخرین پله را که پایین رفت، سر بلند کرد و با نگاهی به چشمان عسلی و درشت مردی جوان که دستانش را مقابل خود درهم قفل کرده بود، دستش را آهسته از دست رازان که به سمت سالن راه کج کرد بیرون کشید و کنار مرد روی تکصندلی چوبی بیتکیهگاه نشست و پاهایش را در کفشهای اسپرت و سفیدش با آن لکههای محو خاک و گل فرو کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست مرد جوان که خیره به چهرهی بدحال و رنگپریدهی رامی بود و لبان باریک و زاویهدارش را بر روی هم میفشرد به سمتش دراز شد؛ اما رامی با نگاه کوتاهی به دست کشیدهی مرد، بیتوجه و بدون کمک گرفتن از او چنانکه گویی حوصلهی خود را هم نداشت چه رسیده دیگران برخاست و از گوشه چشم نگاهی به خالکوبی گردن او که در نظرش تنها یک خط بی سر و ته بود، انداخت سپس با گذر از مقابل او که دستش را بالا برده و ناخن کوتاهش را بر ابروی مشکی و بلندش میکشید، در خانه را گشود و قدم بیرون گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد جوان ناخودآگاه دم گرفت و چون پس از حس نُت وانیل رایحهای که دور تا دورش حصار بست بازدمش را آهسته پس داد، لبخند محوی بر لب نشاند. دسته مویی مشکی که بر پیشانیاش ریخته شده بود، بالا فرستاد که رازان از سالن بیرون زد، نگاهی به او انداخت و حینیکه به سمت در باز خانه قدم برمیداشت، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا ایستادی هومن؟ زود باش، نمیخوام به شب بخوریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن تنها سری تکان داد، در خانه را پس از خروج خود بست و سوئیچ ماشین را که از جیب شلوار سرمهایرنگش درآورد، دکمهی بازگشایی قفل را فشرد و آستین راست پایین رفتهی پیراهن مشکیاش را بالا داد. با قدمهای بلندش از رامی که چانه پایین کشیده تا گردن حین حس قلقلک تار موهای رقصان بر پوست سرد رخش کوتاه قدم برمیداشت، سبقت گرفت و پس از نگاهی به رازان که در سمت شاگرد را برای خود باز میکرد، در پشت سر راننده را برای رامی گشود سپس ایستاده کنار سر چرخاند از میان حدقههای تنگ رخ روحمردهی رامی را نگریست و باحوصله منتظر شد تا او با قدمهای کوتاهش به مقصد ماشین برسد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظاتی بعد رامی چنانکه گویی اصلاً در این عالم نبود بینگاهی به خیرگی چشمان عسلی هومن، دست به در ماشین گرفت و به آرامی روی صندلی نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان هومن جمع از برخورد نور خورشید، پس از بستن در و رفتن سمت در راننده، تنش را روی صندلی پشت فرمان رها کرد حین انداختن نگاهی به باغبان خانه؛ پدرش حنیف که در باغ را باز میکرد، ماشین را روشن کرد تا صوت موتورش در گوش هرسه بپیچد و شود محرکی که بار دیگر رامی را به این دنیا بازگرداند. با حرکت ماشین، رازان با چرخشی به گردن نیمنگاهی به رامی که خیره به درختان اطراف مسیر خاکی بود انداخت و به جلو که بازگشت اشاره داد هومن سرعتش را بالا ببرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر این میان؛ ایرج که از پشت پنجره به خروج ماشین خیره مانده بود، با پیچیدن عطر آشنایی زیر بینیاش که سالها با آن زندگی کرده بود به خود آمد و سر به چپ چرخاند که بانو را از گوشه چشم شکار کرد سپس صدای آرام او را آلوده به آهنگ گریز بازدم از میان لبانش شنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینکه اولین نفر من فهمیدم یه راز بین ما باقی میمونه مگه نه ایرج؟ هیچ دوست ندارم رازان متوجه بشه که دیشب وسط مزایدهی جواهرات حنیف بهم خبر داد به رامی حمله کردن و من خاطرجمع بابت عادی شدن شرایط عمارت... مهمونی برد جواهرات رو ادامه دادم و از اخبار خونه مطلعتون نکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغنچهی لبان سرخش، آن حالت دست به سینه کنار ایرج ایستادنش و طرز خیرگی نگاهش به چشمان براق او، حتی شانه بالا انداختنش همه نشانههایی از خیالی که بیخیالش کرده بود و خونسردی لحنش نشانهای دیگر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اتفاقی هم که نیفتاد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایرج که گویی هیچ از رفتار همسرش که با وجود پی بردن به حادثهی شب قبل از مزایدهی جواهراتش نگذشت حیرت نکرده بود تنها کوتاه سری تکان داد و دستانش را در جیب شلوار فرو کرد سپس زیرپوستی لبخندی کاشته بر لب، چشمانش هماهنگ با زیر آمدن صدایش تا حد زمزمه ریز شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو هنوز متوجه نشدی بانو؟ من خیلی زود متوجه میشم که چی رو ازم پنهون میکنی عزیزم؛ اما...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرش تکابروی بانو تا پیشانی و تک پرسش کوتاهش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اما؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایرج افکاری که در ذهنش بالا و پایین میشد را سامان داد و چه سامان مرموزی که اثری حتی زیرپوستی از لبخندش نماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه مدت از اوج سردیت با رامی سقوط کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه کسی بهتر از بانو، ایرج را میشناخت؟ هیچکس، او به خوبی پی برده به اینکه افکاری چون راز در سر او پیچیدند و همراه زمزمهی مشکوکش اخمی کمرنگ بین ابروهایش نشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی توی سرته ایرج؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنشانهی خونسردی هولناک ایرج لبخندی محو و یکطرفه که بر لب نشاند، مخوف بودن راز افکارش پیدا در برق نگاهی که به چشمان بانو دوخت و لحنش چه مرموز بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوب گوش کن بانو؛ یه نفر که من هم نمیشناسمش به هوای بریدن نفس رازان قصد کرده دختر کوچیک خانوادهی ورهرام رو از بین ببره، چی باعث میشه که وسط راه عقب بکشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز بانو تنها نگاه چرخاندن میان چشمان براق ایرج برآمد و از او پراندن ابرویی تا پیشانی و افزودن به کلام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کسی که با من وارد این بازیهای خطرناک میشه خوب میدونه اگه کارش رو تموم نکنه، کارش تمومه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرهی اخمی که بین ابروان بانو افتاد کور، گرچه متوجه منظور ایرج از سقوط از اوج سردی با رامی شد اما اجازهی استراحت به زبان او نداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حرف آخرت رو بزن ایرج!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایرج حین سر تکان دادنی آهسته دست چپش را از جیب شلوار بیرون کشید و نیمنگاهی به محوطهی آن سوی پنجره انداخت سپس عقبگرد کرد و قدم برداشته به سمت در سالن، صدایش را کمی بلند کرد و مرموز حرف آخرش را هم زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حرف آخر رو اول زدم؛ یه مدت از اوج سردیت با رامی سقوط کن عزیزم، در آینده به سپر محکمی برای محافظت از دخترمون نیاز داریم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا توقف ماشین مقابل درمانگاه، رامدخت نگاه چرخانده بر ساختمانی که از دیوارهایش هم سرما به جانش نفوذ میکرد سپس دم گرفته از هوای خفهی ماشین و چون نگاه سوق داد سمت نقش رخ رازان بر آینهی کنار، نگاه او را خیره به خود دید و زیرلب خسته پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میتونم تنها برم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبر بوم سبز نگاه رازان رنگ جدیت پاشیده و تقدیم سیاهی معصوم چشمان رامی شد سپس لب باز کرد پاسخ منفی دهد که برای لحظهای غرق شده در سیاهی چشمان رامی، از تمنای خستهی لحن او دلش نرم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لطفاً!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرازان ناچار نگاهش را در خیابان چرخاند، پوشهی کوچکی به سمتش گرفت و مطمئن شده از امنیت اطراف، ابرو بالا انداخت و چون دیدن چشمان رامی از آینه برایش ارتباط عمیقی نداشت، تن به عقب چرخاند و خیره به نگاه او که صاحب تخت سلطنت حاکم زمستان شده بود با آن سردی، با جدیتی که ملایمی خاص داشت و هم فرمان بود هم تمنا به حرف آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منتظرت میمونم، خیلی مراقب خودت باش خب؟ با همراه پزشکت هماهنگ کردم هوات رو داشته باشه اما اگه خسته یا اذیت شدی یا نیاز بود حتماً باهام تماس بگیر که بیام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی تنها سری تکان داد و زیر نگاه خیرهی رازان، در ماشین را باز کرد و پیاده شد. نگاه رازان بدون پلک زدن خیره به او ماند، سردرگمی او که گیر کرده بود میان عالم حقیقی و خیال شب گذشته را از قدمهایش هم حس کرد که انگار در تلاش بود تلو نخورد؛ اما با همه میل به رفتن دنبالش فقط از دور نگاهش کرد که پس از دقیقهای وارد درمانگاه شد. سپس نگاهش را روی نمای سفید ساختمان پنج طبقهی درمانگاه چرخاند و در همان حین خطاب به هومن که با سرانگشت اشاره روی فرمان ضرب گرفته بود، مقدمهای صحبتی جدی بر زبان راند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پدرت حنیف گفته بود دیشب خونه نبودی، بعد از اینکه ما رفتیم مزایدهی جواهرات و مهمونی از غروب به بعد تو هم عمارت رو ترک کردی؛ کجا رفته بودی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن جا خوردنش از سوال ناگهانی رازان را پنهان کرد، برایش سوال شد که علت این پرسش ناگهانی چه بود؛ اما با خونسردی شانه بالا انداخت و نگاهش رفته دنبال چشمان رازان کوتاه پاسخش را داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مثل همیشه باشگاه، مبارزه داشتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکابروی رازان که بالا پرید را نگریست و پس از آن نگاهش را که به ماشینهای درحال حرکت خیابان دوخته بود، در آخر هم صدایش را شنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو که اونجا کارهای نیستی، مگه خواهرت باشگاه رو نمیگردونه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه هومن را با نیشخندی کمرنگ سوی لبانش کشید و با کلام بعدی دوباره او را متوجه چشمانش کرد، اینبار خیرگی دوطرفه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- واسه بزنبزن هم که روی فرم نیستی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن بلافاصله پس از شنیدن این حرف به خندهای آهسته افتاد، لحظهای نگاه تا گذر ماشینها در خیابان دور کرد و پس از تکانی به سر باز نگاه براقش را به چشمان او دوخت و کلمات را بههم وصله زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الان درست متوجه شدم که انقدر دورت از مظنون خالیه داری من رو متهم میکنی؟ هیچکس هم نه، من؟! حتماً داری شوخی میکنی چون شک کردنت مخصوصاً به من هیچ معنایی نمیتونه داشته باشه؛ من رازان یعنی... هومن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرازان نگاه از عسلی براق چشمان او گرفت و نیشخندش بر آن لبان برجسته مبدل شده به لبخندی که باریکه مویی مرز فاصله کاشته بود میانش تا خنده، با سری کج چنان نمکین حرف زد که باز خندهای آهسته را بر لبان هومن نقاشی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- البته نه به این شدت برداشت تو از منظورم اما بههرحال باید بدونم در نبودم کسی که دل خوش کرده بودم مراقب رامیه کجا غیبش زده بود، اگه تو عمارت میموندی یک در هزارم امکان نداشت اتفاقی واسه رامی بیفته؛ درضمن سطح فکریت برای تشخیص معنادار یا بیمعنا بودن شک من خیلی پایینه هومن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش بازگشته سمت چشمان هومن، لغزید تا طرح خندهاش که آرامآرام محو شد سپس لبخند خود را نیز با نقش بستن فکری در سرش نابود کرد و این نابودی پس از لحظاتی چه کلماتی را بههم وصله زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هرچند... دوست میتونه همون بدخواهی باشه که تو رو به عنوان دشمن با فریب دوستی نزدیک خودش نگه میداره؛ همیشه که پشت هر ضربهای کینهی دشمن نخوابیده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن با درک اینکه در چنین شرایطی رازان حق داشت به دوست خود از دشمن هم مشکوکتر باشد نیمنگاهی به نیمرخ او انداخت و فکری که در سرش بالا و پایین میشد را روانهی زبانش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بد نیست یه مدتی رو خیلی ویژه از رامی مراقبت کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این کلام رازان را چنان از غرق شدن در دریای افکار نجات داد که ثانیهای طولانی پلک برهم انداخت و پوزخندش هماهنگ شد با کلامش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جداً؟ ممنون که گفتی، آخه خودم نمیدونستم بعد اون اتفاق باید از خواهرم مراقبت کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن با جمع کردن کوتاه لبانش از پدیدار شدن لبخندش جلوگیری کرد و شانهای که پراند نگاه براقش را بین چشمان پر غیظ رازان چرخاند انگار برای اثرگذاری بهتر حرفش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منطقی باش! تو درگیر معاملهای، لازمه یه نفر تمام حواسش رو به رامی بده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخند رازان همچنان پیدا، نگاهش هنوز پر غیظ و لحنش آلوده به طعنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لابد تو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن در مقدمه نچ گفت و در ادامه:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من فقط پیشنهاد دادم، تأیید و قبول کردنش با تو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما رازان بیحوصله چشم از هومن گرفت و بدون تردید گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همین مونده با پیشنهاد یکی مثل تو امنیت خواهرم رو فراهم کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن نفسش را محکم و کلافه از تلخی رازان بیرون فرستاد و گرچه او پیشنهاد را رد کرد اما عقب نکشید و بیهوا که دستش را پشت صندلی رازان گذاشت، فرمان را در دست دیگرش فشرد هماهنگ با تأکید بر هر کلمهاش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- رازان! قبول کن نمیتونی تموم حواست رو بدی به رامی، اون کسی رو میخواد که چشم به هر حرکتش بدوزه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچند رازان پیشنهاد را بیهیچ فکری رد کرد اما با این کلام هومن جرقهای زده شده در ذهنش و در دل اعتراف کرد که حق با او بود. نمیتوانست با مسئولیتهایی که بر عهده داشت، تماماً حواسش را معطوف رامی کند؛ اما از آنجایی که جز خواهرکش هیچکس و هیچ مسئولیتی برایش مهم نبود، حاضر به پذیرش ریسک ورود فرد جدید به تیمش نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنتها انگار که ذهنش به دام وسوسهی کلام هومن بیفتد از فکرش اینطور گذشت؛ با اینحال اگر یکی از هزاران گرفتاریهایش سبب میشد لحظهای فقط و فقط لحظهای حواسش از رامی پرت شود چه؟ اگر هدف خودش بود، اگر خودش مورد حمله قرار میگرفت حتی به مدتی تحت مراقبت بودن فکر هم نمیکرد؛ اما رامی برای او فرق داشت، انگار که از خودش هم باارزشتر باشد مانده بود بین قید مسئولیتها را زدن یا پذیرش ریسک ورود شخص جدید به تیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو این گرهای که افتاد به افکار رازان چنان کور که باز کردنش زمان را در غل و زنجیری کند دنبال خود کشید تا آن ساعت که رامی درمانگاه را ترک کرد، به ماشین بازگشت و با تک کلامی رازان را بابت حال قلب خویش خاطر آسوده کرد؛ اما پاسخی از او نشنید. چنان سکوتی دور رازان حصار بسته بود که رامی مسکوتی که دائم میان عالم حقیقی و خیال در رفت و آمد بود را هم متوجه کرد؛ اما کششی در خود ندید زبان خستهاش را برای پیگیری علت سکوت مشکوک و مرموز رازان بجنباند فقط پس از تکیه زدن سر به صندلی نگاه سرخش را از آینهی وسط به چشمان هومن دوخت منتها با وجود اینکه او بلافاصله با حس سنگینی نگاهش نیمنظری ملایم نثارش کرد، به نتیجهای که علت غرقشدگی مرموز رازان در دریای افکاری که شک نداشت مربوط به شب گذشته بودند را فاش کند، نرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنج سر رامی که چسبید به شیشه و چشمانش را خسته بست و گم شد در دلهرهی مرور حادثهی شب قبل، رازان گرهی کور افکارش را با دندان هراس از دست دادنی که پس از دوختن نگاهش از آینه به نیمرخ خاموش رامی در دلش زنده شد گشود و در این میان هومن پس از نیمنگاهی به رازان، از آینهی وسط رامی را دید و محض کاستن آزار لرز شیشه برای سر او از سرعت ماشین کم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخورشید گرچه مایل به غروب؛ اما آفتابش هنوز تیز بود و تیزیاش که درست بر چهرهی رامی شمشیر کشیده باعث عذاب او بود. با حساسیت و کلافگی مشت ملایمی به شیشه زد و چون تیر کشیدن تمام مغزش را حبس جمجمه بابت آزردن چشمان حساس و خمارش زیر تیغ آفتاب ملایم حس کرد، روی صندلی دراز کشید سپس دستچپش را زیر سر جمع کرد و نگاهش را به نقطهی نامعلومی از کفپوشهای مشکیرنگ ماشین دوخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست راستش نشسته روی گردن، سعی کرد صوت بلند فضای خیابان را نشنیده بگیرد؛ اما با تلاش برای تمرکز و نشنیدن، صوت نفسی عمیق را درست کنار گوشش شنید و چشمانش را محکم بست. دستش از روی گردن بالاتر رفت، روی گوشش نشست و چانهاش به لرزش افتاد. هرچند از امنیت اطرافش آگاه بود؛ اما باز هم ترس چون لشکری از دیوانگان افسارگسیخته به سرزمین بیدفاع دلش هجوم برد و به سختی قدرتش را به کار گرفت تا ضربانهای قلبش را کنترل کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمانده بود در اینکه چقدر زمان میبرد ذهنش حادثهای که برایش رخ داده بود را فراموش کند؛ آیا فراموشی ممکن بود؟ چقدر باید زمان کش میآمد تا رد کمرنگ روی گردنش از بین برود و مجبور به پوشاندن گردنش نباشد؟ در پاسخ سوالاتش ماند و هیچ جوابی پیدا نکرد. یک کلمه درمورد حادثه حرف نزده و اصلاً... چه تعریف و توصیفی؟ حالش خراب بود و میلی به صحبت نداشت. میترسید با حرف زدن در آن مورد، ترسش بیش از پیش شده و دیوانهاش کند. از طرفی با خود میگفت بگویم که چه؟ رامی به دنبال آرامش بود، آرامشی که میدانست حتی با محبتهای رازان و بیان احساسات پر استرس و ترسش به دست نمیآورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماشین که در انتهای جادهای احداث شده در قلب دو کوه بلند به روستای کوچکی با خانههای ساده و آجری رسید، ملایمت آفتاب آن خورشید دلباخته به غروب غرق دریای دلخون آسمان نوازشی کاشته بر پلکهای ملتهب رامدخت و ختم این نوازش شد لرز مژههای درهمتنیدهاش تا گشایش آن چشمان سیاه و خسته که شده بودند صحنه نمایشی برای آشفتگی روحش. همینکه متوجه شد به روستا رسیدند، شکافی میان لبان خشکش کاشت و آمد به دنبال مقدمهی گریز بازدم از گذرگاه لبانش بار دیگر پلکهایش را برهم بیندازد؛ اما برای لحظهای با حس زنجیری که دور گردنش پیچید و چنان خفهاش کرد که نیازمند قطرهای هوا شد برای نجات جان خشکسالیزدهاش، پای راستش را از روی پای جمع شدهی چپش به کف ماشین رساند و نشست. دستش بند صندلی رازان شد و چشم بین خانههای اطرافش که دوطرف راه خاکی بودند، چرخاند و صدایش چه خفه چون آوازی خسته در گوشهای رازان و هومن پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هومن لطفاً جلوتر حوالی راه خاکی نگهدار؛ از صبح یهچیزی رو دور گردنم حس میکنم، خفهام، نفسم بند میاد نیاز دارم یکم هوا بخورم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز هومن تنها تکان سر به نشانهی پذیرش خواستهاش را دید؛ اما رازان پیش از گذر هر فکری از ذهنش، با جدیت ابرو بالا انداخت و محکم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- غروبه رامدخت هوا توی راه جنگلی هم تاریک، برگردیم خونه صبح فردا باهم حوالی عمارت قدم میزنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی بیتوجه خود را به سمت در ماشین کشاند و هومن که متوجه حرکتش شد با ضربهی آهستهای به فرمان، لب باز کرد حرفی بزند؛ اما انگار که شک کند کلامش اهمیتی برای دو خواهر داشته باشد، سکوت اختیار کرد. کنار او؛ رازان که حرکت رامی را از آینه دید، درمانده از لجبازی خواهر کوچکترش، دستی به پیشانی کشید و ملایمتر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عزیزم! لازمه یادآوری کنم دیشب چه اتفاقی افتاد؟ هوا کاملاً داره تاریک میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی با یکدندگی دستگیره را چنگ زد و حدقهی چشمانش تنگ، زبان به جنگیدن برای بدست آوردن دقایقی آرامش پیش از رسیدن به خانهای که هر احساسی را در آن تجربه میکرد جز امنیت جنباند؛ با لحنی آلوده به طعنه، آن هم چه طعنهای.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه لازم نیست تکرار کنی، باور کن بهتر از هرکسی میدونم دیشب چه اتفاقی افتاد؛ اما لازمه جای یادآوری تا رسیدن به اون خونهی ظاهراً امنتون یکم قدم بزنم و هوا ذخیره کنم چون همینکه پام رو توی اتاقم بذارم تا مرز مرگ میرم؛ فکر میکنی بتونی راحتم بذاری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرازان با شنیدن کلام رامی که خود را از اهالی آن خانهی ظاهراً امن جدا کرده بود، پلک محکمی زد و چون بعید دانست حریف او شود ناچار اشاره داد هومن کناری توقف کند. کلافه شده بود؛ شاید اگر هرکس دیگری جای رامی بود، مشت محکمش را با خشم و بیطاقتی از حرف آمدن روی حرفش به گوشهای میکوفت؛ اما مقابل رامی تماماً خلعسلاح بود و این به هیچ عنوان دست خودش نه، دستور قلبش بود. رازان؛ رامِ رامدخت بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستگیره در دست رامی کشیده شد؛ اما بهسبب قفل بودن درها، در باز نشد و رامی که پلک محکمی زد، رازان انگشتاشارهاش را سمت کلید بازگشایی قفل درها بالاتر از ضبط برد و اخمش هماهنگ شد با جدیت لحنش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیتونم تنهات بذارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکبار رازان کوتاه میآمد، یکبار رامی؛ معاملهای منصفانه بود! رامی بلافاصله پس از باز شدن قفل، در را باز کرد و با برخاستن از روی صندلی ایستاده بر زمین خاکی، در را محکم بست؛ چنانکه جفت ابروان هومن بالا پریدند و مردمک که کنج حدقه کشید برای نگاهی گوشه چشمی به رامی، کنج لبش هم با تحریک عضلات صورتش به لبخند لرزید. رامدخت نگاه چرخانده روی بدنهی مشکی ماشین، جلوتر از رازان روی زمین خاکی راه افتاد. در دم عمیقی که گرفت، بوی خاک پیچید و عطری را نیز نسیم ملایم برایش هدیه آورد از سوی درختان جنگلی که راه خاکی منتهی به عمارت از دلش گذشته بود. پس از طی کردن مسیری کوتاه، قدمی بلند از روی گودالی خشک و کوچک برداشت که با شنیدن صوت حرکت کردن ماشین سر به عقب چرخاند و رازان را دید که با قدمهایی آرام پشتسرش راه افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبانش را فشرده برهم از تماشای گرهی اخم ابروان رازان، رو گرفت و چون به جلو بازگشت، از آینهبغل ماشین غرق سایهی آسمان غروبی کبود خیرگی هومن را شکار کرد تا زمانیکه پا فشرده بر پدال گردوخاکی پشت ماشین راه انداخت و آنسوی قوس راه جنگلی گم گشت. آنقدر راه نفسش تنگ که حس کرد با گذر از هالهی غباری که پشتسر ماشین برخاست، تمام سینهاش از هوا تهی گشت؛ اما راهش را ادامه داد تا به مسیری در محاصرهی درختان سر به فلک کشیده ورود کرد. صدای قدمهای رازان را پشتسر نشنید؛ اما نگاه او که به فاصلهی چند قدم با دستانی فرو رفته در جیب پالتو و اخم کرده دنبالش راه افتاده بود را به خوبی حس کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمهایش را آرام برداشت و مسیر را کش داد چنانکه رازان هم از کشیدگی آهستهی پاهای او بر زمین پی برد چه اندازه برای بازگشت به خانه بیمیل بود. رامدخت دستی نشانده بر سینه با حس خفه تپیدن قلبش که انگار جان میکند تا با هر ضربان فریاد ملتمس طلب هوا را به گوش جهان برساند، با هر قدم دم گرفت و بازدم پس داد؛ دنبال او رازان برای دقایقی طولانی درحالیکه سهم بیشتری از خیرگیاش را رامدخت برده و باقیماندهاش برای اطمینان از امنیت فضای جنگل میان درختان تقسیم شده بود، در سکوت تعقیبش کرد تا اینکه با حس حصار بستن سایههایی سنگین دورشان نیمنگاهی به آسمان انداخت و جامهی سیاه را تنش دید در عزای خورشیدی که خونش چکیده از تیغهی غروب در دل ابرها محو گشت. فاصلهای تا عمارت نداشتند؛ اما نتوانست اجازه دهد در آن تاریکی بدون اینکه نوری باشد تا با نگاه رامی را تعقیب کند، از او دور بماند. پس مهلت خلوت او با خویش را تمام کرد وقتی با گامهایی بلند فاصله را از میان برداشت و چون رامی مردمک کنج حدقه کشید، منتظر ماند تا شکایتی اگر بابت پایان خلوتش با خود داشت را بشنود؛ اما رامی سکوتش را نشکست انگار با سیاهپوش شدن آسمان فهمید اگر بهانهی تنهایی در ادامهی راه هم میگرفت قرار نبود رازان راضی شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز دل رازان گذشت خواهرش را بغل بگیرد بلکه آرامش را کنار او بیابد نه در تنهایی، پس دستش را بالا برد و دور شانهی رامی حلقه کرد و ناگهان از دلش گذشت؛ انگار خود او بیش از رامی آرامش طلب داشت که ناگاه با حس آغوش خواهرش، آشوبکدهی قلبش آرام گرفت. رامی اما در آغوش امن خواهرش حسرت آرامش دلش را سوزاند؛ با خود اندیشید چه هیزمها باید خود را به آتش میزدند تا تن منجمد گریختهای از تلهی مرگ را گرم کنند. آغوش رازان هرچند امن اما به رامی آرامش نداد، مثل کسی که پناهگاه هم دلگرمش نکند آمد از پناهش بگریزد؛ اما رازان اجازه نداد، سکوت میانشان را هم شکست بلکه ذهن رامی را از شلوغی افکاری آزارنده نجات دهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چند وقت دیگه بیستسالگی رو تموم میکنی؛ ولی روز به روز بهونهگیرتر از یه دختربچهی لجباز میشی، گاهی فکر میکنم هنوز اون دختر کوچولوی حساسی هستی که اگه اخم میکردم میزد زیر گریه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزبان رامی خسته بود، حرف نزده هم خسته بود؛ اما رازان را همراهی کرد با اینکه ذهنش پرت شده بود در گودال این حسرت که ایکاش هنوز همان دختربچهی حساس بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- احتمالاً تا پنجسال دیگه باید تحملم کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش کسل بود و بی حوصلگیاش از این کسالت آشکار؛ اما همین هم برای رازان کافی، لبخند عمق بخشید و دم عمیقی کنار تار موهای بیرون زده از شال رامی گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا پنجسال؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو رامی حین پس دادن بازدم به هوا با همه کسالت توانست محض دلخوشی رازان چنان پاسخ دهد که او حس کند چقدر دلتنگ لحن شیرینش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخه خواهرم با یه اختلاف پنجساله ازم هنوزم یهوقتها همون خواهربزرگهایه که تا نزنم زیر گریه قید اخمهاش رو نمیزنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچانهی رازان جمع، ابروانش پریده بالا و شوق صدایش از شیرین شدن لحن رامی پنهان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مهم اینه که همیشه کوتاه میام، متأسفانه هیچوقت حریفت نبودم و نیستم؛ بخاطر کمطاقتی من مقابل خودت از بچگی لوس بار اومدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی همانند رازان ابرو بالا انداخت، همراه حرف زدن بار دیگر تکیه از آغوش او گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس شاهکار خودته، تقصیر من نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه براق رازان خیره به نیمرخ رامدخت که زیر نور ماه تازه در آسمان ظاهرشده برایش میدرخشید، به عمد شانهی او را در دست فشرد تا همچنان در حصار خویش حبس نگهش دارد سپس سر خم کرد و زمزمهاش کنار گوش او پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من این شاهکارم رو خیلی دوست دارم خواهرکوچیکه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامدخت با خود اندیشید اگر مثلاً این کلام را هرچند تکراری دیروز در چنین وقتی میشنید، میتوانست پاسخ دهد؛ اما در این لحظه دست داده به دست آشفتگی، مهر سکوت بر لبانش کوفت تا نرمنرمک لبخند چون پرندهای از بوم لبان برجستهی رازان بپرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا برسند به نردههای سرتیز در سفید عمارت انتهای راه خاکی میان درختان سر به فلک کشیده، رامدخت توانست از پناهگاه آغوش خواهرش بگریزد. رازان قدمی از او عقب افتاد و با نگاه تعقیبش کرد که غرق افکارش؛ همان رشتهرشته افکاری که او را میکشیدند سوی خیال آزارندهی حادثهی شب قبل، قدم سوی عمارت برداشت. به عمارت که رسیدند ابتدا رامدخت پس از هل دادن در حین حس سنگین شدن قلبش با هر قدم نزدیکی به خانه سوی در ورودی رفت، پس از او رازان که لحظهای سر به عقب چرخاند و با نگاهی به اتاقک کوچک انتهای باغ که زیر درختی بزرگ به لطف نور تکچراغ پایهدار پیدا بود، پشتسر رامی وارد خانه شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از اینکه رازان با فاصلهی اندکی از رامدخت وارد عمارت شد، لبانش را برهم زد تا به او که پشتسرش در را میبست، حرفی بزند؛ اما با خروج هومن از سالن و نگاهی به رامی که غرق عالم تاریک افکار خویش با گذر از کنارش قدم به سمت راهپله برداشت، مخاطبش را به هومن تغییر داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امشب که بهونهی رفتن به باشگاه نداری هومن، داری؟ بمون خونه لطفاً...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند شدن صدای بانو که با رد شدن رامی از مقابل درگاه سالن متوجهش شده بود هم باعث توقف او مقابل راهپله و ناگهانی بیرون پرت شدنش از عالم تاریک افکارش شد و هم برشی به کلام رازان داد تا گوش برای شنیدن حرفهای مادرش تیز کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیالات دخترخوندهی عزیز ورهرام رو ورداشته که سر نترس داره و میتونه بعد از اتفاق دیشب تا تاریکی هوا بیرون بمونه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی که با این حرف بانو، آشفتگی و کلافگی خویش را شدیدتر از قبل در وجودش حس کرد، پلک محکمی زد و نفسش را آهسته و بیصدا بیرون فرستاد. قصد کرد بدون زدن هیچ حرفی از پلهها بالا برود و وارد همان اتاق خفهاش شود که برایش از وارد بحث شدن با بانو خوشایندتر بود؛ اما بانو که انگار از حرفهای ایرج پس از رفتن آنها به درمانگاه قدری کلافه شده و حس میکرد ماجرایی در راه بود، لبهی مبل را در دستانش فشرد و برخاست سپس با نیمنگاهی به ایرج که پارویپا انداخته بر صندلی چوبی کنار پنجره نشسته و سر به تکیهگاهش سپرده و چشمانش را چنانکه گویی در محفل پر آرامشی سیر میکرد، بسته بود؛ سکوت سالن را با صوت پاشنههای بلند کفشهایش شکست و پس از آن صدای ظریف خود را آلوده به تحکم بلند کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قراره مثل همیشه رازان زبونت بشه؟ بیا اینجا دختر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم بین ابروان رازان نشست، لبانش را حرصی شده از گیر افتادن رامی در دام طعنههای بانو برهم فشرد. دستش را کوتاه بلند کرد و هومن را از مقابل خود کنار زد سپس همزمان با رامی که با غیظ و کلافگی آلوده به پریشانی قدمهای رفته را سمت سالن بازگشت، به درگاه رسید؛ اما رامی که کلام بانو بهشدت اعصاب بهمریختهاش را بهمریختهتر کرده بود، دستش را مقابل رازان بالا برد و او را وادار به توقف کرد سپس خود جلوتر از او وارد سالن شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانش را از تنگنای حدقهها به جدیت نگاه بانو دوخت و سرش را به نشانهی "فرمایش؟" تکان داد و دست به سینه که شد، صدایش را از چاه زمزمه تا زیرلبی و خفه به حرف آمدن بالا کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله بانو؟ هرچی از جونم میخوای طلب کن تا دودستی تقدیمت کنم و برم به حال زار خودم بمیرم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلودگی لحنش به پریشانی و کلافگی انگار که تازه نجاتیافتهای از بند عذاب را بازجویی کنند باعث شد بانو بیاختیار تکابرویی بالا بیندازد و پوزخند بر لب بنشاند. رازان با حفظ خونسردی خود، نگاهی به پدرش انداخت که دل کنده از آن محفل پر آرامش خیالاتش و انگشتاشاره به دندان گرفته و نگاه براقش را به رامی دوخته بود؛ سپس درست در دو قدمی رامی ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبانو قدمی به جلو برداشت، لبان باریک و سرخش را تر کرد و دستی به یقهی ایستادهی بافت مشکیرنگش از روی گردن کشید و با همان جدیت قبل بالاخره قصد کرد به قول رامی هرآنچه از جانش میخواست را طلب کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوب گوشهات رو باز کن دختر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثش چندان طولانی نشد و رو به رامی که با شنیدن لفظ "دختر" چانه قفل کرده بود، ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همونطور که به نتیجه رسیدیم کسی نیست کینه داشته باشه از تو که بخواد جونت رو بگیره، متأسفانه یا خوشبختانه جونت واسه دوست و دشمن بیارزشه؛ هرکسی که دیشب قصد کرده نفست رو بگیره درواقع دنبال رازان بوده که تیرش به هدف نخورده، تونستم تا اینجا رو بهت بفهمونم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی بیآنکه قصدی برای پاسخ دادن به پرسش آلوده به طعنهی بانو داشته باشد، با یاد خفگی شب گذشته که شده بود عذاب تکراری تمام لحظات امروزش و هی میمرد و هی زنده میشد که به لطف بانو تکرار این لحظهاش پررنگترین هم بود، ناخواسته دستی به گردنش کشید. حس آزارندهی کمبود هوا دور قلبش چنبره زد انگار خفگی قصد فشردن گلوی قلبش را نیز داشت؛ اما بروز نداد. گرهای میان ابروانش زد و با نفس زدنی نامحسوس حین لرزاندن سر لبانش را گشود تا پیش از اینکه بیشتر از کلام بانو برنجد، حرفی بزند؛ اما او قدم دیگری سمتش برداشت، گوشوارهی تمسخر را به گوش جدیت لحن قبل آویز کرد سپس با نگاهی به سرتاپای دختر رنگپریدهی مقابلش بار دیگر عهدهدار شکستن سکوت شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امیدوارم برای یکبار هم که شده عقلت قید مقاومت در برابر فهم حرفهای من رو بزنه؛ از اونجایی که انگار حالیت نیست بعضی رفتارهات ممکنه رازان و ما رو توی چه دردسر و خطری بندازه، بهتره تکفرشتهی خانوادهی جهنمی ورهرام جای خواهرش یه وسیله واسه مراقبت از خودش بیرون ببره؛ البته...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیش نگاه رامی که از خیرگی بیپلکزدن سوخت، نیشخندی بر لب نشاند و انگار که دلش خنک شده باشد با رضایت از گزندگی کلامش افزود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- البته اگه بلد باشه چیزی دستش بگیره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرازان برای لحظاتی کوتاه چشمانش را محکم بست، دستانش را پشتسر درهم قفل کرد مبادا حرکتی کند. کلافه و عصبی از سکوت ایرج مقابل حرفهای بانو، لبانش را سخت لرزاند و زیرلب با تحکم بانو را صدا زد؛ اما توجهی ندید. نگاه بانو خیره به رامی بود، خیره به او که چانهاش جمع شد و در حساسترین حالش کنج لبانش از هجوم ناگهانی بغض به گلویش پایین کشیده شد. لبانش چندبار برای زدن حرفی لرزیدند؛ اما مانده بود چه بگوید، از طرفی در دل پرسید گیریم حرفی هم داشت و سکوت میشکست؛ اگر لابهلای کلمات افسار بغضش از دستش در رفت و پیش چشمان چون تیغ بران بانو شکست چه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامدخت در سکوت آبدهانش را محکم فروفرستاد و با نگاهی به قدم جلو آمدهی بانو، سکوتش را ادامه داد تا دوباره بشنود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تکرار میکنم رامدخت؛ اگه دلت میخواد بیکلهبازی دربیاری و خودت رو به خطر بندازی هیچ حرفی نیست اما از اونجایی که هدف اصلی قاتل نفسهات دختر منه... هیچ دلم نمیخواد رازان رو قربانی بیاحتیاطیهای خودت کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را بالا برد و انگشتاشارهاش را با تهدید مقابل چشمان رامی گرفت؛ چشمانی که رنگ سیاهشان بغض را در خود گم کرده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهتره اصلاً یادت نره که حق نداری جون دختر من رو فقط بخاطر اینکه خواهرته اونهم ناتنی به خطر بندازی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایرج که برخلاف حس و حال متشنج آنها خونسرد و خنثی روی صندلی لم داده بود، انگشتاشارهاش را از دندانهایش جدا کرد و با ناخن روی دستهی چوبی صندلی ضرب گرفت. خیره به رامی توانست در جایگاه بینندهای مسکوت بغض او و نفرتی که در سیاهی چشمانش درخشید را شکار کند؛ این شکارچی با ادامه دادن سکوت عمیقش همچنان به صدای محکم همسرش گوش سپرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه وقتشه یکم رامی... فقط یکم شرایط خانواده رو درک کنی، نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو رامدخت دلچرکین از زن مقابلش که سالهایسال حتی یکبار لب به سخنان محبتآمیز باز نکرده بود، کنج لب گزید و دستش کنار تن مشت شد برای کنترل خشم، رخبهرخ بانو ایستاد و حنجرهاش را از زیر غبار سکوت بیرون کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه، من نه شرایط خانوادهی ورهرام رو درک میکنم نه قدرت درکش رو دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخندی کوتاه و یکطرفه بر لب نشاند، چشم ریز کرد و دستانش کمی باز از هم، با علم به اینکه نباید مقابل بانو ضعف نشان دهد تمام غمی که از حرفهای او به دوش میکشید را بهسختی پشت نقاب سردی پنهان کرد و صدایش بالا رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اصلاً چی رو درک کنم؟ وقتی نه حتی میخوام که شما رو بفهمم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر جدیت نگاه بانو، مرموز بودن نگاه ایرج و برق نگاه هومن، با چرخی کوتاه قدمی به عقب برداشت و اخم کرده صدایش را با اشارهی دست به کل سالن بلندتر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا باید شرایط زندگی و خانوادهای رو درک کنم که دلم نمیخوادشون؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه رازان رنگ غم گرفت و رامی که غم او را بابت تلخی گفتهی خویش ندید، با صدایی خشدار فریاد زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وحشت، جنایت، نفرت؛ من این زندگی رو نمیخوام!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بلند فریادش بانو را از خشم دیوانه کرد، او که فاصلهی دو قدمی را به یکقدم رساند و محض خفه کردن پژواک فریاد بلند رامی قصد کرد سختی دستش را به منظور سیلی به گونهی او که از زور فریاد نفسنفس میزد، برساند؛ اما رازان که تمام مدت برای دفاع رامی از خود عقب ایستاده بود، همزمان با بلند شدن صدای ایرج اخم کرده که با تحکم نام بانو را به فرمان عقبنشینی بر زبان راند، قدم به جلو برداشت و قصد کرد مقابل رامی بایستد تا از برخورد دست بانو به صورت او جلوگیری کند. و پیش از اینکه رازان فاصلهی بین بانو و رامی را پر کند، دست رامی بالا رفت و مچ دست بانو را محکم گرفت سپس مردمکهایش که برخلاف سردی نگاهش دچار لرزش شده بودند را بین چشمان درشت او رقصاند و از میان لبان بهمفشردهاش بر موسیقی بریدگی نفس بانو از حرکت غیرمنتظرهاش، چه سرود قدرتمندی نواخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیالات عزیزدل بزرگ ورهرام رو ورداشته که رامی چون یه بچه یتیمه و توی این جهنم بزرگ شده، اون میتونه هر غلطی دلش خواست بکنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرخلاف نگاه مات و مبهوت بانو و رازان و نگاه مرموز ایرج، برق نگاه عسلی هومن شدت یافت و هرچند لبش به لبخند باز نشد؛ اما چین افتادن کنج چشمانش نشان از لبخند محوش داشت. خیره بود به رامدخت که کنج لبش لحظهای از نفرت و حرص پرید و چون دست بانو را با شدت زیر انداخت طوریکه تنش هم قدمی به عقب رانده شد، اینبار او لب به تهدید گشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سعی کن اصلاً هوس نکنی یهبار دیگه دست روم بلند کنی بانو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت به رازان با نگاه هم بانو را تهدید کرد سپس سمت درگاه چرخید و با کنار زدن هومن از سالن خارج شد. قدمهای سریع و محکمش را سوی راهپلهی سمت چپ درگاه برداشت و پلههای سپید مقابلش را دوتا یکی بالا رفت. نبض شقیقهاش آنچنان دردناک که بر عمق سردردش افزود. حتی با خروج از فضای آشفتهی سالن، آرامش نیافت. در اتاقش را محکم بههم کوبید و مقابل میز سفیدرنگ درون اتاق ایستاد. هردو دستش را لحظهای پشت گردن قفل کرد سپس نگاهش را به تصویر چشمان مشکی خود در آینه دوخت و چهرهاش از درد ناگهانی چپ سینهاش درهم شد. دست دراز کرد و ورق قرصی که کنار لیوان استوانهای و شیشهای روی میز افتاده بود را برداشت؛ سپس لیوان را از پارچ نیمهپر از آب لبریز کرد و همراه قرص سمت دهانش برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بسته شدن در اتاق رامی باعث شد رازان به عقب بازگردد و قصد کند با خروج از سالن به سراغ او برود؛ اما ناتوان از حرفی به بانو نزدن، عصبی به عقب بازگشت و رو به او نبض عصبی سرش را به رشتهکلامی مبدل ساخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تمومش کن بانو، این رفتارت رو بعد از بیستسال تموم کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرچه آرامش نکرد؛ اما همین هم برایش کافی چون به خوبی میدانست بهمثال میخ کوفتن در سنگ بود نصیحت کردن مادرش. گام نهاده در راهی که رامدخت از آن رفته بود، از کنار هومن گذشت و سالن را ترک کرد. آرام و قرار از دلش رفته و از ذهنش گذشت که بدون شک قلب رامی به درد آمده بود. پس نگران و مضطرب به سمت راهپله قدم برداشت که ناگهان هومن نیز به دنبالش بیرون زده از سالن، سر کج کرد و با لبانی جمع شده بهظاهر بیخیال و مثلاً خونسرد سدی از کلمات مقابل رازان ساخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهنظرم الان بهتره تنها باشه، تا فردا آروم میشه؛ اما الان اگه سرا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو رازان بهقصد خالی کردن خشمش روی هومن، ایستاده روی پله با چانهای قفل از تشنج اعصابش عقبگرد کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهنظر منم بهتره جای دخالت بیجا، دهنت رو ببندی و گورت رو گم کنی هومن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن لبخندی که تمام مدت بحث بانو و رامی پنهان کرده بود را بر لب نشاند و انگار که با این لبخند خود را راحت حس کند، شانهای پراند و حین عقبگرد سمت در خانه از نمک لحنش رونمایی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ظرفیتم رو امروز با رفتارت تکمیل کردی رازان؛ من میرم گورم رو گم کنم تو هم اگه مایلی اعصاب اون دختر بیچاره رو بیشتر بهم بریزی، حرفی نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو زمزمهوار طوریکه رازان متوجه نشد، لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لعنت بهت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر نگاه سنگین و مردد رازان دستگیرهی در را پایین کشید و از خانه بیرون زد. پس از رفتن هومن، رازان آهسته به عقب چرخید و نگاهش را به در اتاق رامی که سمت چپ راهپله کنار ورودی راهرو قرار داشت، دوخت. کنج لبش را گزید از این اعتراف در دل که باز هم هومن حق داشت، شاید بهتر بود مزاحم تنهایی رامی نشود. از خود پرسید برود چه بگوید؟ طلب فراموش کردن حرفها و رفتارهای بانو از او مسخره بود، چراکه بارها خواسته بود و هربار رامی قبول کرد؛ اما بانو دست از آزار او برنداشت. نفسش را محکم بیرون فرستاد و همان ایستاده روی پلهی میانی به دیوار تکیه داد سپس نگاهش سمت درگاه آشپزخانه چرخید که درست مقابل سالن و کنار درگاه سالن غذاخوری قرار داشت. مغموم و گرفته با خود فکر کرد احتمالاً با حرکت و حرف آخر رامی، بانو کوتاه که نمیآمد هیچ، رفتارش بدتر هم میشد. مطمئن بود اگر بانو لجبازتر شود، محال بود بتواند بخاطر رامی و مراقبت از او قید مسئولیتها و کارش را بزند. بانو به کنار، شک نداشت رامی که اگر بیشتر از بانو نه، کمتر هم لجباز نبود؛ دیگر امکان نداشت لحظهبهلحظه او را کنار خود بپذیرد. لعنتی به هومن فرستاد بابت اینکه هرگاه پیشنهادی داد، وضعیتی پیش آمد که او را مجبور به پذیرش پیشنهادش کرد. پلک محکمی زد و تکیه از دیوار گرفت سپس با پایین رفتن از پلهها سمت در خانه قدم برداشت. دستش نشسته روی دستگیره، گرچه هنوز خورهی تردید جانش را میخورد؛ اما در را باز کرد و نگاهش را بالا کشید. خیره شد به هومن که رو به حوض خم شده بود و دست در آب میزد. با گشودن در، نگاه او را متوجه خود کرد و در مبارزه با تردید از خانه بیرون زد و بدون بستن در، قدم به سمت هومن برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه عسلی هومن از میان حدقههای تنگ خیره به رازان، پای چپش را به لبهی حوض تکیه داد و در همان حالت سر کج کرد و دستش نشسته روی پایش حین برانداز رازان که نزدیکش میشد، تکابرویی پراند. رازان دست به سینه مقابل هومن ایستاد، اخمی بین ابروهایش نشاند و چشم چرخانده بین چشمان او که لبخند بر لب نشاند و سرش را آهسته تکان داد، نگاهش بازیگوش شد و باز هم نمک صدای خشدارش که در گوش او پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چیه؟ فهمیدی منم یه چیزهایی حالیمه و بیراه نمیگم یا چون هنوز گورم رو گم نکردم اومدی سراغم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرازان کنج لب گزید و بیحوصله برای خندیدن، حین بافتن کلمات سری کلافه تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیخیال هومن، تو میدونی یهچیزی میگم از روی عصبانیته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند هومن عمق یافت و پلک تیکمانندی برای نگاه رازان زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میدونم، حرفت رو بزن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه رازان خیره به تصویر چهرهاش روی امواج ریز آب حوض، با برخورد نسیم خنک به رخش بازدم تقدیم هوا کرد سپس زیرلب به حرف آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هنوز مرددم برای قبول پیشنهادت؛ اما با شناختی که از بانو دارم اگه بشنوه فکر کنار گذاشتن کار بخاطر مراقبت از رامی حتی برای یه مدت کوتاه از سرم گذشته، نیش و کنایههاش بیشتر میشه و فقط خود رامی آزار میبینه که من این رو نمیخوام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه بازگشت داده سوی خیرگی چشمان هومن با پشت چشم نازک کردنی ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو هم که خواهر من رو بیشتر از خودم میشناسی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن تکیهی پایش را از لبهی حوض گرفت و قدمی به سمت رازان برداشت سپس سر کج کرده با همان لبخند قبل که هنوز روی لبش بود، زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- رازان! من بزرگشدهی حنیف حمزهنژادم؛ مردی که تموم اهل روستا سر اسمش قسم میخورن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای نگاهش را زیر انداخت و ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نخوام پشت اسم بابام بایستم، تو واسه من دختر ایرج ورهرام نیستی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهایش بالا پرید و نگاهش مهربان بین چشمان رازان چرخید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو شاید یادت رفته، شاید انقدر اسیر تاریکیهای زندگیت شدی که روزهای روشن قدیم رو یادت نیاد؛ اما واسه من همون رازانی که همبازی بچگیهام بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حس کاسته شدن تردید نگاه رازان، مطمئن و پراطمینان همراه کلماتش سری تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من از بچگی با تو توی یه تیمم رازان، رفیقتم حتی اگه من رو رفیق خودت نبینی؛ از وقتی ایرج با یه نوزاد برگشت عمارت دست همدیگه رو گرفتیم و با همه بچگیمون رامدخت رو باهم بزرگ کردیم یادت نره، حق دارم نگرانش باشم و برای مراقبت ازش پیشنهاد بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتأثیر حرفهایش با لحن پراطمینانش روی رازان به حدی بود که تردیدش را محکوم به عقبنشینی از دلش کرد. از حس رنگ باختن تردید در دلش بر بوم لبانش رنگ لبخندی تصنعی پاشید سپس آب دهان فروفرستاد و زیرلبی به حرف آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به قول بابا حساسیتم روی رامی خیلی زیاده، پای اون که وسط باشه من حتی خودم رو هم نمیشناسم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانهای بالا انداخت، مردد نسبت به نظر مثبت رامی و ایرج، سر تکان داد و با نگاهی به آب شفاف حوض ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه به چشم همبازی بچگیم ببینمت، پیشنهادت خوبه؛ اما خودت واسه مراقبت از رامی نه، علاوهبراین باید نظر اون و بابا رو بدونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکتای ابروی هومن بالا پرید، برق به چشمانش افتاد و لبخندش به تکخندهای بیصدا تبدیل شد سپس سری به نشانهی قبولی لرزاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حله، لب تر کنی آدم مناسبش رو سراغ دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه رازان متشکر و هنوز کمی مردد بین چشمان هومن چرخید، انگار از عمق وجود راضی نبود؛ اما خود را مجبور میدید، پس لبخند تصنعی را روی لبش عمق داد و «ممنون» را زمزمه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز سوی دیگر؛ رامدخت پناه برده به خلوت خویش بهآرامی لبهی تخت نشست، پتو را در دستانش فشرد و نگاهش را از روی زمینی که با نور آباژور روی عسلی کنار تخت روشن بود به سمت پنجرهی مقابلش بالا کشید. از طرفی دلش میخواست سرش را در بالش فرو کند و بغضش را آزاد سازد؛ اما از طرف دیگر مایل نبود صدای گریهاش در اتاق بپیچد و حتی به گوش خودش برسد. نگاهش به هلال ماه که از پشت پنجره و پردهی حریر سپید بهصورت تار و محو مشخص بود، دوخته شد و دست راستش را به گردن رساند، زنجیر نقرهای که روی گردنش نشسته بود را لمس کرد سپس دستش را پایینتر برد و پلاک نامی که بر گردنش آویخته بود را در مشت گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمراه لمس کردن حروف کنار هم چیده شده، زمزمهوار صدا زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- رامش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند کمرنگ و تلخی روی لبانش نقاشی شد که زنجیر را رها کرد و پشت دستش را به چشمانش کشید مبادا نم اشکی که نگاهش را تار کرده بود بر روی گونهاش سقوط کند سپس دستانش را میان زانوانش درهم قفل کرد و لبخند تلخش را خیره به ماه عمق بخشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حتی نمیتونم بگم بهت نیاز دارم... مامان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمانده در اینکه ممکن بود با حضور مادرش چه حسی داشته باشد، خنثی و مات ادامه داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چون اصلاً نمیدونم بودنت چه شکلیه، چه حسی داره و با من چیکار میکنه؛ شاید خوبه، شاید اگه چیزی ازت یادم میاومد و دیرتر تنهام میذاشتی، نمیتونستم جلوی ضعفم رو بگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبش فشرده شد، بغضش سنگینتر از پیش قصد کرد خفهاش کند که بهسختی آب دهان فروفرستاد و نگاه دلگیر و دلتنگش را از ماهی که میان آسمان خودنمایی میکرد، گرفت. بیاختیار آهی کشید و تنش را آهسته روی تخت رها کرد سپس نیمهی چپ صورتش را به بالش فشرد و نگاهش نمدار و گرفته خیره به نقطهای نامعلوم، صدایش چه مظلومانه خفه بود و دلتنگ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سهم من هم از پدر و مادر شده دلتنگی؛ انگار واسه حس خوب داشتن به کسی هم باید شانس بیاری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه احوالش تلخ بود؛ لبخند محوش، لرز ابرویش، خفگی صدایش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منی که حسم شده دلتنگی بدشانسم یا دلتنگی که حس بدهی داستانمه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی فکر کرد، پلکهایش را برهم انداخت و دم عمیقی که گرفت، تنش را روی تخت چرخاند و به پنجره پشت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لعنت به مدار شانسی که دنیا دورش میچرخه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخوابش نمیبرد؛ اما نه میتوانست و نه میخواست که از اتاق بیرون بزند، نه میتوانست گوشهای بنشیند و فکر و خیال کند و غصه بخورد نه میخواست که به غصه خوردن انتهای زمین جولان دادن به افکارش حتی فکر کند. پس چشمانش را محکم بست و بهسختی ذهن خستهاش را کنترل کرد، به شکم گرسنهاش بیاشتهایی را تلقین کرد و منتظر ماند همان چشم بستن او را به دنیای خواب نزدیک کند و در سیاهی پشت پلکهایش غرق شود. اما کدام خواب و کدام غرق شدن در سیاهی عالم خاموشی؟ در میان تلاشهایش برای فکر نکردن، فروفرستادن بغض و به خواب رفتن، از خود خوابیدن هم میترسید. تمام تلاشش را به کار گرفته بود که غرق دنیای بیخبری شود؛ اما از بیخبر ماندن در اتاقی که شب قبل اگر اهالی روستا به دادش نمیرسیدند شاهد مرگش بود، وحشت داشت و سعی میکرد وحشتش را پنهان کند. لبانش را محکم روی هم فشرد، چشم بسته دستش را به لبهی پتو را رساند و آن را تا روی سرش بالا کشید. خود را زیر پتو پنهان ساخت و آهسته چشمانش را رو به سیاهی زیر پتو باز کرد. مردمکهایش دور تا دور سیاهی مقابلش چرخید و با حس کم آمدن نفسش، پتو را تا زیر چانه پایین کشید سپس دم عمیقی گرفت، پوست لب زیرینش را زیر دندان کشید و مشغول کندن آن، روی شکم افتاد و با فکر به کلام بانو که طعنه زد اگر بلد باشد چیزی دستش بگیرد، خود را به سمت دیگر تخت کشاند. تنش قدری آویزان از لبهی تخت، دستش را زیر برد و روی زمین به حرکت درآورد سپس با لمس دستهای فلزی و حس سرمای آن، پوست لبش را از چنگ دندان رهانید و آن چه را پنهان کرده بود، بالا کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرو به سقف خوابید، ابروانش را بههم گره زد و چاقوی ضامنداری که از زیر تخت برداشته بود را دقیق نگریست. کنجکاو و مصمم ضامن را کشید، از شنیدن صوت ریز آن ابرویی پراند و نگاهش را روی برق نوک تیز چاقو رقصاند. انگار که دو نفر در سرش با در دست گرفتن چاقو به جدال افتاده باشند، از طرفی فکر کرد که اصلاً چرا باید بترسد و چاقو را بررسی کند؛ حداقل اگر آن شخص برای تمام کردن کارش بازگردد، از دست این خانه و خانواده نجاتش میدهد! اما از طرف دیگر هیچ میلی به تجربهی دوبارهی حادثه نداشت، علاوهبرآن در دل معترف شد که قصد نداشت به این زودی با این دنیا وداع بگوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس در تلاش برای مخفی کردن اضطراب لانه کرده در جانش، چاقو را درست زیر بالش پنهان کرد و سرش را که روی آن فشرد، پوست اضافی که روی لبش مانده بود را با دندان برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امیدوارم اینبار مجرم به صحنهی جرم برنگرده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچند از اهالی خانه دلگیر بود؛ اما به خود اطمینان داد که با وجود ایرج و رازان و حتی بانو دیگر اتفاق شب قبل نخواهد افتاد. تنها نبود و درعین اینکه مایل به بودن آنها که تنهاییاش را از بین برده بودند، نبود؛ چون از ترس تجربهی دوبارهی خفه شدن در دستان قدرتمند آن مرد دستانش منجمد و مردمکهایش لرزان بودند، خود را با بهانهی وجودشان تا حد زیادی آرام کرد. در نهایت؛ چشمانش را بست و پس از قورت دادن محکم آب دهانش، شکافی میان لبانش کاشت و از راه دهان نفس گرفت سپس آهسته روی پهلوی راست چرخید. دستانش مقابل صورتش روی هم نشستند، از برخورد نفسهایش به پوست دستش برای ساخت ذرهای آرامش از اینکه هنوز نفسهایش در جریان بودند، استفاده کرد و فضا را امن دیده برای خوابی کوتاه و بیدردسر، اینبار بدون حس دلتنگی برای پدر و مادرش، بدون ترس از خواب و بدون درگیری با بغض و آثارش و نم اشک، تلاش کرد غرق سیاهی پشت پلکهایش شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر عقربهشماری که چرخان در قلب ساعت قدمی پیش میکشید، ضربانهای قلب رامی نرمال و نفسهایش منظمتر میشدند. ساعتی بعد زیر نور آباژور، رامی پا به دنیای تاریک و پر آرامش خواب و رویا گذاشت. هلال ماه در آسمان چون لبخندی آسوده و آرام از خوابیدن او، عمق یافت و دستگیرهی در اتاقش توسط دست ظریف و کشیدهی رازان پایین کشیده شد. نگاه بهرنگ جنگل او ابتدا آباژور و نور پخش شده اطرافش سپس چهرهی غرق خواب رامی که پشت به پنجره دراز کشیده بود را هدف گرفت. لبههای بافت کرمی که بر تن داشت را بههم نزدیک کرد و دستانش را زیربغل برد. در اتاق را باز رها کرد و خیره به نیمرخ رامی سوی عسلی که بر آن آباژور ایستاده بود، قدم برداشت. قصد کرد آن را خاموش کند مبادا نورش چشمان رامی را اذیت کند و بیدار شود؛ اما لحظهای مکث باعث شد با خود فکر کند که امکان داشت رامی خیال کند شخصی غیر از اهالی خانه برای بار دوم وارد اتاقش شده، پس لبان برجستهاش را روی هم فشرد و دستش را عقب کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمایل بود کنار خواهر کوچکش بخوابد، او را در آغوش بگیرد و هم برای او هم برای خود آرامش فراهم کند؛ اما حتی میترسید دستش را پیش ببرد و آبشار سیاه گیسوان رامی را بر سفیدی بالش نوازش کند. ناچار همان بالای سرش نفسی عمیق کشید و عطر وانیل و شیرینی که در اتاق پخش شده بود را برای ریههایش ربود. با حس همان عطر که مخصوص رامی بود، آرامش یافت و لبخند بر بوم لبانش نقاشی شد. طرهای خرمایی روشن از گیسوانش که رخش را قاب گرفته بود، پشت گوش زد و ناتوان از نگاه گرفتن از رامی، دلش رفته برای آرامش چهرهی غرق خواب خواهرش، رو به در اتاق قدم برداشت و پیش از اینکه آن را ببندد، زمزمهاش بسان لالایی در دل سکوت پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوب بخواب!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیمهشب زیر نور ماه، درست روی تپهای که مقابلش عمارت ورهرام قرار داشت، ایستاد و گوش به سکوت اطراف سپرد. دستی را در جیب شلوار مشکیرنگش فرو کرد و برای لحظهای پوست لب بالایش را با دندان کشید سپس نگاه آبی و همیشه براقش را از میان حدقههایی تنگ روی عمارت خاموش و غرق سکوتی که تنها چراغهای پایهدار باغش روشن بودند، چرخاند. دست دیگرش بالا رفت و دکمهی اول و باز پیراهن همرنگ شلوارش را لمس کرد سپس دستی به گردن کشید و سر که به زیر انداخت، پاهای پوشیده از پوتینهای سیاهش را رو به جلو حرکت داد. باحوصله و خونسرد از تپه پایین رفت، گویا کمترین عجلهای برای رسیدن به مقصد نداشت؛ حاکم شب بود؟ شاید! قدمهای آرامش را بین درختان بلند کنار دیوار باغ برداشت، اصلاً برایش مهم نبود که کسی او را ببیند و مشکوک به علت حادثهی شب قبل شود. از بین درختان گذر کرد و به میانهی مسیر خاکی رسید سپس رو به در میلهای عمارت ایستاد و چشم ریز کرده فضای باغ را از نظر گذراند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظاتی بعد؛ آگاه از این که نمیتوانست مانند دفعهی قبل عادی و نرمال از در خانه وارد شود، دوطرف گونههایش را از داخل بین دندانهایش گرفت و با همان چشمان ریز شده و موهای لخت و سیاهی که به دست نسیم سپرده شده و تارهایشان روی پیشانی روشنش به رقص درآمده بود، قدم سمت دیگر راه خاکی برداشت و از بین درختان سمت دیگر ورودی عمارت گذر کرد. به چپ چرخید و از تپهای که تقریباً به دیوار عمارت نزدیک بود، بالا رفت و چون شناخت کامل از محیط حوالی عمارت ورهرام داشت، با پرشی کوتاه لبهی دیوار را در دستانش گرفت و خود را بالا کشید. بیتوجه به نقش خاک بر پیراهنش، لبهی دیوار هم نشست و طرح خاک را روی سیاهی شلوارش نیز کاشت. تکابرویی پراند و پس از اینکه اطراف را از نظر گذراند، دستش را به لبهی دیوار تکیه داد و لبانش را روی هم فشرد سپس از لبهی دیوار خود را جدا کرد و روی چمنهای زیر دیوار فرود آمد. هرچند صدای برخورد کف پوتینهایش به زمین به سبب پوشیده بودن زمین از چمن چندان بلند نبود؛ اما دوطرفش را همان نشسته نگاهی انداخت سپس آهسته برخاست. دستی به یقهی بهم ریختهی پیراهنش کشید، نگاهی به اطراف انداخت سپس به سمت چپ که از مقابل راست عمارت میشد، چرخید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدم به راه باریکهی کنار چمنها گذاشت و از کنار گلدانهای سنگی که به فاصلهی ده قدم از درختان دور و نزدیک به راه باریکه قرار داشتند، گذشت. انتهای راه باریکه به دیوار تکیه داد و نگاهش را با دقت روی فضای مقابل ورودی عمارت چرخاند و درنهایت به اتاقک کوچکی که آنسوی حوض و در میلهای میان درختان قرار داشت و تکچراغ بالای در ورودیاش روشن بود، خیره ماند. در همان حال؛ دست در جیب شلوار فرو کرد، کمرش را به دیوار تکیه داد و اخم کرده موبایل را که نور صفحهاش روی کمترین حالت ممکن تنظیم شده بود، بالا برد و شمارهای را از حفظ گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه دو بوق نکشید که تماس برقرار شد و صدای مردانه و نسبتاً کلفت و البته آشنایی به گوشش رسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میتونم بگم هنوز دیر نشده و خودت رو به خطر ننداز؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را کوتاه کج کرد، ابرو پراند و با فکر به مواردی که در آن موقعیت احتیاطش را سبب میشدند، خونسردی به رخ کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه؛ اما اگه مورد مشکوکی دیدی میتونی باغبون خونه رو یکم گیج کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکسی که پشت خط بود، درست در جای اول مرد روی تپه ایستاد و نگاهش چرخیده روی عمارت مقابلش، سرش را با تعجب تکان داد. کنار این حالت حیرانش، صدایش هم عصبی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حکایت تو هم میشه مثل ملخک؛ جست نزن، بیا بیرون پسر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند محوی بر لبان مرد نشست، نگاهش را بالاتر از اتاقک کشید و از بالای درختان کوتاه انتهای باغ به مردی که موبایل بهدست روی تپه ایستاده و تنها شانه و سرش برایش مشخص بود، خیره شد سپس خونسردی لحنش را بازیچهی شیطنتی محسوس کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس یه جست سوم هم دارم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمخاطب او لبان کوچکش را برهم فشرد و پلک محکمی زد سپس ناچار دست دیگرش را بیجهت در هوا هماهنگ با غرش خفهی کلامش تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کسری نیستم اگه جست سوم خودم گیرت نندازم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو این شد نقطهی پایان مکالمه، همین نقطه که لبخند محو مرد از بین رفت و موبایل را خاموش پایین برد. سپس چسبیده به دیوار، سرش را بالا کشید و نگاهش چرخیده روی پنجرهی اتاق موردنظرش، پردهی حریر سفید را شناخت و لب زیرینش را به دهان کشید. دستش را روی دیوار آجری حرکت داد و بالا برد، لبهی سنگی را که خیلی کم از دیوار فاصله داشت و از زاویه تا روی دیوار مقابل خانه کشیده میشد و پیچک دورش پیچیده بود و روی دیوار نما داشت را چنگ زد، لبانش را روی هم فشرد و نوک پوتینش چسبیده به شکاف میان آجرها، رگ گردنش برجسته شد و دست دیگرش بالا رفت و به دیوار چسبید. پاهایش را بالاتر برد و فشار تنش روی دستش که به لبهی سنگ پیچک چسبیده بود و از شدت فشار کمی میلرزید، فزونی یافت. دست دیگرش را هم بالاتر برد و تکانی به تن خود داد سپس لبهی سنگی پنجره را گرفت و نفسش را لحظهای آزاد کرد. پای راستش را از دیوار آجری جدا کرد و زانویش خم، آن را به لبهی سنگی پیچک تکیه داد و تنش را به سمت پنجره بالا کشید که ناگهان صدای آشنا و زنانهای برخاسته از گور خاطراتی کهنه در گوشش طنین انداخت تا با میل لبانش به منحنی لبخند مقابله کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«حتی ضربالمثل رو دور میزنه؛ از دیوار راست بالا میره... بیکنایه، بیمبالغه!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقصد نداشت وارد اتاق شود؛ اما زمانیکه روی لبهی پنجره جای گرفت و آرنجش ناخودآگاه به پنجره برخورد کرد و متوجه شد که یکی از درهای پنجره باز مانده، فکر اینکه شاید تلهای در کار باشد را کنار زد و نگاهش چرخیده روی دخترکی که پشت به پنجره روی تخت به خواب رفته بود، پنجره را کامل باز کرد و پاهایش را به زمین اتاق رساند. نسیمی که وزیدن گرفته بود، پردهی حریر را به بازی گرفت و او اجازه به بازی آنها داد تا اگر در دام افتاد، بتواند از همان پنجره خود را بیرون بیندازد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس حبس کرد و نگاهی به در بستهی اتاق انداخت سپس آوای نفسهای منظم رامی به گوشش رسید و بدون ایجاد صدایی سمت تخت قدم برداشت. شنیدن آهنگ نفسهای رامی برایش کافی بود؛ اما میل یافت با دیدن چهرهی او یا حتی حس عطر موهایش، اطمینان یابد همان دختری بود که شب قبل قصد کرد جانش را بستاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبانش خشک شده از هم باز ماند، خونسرد و آهسته کنار تخت متوقف شد و حین حس لغزش آستین تا خوردهی پیراهنش بر ساق دستش، سرانگشتانش را به آبشار گیسوان پخش بر بالش نزدیک کرد و حین چرخاندن نگاهش در اتاقی که در نظرش عجیب آرامش وصل هوایش بود، زمزمهوار به حرف آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوبه که نفس میکشی دختر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرقص سرانگشتانش بر تارهای ساز ابریشمی که چون دامی مرگبار بودند و سرمای سرانگشتانش را با گرمای بافت خوش عطرشان به خطا وامیداشتند مسبب قفل شدن نگاهش به نیمرخ تاریک رامی و نامفهوم شدن زمزمهاش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من نمیخواستم به تو آسیبی برسونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه دنبال لغزش مردمکهایش، زیر نور آباژور توانست رد کمرنگ دست خود را بر گردن او بنگرد؛ اما کش نداد و باز نگاه بالا کشید تا نیمرخ گم در سایهی رامی و... این کلام کوتاه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- متأسفم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکان خوردن ملایم شانهی رامی هم مضطربش نکرد، آهسته رو به او خم شد و بیاختیار دم عمیقی گرفت سپس با حس عطر شیرین و آشنای گیسوان او، افسار نگاهش را به عطری باخت. در فاصلهای که حس حضورش به ناخودآگاه مضطرب رامی نرسد، متأسف از اینکه نتیجهی اولین قدم نامطمئنش آسیب رساندن به دختر مقابلش شد، خیره به یادگار مرگبار شب گذشته بر گردن رامی حینیکه به صوت نفسهای منظم او گوش سپرده بود، لبانش را نزدیک گوش او برهم زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو طعمهی من نبودی، متأسفم که خاطرهی آزارندهی قلاب شکارم تا ابد توی خاطرت حک میشه؛ حالا لطفاً... آروم بخواب رامدخت ورهرام!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکان شانهی رامی که چهرهاش از پریشانی حتی در خواب درهم شده بود، شدت یافت و بیخبر از حضور مردی که اگر چشم باز میکرد و او را مقابل خود میدید بیشک روح از تنش جدا میشد، غرق خواب و کابوس سوی او چرخید. آرنجش روی تخت فشرده شد و دستش بیاختیارش بسان گذری جادویی از مقابل چهرهی مرد گذشت و زیر افتاد تا او پلکی بزند و پس از گشوده شدن دوبارهی چشمانش، مواجه شود با رخ خاموش و درهم از تجربهی کابوس رامی که به لطف مهتاب مقابل چهرهی خونسرد و متأسف مرد درخشید. و آن لحظه که ماه زیرکانه تابید به رخ رامی، پلک زدن بر مرد حرام شد. چه حادثهای رخ داد؟ خود او هم درست نفهمید! با خود فکر کرد شاید نسیمی که درحال وزیدن بود شدت یافت و باعث تکان خوردن چیزی در وجودش شد؛ اما علاوهبراین که نسیم را دیگر حس نمیکرد، عقلش رسیدن هوای خنک به درونش را رد کرد. لرز غریبی را وصل سلولهای تنش حس کرد، مثل اینکه ناگاه گرفتار بورانی عظیم شده باشد؛ گویا در بازی مهتاب و رخ خاموش رامدخت، خورشید وجود مرد به طلوع وسوسه شد و چون نور به سراسر جانش دمید، سلولهای تنش خمیازه کشیدند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی که توان نداشت از رخ رامی دور کند با شنیدن صدای نالهی نامفهوم او از آزار کابوس، تیز شد و عوض اینکه مضطرب شود و هرچه زودتر برود، به شدت یافتن ضربانهای قلبش دقیق شد و حینیکه سردرنمیآورد چه اتفاقی در وجودش رخ داده که خونسردی همیشگیاش را برهم زده بود، لبان باریکش خارج از کنترلش لرزیدند و انگار که آن حس غریب مخدری آرامشبخش باشد، لبخند محوی به تکاپو افتاد تا کنج لبانش بنشیند. مغزش مات این حالت غریب و تازه، با نفسی حبس قصد کرد عقب بکشد که برای لحظهای نفسش از حبسی که برایش ساخته بود، گریخت و استشمام دوبارهی عطر شیرین رامی باعث شد همچنان خیره به او بماند. حین خیرگی اقیانوس مات چشمانش به چهرهی غرق خواب و عرق کرده از کابوس رامی، قلبش با کوبشی شدید تکان خورد و انگار که حال غریب و خوشی در رگهایش به جریان بیفتد، لبخند محوش به تکخندهای مبهوت و پر آرامش تبدیل شد. زمان انگار برایش متوقف شده بود، نگاهش مبهوت بین چشمان بستهی رامی چرخید و نفس از بین لبان نیمهبازش به رفت و آمد درآمد. حس کرد دستی یقهاش را گرفته و او از عقب کشیدن عاجز مانده بود. پلک محکمی زد، سرش را سریع تکان داد و به قول خودش در ثانیهای موقعیت را تازه کرد؛ اما ناتوان از محو کردن لبخندش که گاه به تکخنده و گاه به لبخند کمرنگی مبدل میشد، با شنیدن دوبارهی نالهی خفهی رامی غرق کابوس، ابرو پراند و نگاهش خیره به پلکهای روی هم فشرده شدهی رامی، دستش را آهسته به سمت چهرهی او برد. پس از محکم قورت دادن آب دهانش، محو چهرهی معصوم مقابلش با چسباندن نوک زبان به پشت سد دندانهایش، وسوسه شد طرهای از گیسوان رامی را از روی شقیقهی عرق کردهاش کنار بزند؛ اما حادثهی غریب دیگری رخ داد. دستی که شب قبل نفس از رامدخت گرفت، نرسیده به رخ او چنان گرفتار زلزله گشت که مرد حس کرد از ضعف ناگاه پیچیده در دستش توان نداشت فاصله را از میان بردارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش میدرخشید؛ اما خودش متوجه نبود، علت لرز دستش را نیز متوجه نشد فقط گوش به فرمان حسی غریب آرام دستش را عقب کشید. سپس با نشاندن لبخند محوی بر لبانش، زمزمهاش را لای ملایمت لحنش پیچید و تقدیم گوشهای خواب رامی کرد آن هم بیخبر از تغییراتی که درحال رخ دادن در وجودش بود چنانکه گویی تنها از رامدخت خبر داشت و بس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داری کابوس میبینی، بیدار شو رامدخت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفرمان مرد گویی به گوش رامدخت رسید، در سرش پژواک شد و پژواک؛ اما گرفتار غل و زنجیر کابوسی بود که شده مسبب لرز چانهاش از شدت وحشت، حس خفگی از پیچک زدن دستی دور گردن بابت گرفتاری در دستان جلادی که حاکم کابوسش بود. تمام تلاشش را برای آزاد کردن خود از حبس دستانی که روی گردن و دهانش به قصد خفگی فشرده میشدند بهکار گرفت؛ اما نتیجهاش تنها تکانهای لرزان کالبد غرق عرقش بر تخت بود و نمیتوانست خود را از زیر تیغ شکنجهی صاحب کابوسش نجات دهد. قطره عرقی از میان تار موهایش راه یافت و لغزیده بر شقیقهاش ناگاه راه سوی گوشی که سوت میکشید، کج کرد. در به در دنبال ریسمان قوتی گشت تا بگیرد و راه دستش را به مقصد گردن نمناک و دردناکش خاتمه دهد؛ اما ضعف پیچیده در دستانش عاجزش کرده بود از تکان خوردن. ضربان قلبش بالا، ریزه ریشههای بافت تنش هم چسبیده به پوست غرق عرقش و بانی خارشی آزارنده و هرچند نفس داشت؛ اما اسیر کابوس در تلهی خفگی گرفتار بود. نالهی نامفهومی از شکاف میان لبانش گریخت، ناآرام و وحشتزده از حس مرگ حبس قفس سیاه کابوس زانویش را انگار که جان بکند یکباره تا زد که ناگهان؛ همزمان با بسته شدن چشمانش در کابوس و جان سپردن، قفل پلکهایش شکست و در واقعیتی شاید تاریکتر از کابوس چشمانش تا آخرین درجه گشوده شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای لحظاتی نتوانست واکنشی نشان دهد؛ اما زمانیکه صوت نفسهای سریعش را شنید و کوبشهای قلب بیقرارش را حس کرد، سریعاً روی تخت نشست و ناخودآگاه سر به سمت پنجره؛ آنجا که جلاد بیرحمانه قصد کرد جانش را بستاند، چرخاند. کامش خشک و سلولهای تنش تشنهی هوا، نگاه بر پردهی سفید و حریری که شده بود همپای رقص نسیم گرداند. ناگهان در دل تکرار کرد؛ رقص پرده همپای نسیم؟ نسیم؟ پنجره باز بود! مغزش چنان سوت کشید که صوت نفسها و ضربانهای شدید قلبش در آن سوت گم شد، این گمشدگی در چنان نقطهی کوری که هرچه به خود فشار آورد یادش نیامد پیش از به خواب رفتن پنجره باز بود یا بسته. ارتعاش تنش آرام نشده باز اوج یافت، حیران و ترسان از اینکه نکند دوباره کسی به سراغش آمده پاهای منجمدش را به زمین رساند و چون ایستاد، قدمهای لرزانش را به سوی پنجره برداشت. در قفس سینه نفس حبس کرد و بیتوجه به دردی که با چپ سینهاش درگیر شده بود، گوشهی پرده را در دست سرد و لرزانش گرفت سپس با تکیه دادن دست دیگرش به لبهی پنجره، بیخیال قلقلک تار موهای چسبیده به گردن خیس از عرقش، با نگاهی هراسیده فضای بیرون را از نظر گذراند. هرچقدر باز بودن پنجره برایش استرسآور بود، سکوت و خلوت فضای باغ خلاف آن قصد داشت آرامش را به جانش بازگرداند؛ اما همان دم که رامی قصد کرد عقب بکشد و پنجره را ببندد، افتادن سایهای روی زمین باعث شد هردو دستش را به لبهی پنجره تکیه دهد، چشمانش درشت شود و مردمکهای لرزانش سایه را هدف بگیرند.ضربانهای قلبش آرام نشده، شدت بیشتری یافتند و ابروان کوتاهش جمع شده از درد ناگهانی قفسهی سینهاش و احساس تهوع، بدون اینکه پنجره را ببندد، سریعاً به عقب چرخید و با تصمیمی ناگهانی، بالش را کنار زد و پس از برداشتن چاقویی که زیر آن پنهان کرده بود، سمت در اتاق دوید و خود را بیرون انداخت. تاریکی فضای خانه با نور چراغهای تزئینی وصل شده به دیوار دوطرف راهپله شکسته شده بود و رامی زیر این نور، دست به نرده گرفت و پلهها را پایین رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمهای لرزانش را سمت در خانه برداشت، کلید را در قفل چرخاند و قصد کرد دستگیره را پایین بکشد که لحظهای مکث کرد و در همان لحظه صوت قدمهایی را نزدیک به در خانه شنید. پلکش پرید و حتی نفس هم نکشید تا با دقت بیشتری صدای قدمهای شخص پشت در را بشنود؛ ته دلش درهم پیچید انگار... آهنگ قدمهای مرگ را شنید که به سویش بیعجله میآمد! پیش از اینکه دستش به فرمان دلهره از روی دستگیره سر بخورد، آن را محکم در مشت خیسش فشرد و حین شکستن حبس نفس با فکر جنونآمیز اینکه صاحب قدمهای پشت در همان جلاد بیرحم بود که امشب باز سراغش آمد، تسلیم فرمان عقل خمار از وحشتش شد و دستگیره را بیصدا پایین کشید. اجازه داد نسیم خنکی صورت رنگپریدهاش را نوازش کند و مشغول بازی با تار موهای آشفتهاش شود. نگاهش خیره ماند به سایهی افتاده مقابل پلهها که متعلق بود به کسی که به دیوار سمت چپ پایین پلههای مقابل ورودی تکیه داده، دستهی فلزی چاقو را در مشت خیسش چرخاند و ترس در وجودش شدت یافت؛ اما عقب نکشید. کف پاهایش عادت کرده به خنکی سنگ زمین زیر پایش، بیحواس از ترکیب شدن سایهاش با سایهی شخص، پلهها را پایین رفت؛ اما... پیش از اینکه بتواند به پشت دیوار برسد، سایهی شخص تکان خورد و به سمتش که چرخید، وحشت چشمان رامی را کور کرد که یکباره دستش پیش رفت، یقهی پیراهن تیرهی شخص را در مشت لرزانش گرفت، او را با تمام قوا سوی خود چرخاند سپس تنش را محکم به دیوار کوبید و مقابلش که قد علم کرد، تیزی چاقو را همنشین شاهرگش ساخت؛ اما...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما چه دور بود عسل آن نگاهی که بین چشمان ترسیدهاش چرخید، از اقیانوس چشمان جلادی بینام و نشان. عسلی این نگاه آشنا بود بابت آشنایی صاحبش که از حرکت ناگهانی رامی متحیر ابرو پراند و دستانش را کوتاه به نشانهی تسلیم بالا برد. سپس رو به رامی که نم اشک در چشمانش نشسته و به سبب لرزش دستش ناخواسته با فشار تیزی خون حبس شاهرگ او را خروشان ساخته بود، زمزمهوار گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منم رامی، من هومن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه خیس رامی روی اجزای چهرهی آشنای هومن رقصید، آشنا بود آری؛ اما عقب نکشید و با لرزش چانهاش صدای مرتعش، بغضآلود و عصبیاش را به گوش او رساند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو... تو برای چی دم در خونه پرسه میزنی؟ سایهات رو زیر پنجرهی اتاقم دیدم، نکنه باز کردن پنجره کار تو بوده؟ قصدت چیه آخه؟ ترسوندن من؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن بیتوجه به تهدید تیزی برای شاهرگش ریز سری به نشانهی منفی تکان داد و حتی کوتاه رو خم کرد سپس با لحن محکمش سعی کرد آرامش را به رامی بازگرداند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فقط یه صدایی شنیدم و نگرانت شدم، اگه نمیومدم و مطمئن نمیشدم خبری نیست خوابم نمیبرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرنگپریدگی رامی باعث مکث کوتاهش شد و فشرده شدن قلبش را در این مکث حس کرد. سیبک گلویش تکانی خورد و نگاهش ملایم و پر ضعف قطرهی اشک لغزان بر گونهی رامی را دنبال کرد، صدایش هم دنبال ادامهی کلامش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آروم باش رامدخت، منم هومن؛ من بهت آسیبی نمیزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بار دیگر بند مکثی گشوده شد که با بسته شدنش، هومن آنچه را که با تمام توان هر روز و هر لحظه پنهان میکرد، بر زبان آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ترسیدم من باشم و دوباره یه بیهمهچیز شبونه اومده باشه نفس نفسم رو بگیره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی متوجه نشد، انگار اصلاً نشنید و تنها از لحن آرام هومن قطره آرامشی به جانش تزریق شد؛ اولین اثر این قطره آرامش هم شد مجوز ریزش دادن به اشکهای حبس در کاسهی ملتهب چشمانش. بالاخره توانست موقعیت را هضم کند؛ از کابوسی در عالم خواب گریخت، اسیر کابوسی در عالم بیداری شد و حال رهایی یافت از دلهرهی بیداری که هولناکتر از هراس عمق تاریک خواب بود. خوب که به هومن نگریست و آشنایی چهرهاش را کشف کرد، مردمک لغزاند تا گردن او و با دیدن ریزه زخمی که هنر دست خودش بود، قلب دردمندش در سینه چون بلوری شکسته فرو ریخت. زلزلهی دلهره اوج یافت و تنش پیش چشمان غرق ترحم و نگرانی هومن افتاده به رعشه، دستش زیر افتاد و چاقو به دنبالش بر زمین سقوط کرد. زیرلب «وای» گفتن رامی شد مقدمه، برخورد تیز چاقو بر زمین هم آهنگ بد ریتمی نواخت و بر آن، رامی نفسزنان و مضطرب با لحنی آلوده به بغض آوازی خفه نالید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من... من اصلاً نفهمیدم چی شد، معذرت میخوام... معذرت میخوام هومن نمیخواستم آسیبی بهت بزنم؛ کاش پسم میزدی، من عقلم رو از دست داده بودم تو باید پسم میزدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن مانده در اینکه چه بگوید، چه کند که رامی از کابوس جدا شود، به خودش بیاید و به درک از شرایط برسد، لبانش باز و بسته شد؛ اما پیش از اینکه حرفی بزند، رامی با چهرهای درهم از درد قلبش و ترسی که به جانش ریخته شده بود و البته شرمندگی، سعی کرد رفتارش را توجیه کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داشتم کابوس میدیدم، شاید الان هم دارم میبینم، نمیدونم احساس میکنم اصلاً بیدار نمیشم و دائم دارم کابوسهای وحشتناک میبینم؛ اما خواب یا بیدار دیدم که پنجره باز بود، یادم نمیاد ولی مطمئنم از روی ترسم هم که شده حتماً بسته بودمش ولی الان باز بود پس...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرشتهی کلام که به ناگاه از دستش در رفت، چشمان خیسش را درشت کرد و اشاره زده به خانه، رشتهای دیگر برای ادامهی کلامش برگزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- توی خواب و بیداری صدای یه نفر رو شنیدم هومن قسم میخورم که شنیدم، فکر کردم... فکر کردم اون دوباره اومده جونم رو بگیره حتی توی کابوس داشت خفم میکرد، داشتم میمردم واقعاً داشتم... هومن ببین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناتوان از توضیح دادن، «رامی» گفتن پر ضعف هومن را شنید؛ اما نگاهش را که التماس میکرد آرام شود، بیجواب گذاشت و قدم برداشته سوی در خانه دست دیگرش را نیز سوی هومن دراز کرد و همراه کلام علامت همراهی داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیا... بیا پنجره بازه دروغ نمیگم انگار واقعاً یه نفر اومده، انگار خواب و بیداریم یکی شده، بیا هومن... بیا ببین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه هومن لغزیده تا قدمهای لرزان رامی، دلش آتش گرفته برای حالت مظلوم و وحشت زدهی دختری که میتوانست آزادانه در دل اضافه کند؛ دختر موردعلاقهاش، سپس با چنگ زدن رامی به دستگیره و بازگرداندن رو به سویش، نگاهش را آنچنان دردمند که گویی رامی زخم خورده و هومن دردش را میکشید، به چشمان او دوخت. در عسلی نگاهش التماس موج زد، التماس اینکه رامدخت بیدار شود و دست این کابوسی که یقهاش را گرفته بود رها کند؛ اما رامی... ابرو پراند و حرف نگاه هومن را که خواند، با برق اشکی که بر گونه چکاند خواستار همراهی او شد. نه قدرتی داشت که از رنج او بکاهد، نه میخواست در چنین حالی او را رها کند و نه حتی توانش را داشت، پس با این فکر که اگر یکدرصد احتمال داشت انتهای این همراهی با رامدخت کابوسزده آرامشی برای او مهیا شود، دل خوش به همان یکدرصد قدم پیش گذاشت و همراه او وارد عمارت شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامدخت رفت و هومن را نیز به دنبال خود کشاند، رفت درحالیکه شاید اگر لحظاتی دیگر میماند میتوانست علت کابوسش را ببیند، ببیند که چطور دستانش را پنهان کرده در جیب شلوار، پشت در میلهای باغ گم در هالهی سایه با پاهایی به عرض شانه باز ایستاده و نگاهش بدون پلک زدن خیره به برق چاقوی افتاده بر زمین بود. رامدخت میتوانست او را ببیند؛ اما رفت و ندید که او ابرو پراند و به قصد دوری، قدمی به عقب برداشت. سپس لبخندی محو و یکطرفه کاشته بر لب، سرش را آهسته و متأسف آن هم به دلیلی که تنها خودش از آن خبر داشت، تکان داد. و در آخرین لحظهی یادگار از او در این شب، همزمان با یکی از قدمهایی که به عقب برداشت بند خیرگی نگاهش به برق تیزی چاقو را برید و چرخی داده به تن، رفته سوی سیاهی راه خاکی میان دو جنگل، در یادش زنده عطر شیرین گیسوانی که خوشی لحظهای را در دلش به جریان انداخت، دم عمیق گرفته از هوای خنک و چون به طرز شگفتانگیزی همان عطر را حس کرد انگار که در مشامش ماندگار گشته بود، قدمزنان پلک برهم انداخت و پوزخندی نشانده کنج لب، رفت و در سیاهی گم گشت و... گم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگمگشتهای در عالم تاریک وحشتی که آن مرد کنجی از عمارت برایش آجر به آجر بنا کرده بود؛ رامدختی که با هر تپشی که قلبش را میخ کرد به سینه قدم پیش کشید و پلهها را با تکیهی روح آشفتهاش به آرامش هومن، بالا رفت و در نهایت پشت در اتاقش کنار او متوقف شد. او که نگاهش مشغول مراقبت از رامی بود و حفظ کرده ریتم نفسهایش، آهنگ ضربانهای قلبش و درجه رنگپریدگی رخش؛ در به در راهی بود تا او را از آشفتگی نجات دهد. پس از نگاهی طولانی به نیمرخ رامدخت میخکوب، در را هل داد تا ابتدا او وارد شود؛ اما رامی همراه قدم نهادن در اتاق، دستی مرتعش عقب برد و گوشهی پیراهن هومن را ملایم کشید تا به این شکل خواهش کند او نیز همراهش وارد شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن دم عمیقی گرفت و نگاهش را از نیمرخ رامی سوق داده سوی پنجرهی باز اتاق سپس همقدم با رامی وارد اتاق شد و کمک کرد او لبهی تخت پشت به پنجره بنشیند. رامی که پنجرهی باز و پردهای هنوز همپای رقص نسیم خنک را دیده بود، نم اشک به چشمانش بازگشت و خفه لب زد انگار که خواست کسی جز هومن صدایش را نشنود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پنجره بازه، کابوس بوده یا واقعیت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن نگاهش را به سختی از پنجرهی باز مانده گرفت و ایستاده مقابل رامی آهسته رو به او خم شد سپس با دوختن نگاه به سیاهی نمناک چشمان او، دلش رنجیده از خستگی و التهاب و نم اشک گودالهایی ژرف و خفه از غم که حکم چشمان رامدخت را داشتند، گرچه شک به دلش افتاد اما سعی کرد با لحنش آرامش به رامی هدیه دهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کابوس یا واقعیت من تا صبح مراقبتم، تو فقط نترس و آروم بخواب باشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمردمکهای رامی در مسیر بالا رفتن تا چشمان هومن به تلهی ریزه زخم گلوی او که زیر نور آباژور نما داشت، افتادند و نشد که نگاه او را پاسخ دهد. سرش را کوتاه کج کرد و چانهاش که به سبب سنگینتر شدن بغضش به لرزش افتاد، نالید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زخمت میسوزه؟ حس میکنم میسوزه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیسوخت اما نه به اندازهی دل هومن برای تلخی احوال او! نگاه هومن در گردش بین چشمان رامی، لبخند محوی کنج لبش جای گرفت و گردنش را از همان سمت که زخم بود، خم کرد سپس لبخندش را جان بخشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه چیزی این مواقع وجود داره به اسم فدای سرت، فدای سرت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی که حس و حال لبخند زدن نداشت تنها توانست نگاه به چشمان هومن بدوزد و اینبار متوجه برق محبت عسلی نگاهش شود؛ اما به روی خود نیاورد، آن را به حساب مهربانیاش موقع ترسیدنش گذاشت و سکوت اختیار کرد تا دوباره کلامش را با ملایمتی آرامشبخش بشنود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فاصلهی زمین تا پنجره زیاده، بعیده کسی بتونه از پنجره وارد بشه احتمالاً یادت رفته درست ببندیش، باد یه لحظه شدید شده و بازش کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی به پهلو خفته بر تخت، کف دستانش را بههم چسباند سپس هردو را زیر سر گذاشت، پاهایش را جمع کرد و با این حرکت او، هومن کوتاه خم شد و لبهی پتو را در دست گرفت، آن را تا شانهی رامی بالا کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سعی کن بخوابی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی آهسته پلک روی هم گذاشت، دم عمیقی گرفت و بهظاهر آمادهی خواب شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اما تو سعی کن بیدار بمونی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب هومن به لبخند باز شد، حال که رامی چشمانش را بسته بود، میتوانست نگاه شیفتهاش را با خیالی راحت و بدون لو رفتن روی اجزای چهرهی او بچرخاند؛ استخوانبندی ظریفش با چشمان سیاه و معصوم، لبان باریک و برجسته و چانهای جمع از او برای هومن گلی به زیبایی رز و ظرافتی چون گلبرگی سرخ ساخته بود. همین مردی که صاف ایستاد و دستی را که عجیب مایل بود پیش برود و طرهای از موهای رامی را که روی صورتش افتاده بود، کنار بزند، مشت کرد سپس قدم به عقب برداشت و نگاهش را از چهرهی رامی به سختی گرفت. خیره به پنجره، به آن سمت رفت و نسیم که صورتش را نوازش کرد، حدقه از برخورد خنکای آن تنگ ساخت سپس پرده را در دست عقب کشید و پنجره را که بست، به عقب بازگشت تا آهسته از اتاق خارج شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای آهستهی بسته شدن در اتاق باعث شد رامی چشمان نمناکش را باز کند و پتو را تا چانهاش بالا بکشد. به آرامی رو به سقف دراز کشید و دستش کنار سرش، لبهی پتو را در مشت خود فشرد و نگاه مضطربش چرخیده روی سقف، آب دهان قورت داد و نفس عمیقی کشید. چهرهاش از اضطراب درهم شد، حس ضعف سراسر وجودش را در برگرفت و ابروانش گره خورده درهم، بار دیگر نفس عمیق کشید؛ اما جز عطر همیشگی خودش و رایحهی دودی عطر عسلی هومن هیچ هوای ناآشنایی قفسش را خفه نکرده بود. با خود فکر کرد شاید حق با هومن بود؛ ورود به اتاق از راه پنجره چندان کار راحتی نبود، علاوهبرآن اگر کسی از دیوار هم بالا میآمد، قطعاً نمیتوانست پنجره را از بیرون باز کند. پس نظر هومن منطقی بود، احتمالاً باد وزیده و پنجرهای که او فراموش کرده بود قفلش کند، باز کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکف دستانش را به تخت فشرد و نشست، به تاجتخت تکیه داد و دستانش را درهم قفل کرد سپس نگاهش را به تصویر چهرهی خود در آینه دوخت و فراری از نگاه کردن به پنجره، به این فکر کرد که هومن طبق حرفش تا صبح مراقبش خواهد بود. یاد حرف هومن باعث شد زخمی که باعث و بانیاش خودش بود را به خاطر آورد و پلک محکمی که زد، دستش را ناخودآگاه به گردن کشید و نفسش را محکم بیرون فرستاد. «فدای سرت» گفتن هومن را پای اینکه برای کاستن از هراسش گفته بود، گذاشت و خواب را که بر خود حرام دید، نگاه عاجز و پر دردش را به انعکاس تصویر چشمانش در آینه دوخت و نالید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از مرگ فرار میکنم، با کابوسهای بعدی چیکار کنم؟ کم از مرگ نیستن نه، کابوس... شبی هزاربار مردن به تلافی یکبار تن ندادن به مرگه؛ ولی تاوان نیمه موندن کار عزرائیل رو هم من باید بدم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه و خسته از این کابوسی که گذرانده بود و اتفاقات بعدش، هردو دستش را به صورت منجمدش کشید و زانوانش را در آغوش گرفت. هرچند میدانست هومن مراقبش خواهد بود طبق کلامش تا خود صبح؛ اما تصمیم گرفت بیداری بکشد و حداقل با کابوسی دیگر، وحشت را دوباره تجربه نکند مبادا بار دوم بلایی بر سر شخص دیگری آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامدخت که پس از لعنت فرستادن بر خود، نگاهش را به سمت پنجره چرخاند و خیره شد به ماهی که از پشت پرده تار و محو پیدا بود، گذشته از او؛ در باغ عمارت هومن خیره به همان ماه با تفاوت شفافیت درخشانش برای چشمان او، از پلهها پایین رفت که با نشستن پایش روی چیزی مجبور شد نگاه از ماه برباید. سر به زیر که شد، آهسته پایش را کنار کشید و چون چاقو را دید، پس از مکثی کوتاه رو به زمین خم شد و آن را برداشت. نگاهش خیره به نوک براق چاقو، سرش را همزمان با بالا انداختن شانهی راستش تکان داد، ابرو پراند و حین گرداندن نگاهش دور تا دور باغ، چه ریزه کششی به لبانش داد و چه زمزمه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زخمی شدن از دست شیرین هم عالمی داره واسه فرهاد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرانگشتانش را به گوشهی آستین بافت سرمهایرنگ با تزئین نوارهای نقرهای که زیر مانتوی مشکی و اسپرتش پوشیده بود، رساند و آستینهایش را به اندازهای که از آستین مانتو بیرون بزنند حبس مشتهایش کشید. سپس دست به سینه، نفسش را آهسته تقدیم هوا کرد و با تکان دادن سرش، خیره به پدرش که با آرامش همیشگیاش کنار پنجرهی سراسری سالن روی صندلی چوبی نشسته بود، لب گشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شما رامی رو بهتر از من میشناسی بابا، لجاجتش وقتی میخواد کاری رو انجام نده یا چیزی رو قبول نکنه شبیهترین خصوصیتش به شماست؛ اگه میلش به پذیرش چیزی نکشه یه دنیا حریفش نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافگی از سر و رویش بارید وقتی افزود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- انگار انتقال لجبازی به همخون بودن یا نبودن بیربطه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمان ایرج جمع شده از برخورد نور خورشید، تکخندهاش با سرفهی ناگهانی از خارش گلویش همزمان شد. با تکیه دادن آرنجش به دستهی صندلی، کفدستش را بر لبانش کشید و ابرو که پراند، سر به سمت رازان چرخاند و نگاهش را به چشمان همرنگ چشمان خود دوخت. رازان با دریافت نگاه او، قدمی به جلو برداشت و ناچار چهرهی همیشه جدیاش را پیش چشمان ایرج با خواهش رنگآمیزی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا لطفاً! من حتی میترسم یه قدم از خونه دور بشه و برخلاف فکرمون کسی قصد آسیب رسوندن به رامی رو داشته باشه، اگه کسی باشه که مطمئن باشم در نبود من مراقبش هست خیالم تا حد زیادی راحته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایرج بیآنکه نگاه از تمنای چشمان رازان بگیرد که کم پیش میآمد بوم سبز نگاهش را رنگآمیزی کند، از جا برخاست و دستش را در جیب شلوار سیاهش فرو کرد سپس همراه کلامش، قدمی به سمت رازان برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همینه که بیربط به همخون من بودن یا نبودن، هردوتون لجباز هستین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرازان برای لحظاتی به حرف او فکر کرد و زمانیکه متوجه شد این کلام او در رابطه با حرف قبلیاش بود، بیحوصله کششی به لبانش بخشید که ایرج با نگاهی به گردش عقربهی ساعت استیل دور مچش، اشارهای با سر به سمت درگاه سالن کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیرت میشه، بهتره بری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما رازان با اصرار اخم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا! رامی چی میشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه ایرج چرخیده بین چشمان رازان، کم آورده مقابل اویی که در دلش تنها دارایی خود میخواند، پلکی زد و به ناچار لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کوتاه نمیای تا به خواستت نرسی؛ خیلیخب... اون با من.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب رازان به لبخندی راضی گشوده شد، رسیده به خواستهاش با قدمی به سمت ایرج چنانکه بیهوا پای او را زیر بوتهای سیاهش لگد کرد؛ اما بدون واکنشی، خیره به چشمان پدرش آهسته به حرف آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ممنونم بابا؛ باور کن با اینکار خودم رو هم از افکار دیوونهکننده و نگرانیهای عجیب نجات میدم، میدونی که رامدخت رو نمیشه کنج خونه اسیر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایرج که در چهرهاش هیچ حسی مشخص نبود، نفسش را آهسته بیرون فرستاد و توجهش جلب شده به درگاه سالن و منتظر رد شدن شخصی که صدای پایش را میشنید، خش صدایش را در پاسخ به رازان تقدیم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حتی فکر میکنم هیچکس به اندازهی من این رو ندونه؛ تو بهتره بری، گفتم دیرت میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرازان لبخند به لب با تکان ریزی به سر از ایرج دور شد و چرخی به تن داد؛ اما پیش از اینکه قدمی به سمت درگاه سالن بردارد با نمایان شدن رامی و گذر او که آستین پیراهن سفید دکمهدارش را روی ساق دست ظریفش مرتب میکرد، در جای خود ایستاد و نیمنگاهی که رامی از گوشهی چشم به سالن انداخت را به جان خرید. زیر نگاه ایرج و رازان، رامی روسری سفیدش را روی موهایش مرتب کرد و کفشهای اسپرت همرنگ را پوشید که نیمش زیر دمپای شلوار سرمهایرنگش پنهان شد. حینیکه سعی داشت به هیچ عنوان به اتفاقات پیش آمده فکر نکند، لبان بیرنگش را برهم فشرد و مقابل در خانه که ایستاد، دستگیره را در دست گرفت و سعی کرد حتی زوری هم که شده لبخندی هرچند محو بر لب بنشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هیچ چیزی نمیتونه من رو یاد اتفاقات بد بندازه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگرچه باوری به کلامش نداشت؛ اما با گفتن این حرف دم عمیقی گرفت و دستگیره را پایین کشید که باز شدن در همانا و محو شدن همان لبخند تصنعی از روی لبانش همانا. هومن دست به سینه تکیه داده به ماشین، عسلی چشمان را با لذت خاصی در چهرهی رامی که زیر سایه پنهان شده بود، گرداند و لبخندی که بر لب نشاند، سر کج کرد و اجازه داد حس و حال خوشی که از دیدن دختر مقابلش به جانش تزریق شده بود برای او مشخص و قابل درک شود. البته که مشخص شد؛ اما در کنار آن حضورش یادآور اتفاقات دیشب و حتی کابوسی که رامی دیده بود، شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی پلک محکمی زد، نگاه از هومن گرفت و بیتوجه به صدای بمش که وسط آشفتهبازار مرور شب قبل در سرش میچرخید و «فدای سرت» را برایش روی دور تکرار گذاشته بود، به چهرهی پدر او یعنی حنیف که مثل هر روز بهعنوان باغبان عمارت مشغول رسیدگی به باغ بود، خیره شد. قدم سمت حوض برداشت و سعی کرد به هومن توجهی نکند اما سنگینی نگاه او باعث شد برای لحظهای حین گذر از کنار ماشین نگاهی نثارش کند و چون او را تماماً متوجه خود دید، اخمی بین ابروانش نشاند و قصد کرد بدون گفتن حرفی راهش را ادامه دهد که هومن با کمرنگ کردن لبخندش، آهسته به حرف آمد بلکه صدای رامی را بشنود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شب تونستی راحت بخوابی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irذهن رامی که با دیدن او حوالی شب قبل پرسه میزد، با این سوالش «نفسم» گفتنش را یادآوری کرد؛ اما بدون توجهی به او و سوالش سوی حوض رفت. با خود اندیشید در میدان مبارزه با آشفتگیهایی که به جانش تحمیل شده بود، فقط همین را کم داشت که با احساس هومن درگیر شود. در دل اعتراف کرد هیچ انتظار چنین احساسی را از جانب او نداشت و گیج از خود پرسید من؟ هومن؟ چطور ممکن بود؟ بهتر نبود اصلاً به روی خود نیاورد؟ و ناگهان متوجه شد درگیر همان درگیری شده که در این اوضاع برایش کم بود! کنار حنیف با نگاهی به چشمان او که همرنگ چشمان پسرش بودند، زیرلب تشکری کرد و خم شد، سبد چوبی و گرد پر شده از سیبهای سرخی که حنیف برایش حاضر کرده بود را از لبهی حوض برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن که توجهی ندیده بود، برخلاف تصور رامدخت به خنده افتاد و لب زیرینش را از سکوت و تفکر دختر موردعلاقهاش گزید سپس گردن به عقب چرخاند و نگاهی به سرتاپای رامی انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من نتونستم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی نگاهی به حنیف که بیل بهدست سوی اتاقک خود میرفت، انداخت سپس با چشمانی جمع سوی هومن چرخید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نباید هم میتونستی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهومن که منتظر باز شدن زبان رامی بود، از همکلام شدن دوباره با او و این حرفش چنان غرق لذت شد که رامی توانست برق را در عسلی نگاهش ببیند. پیش چشمان او، لب هومن لرزید و لبخندی کوتاه لحظهای نمایان سپس محو شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره خب... نباید هم میتونستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرامی تکابرویی پراند و دست چپش را دور سبد حلقه کرد سپس با قدم برداشتن سمت هومن، بیتوجه به خیرگی او حینیکه در تلاش بود شیفتگی نگاه رنگ عسلش را ندید بگیرد، سیب سرخی برداشت و به بینیاش نزدیک کرد. نفسی گرفت و ریزه لبخندی کمجان از عطر سیب سرخ روی لبش جاخوش کرد سپس با خودش کنار آمد و مطمئن شد باید از او تشکر کند پس سیب را به سمت هومن گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میتونه جبران شب بیداری و زخم گردنت باشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه منتظرش بین چشمان خیرهی هومن رقصید؛ اما او که تماماً محو رامی شده حتی نتوانست نگاهی به سیبی که به سمتش گرفته بود، بیندازد چه رسد لب به گفتن حرفی باز کند. تنها همان ریزه لبخند بیجان رامدخت را از نظر گذراند و با ضعف رفتن دل و جانش، نفسی عمیق گرفت و بر ضعف جانش با حس عطر شیرین وانیل رامی افزود. کنج لبش لرزید و آهسته سیب را گرفت، رامدخت هم پیش از اینکه آشکار سازد متوجه حس نگاه هومن و حتی نفس عمیقش برای حس عطرش شد، حکم حبس داده به نفسش عقبگرد کرد و پس از اینکه چند قدمی از هومن دور شد، نفسش را آزاد کرد و پلک محکمی زد. مانده در اینکه اگر هومن به او علاقه داشت چطور تا دیروز حتی از نگاهش چیزی نمیفهمید، نیمرخش را به نگاه خیرهی هومن تقدیم کرد و قدم به سمت حوض برداشت سپس با زدن دستی در آب، قصد کرد به سمت در میلهای باغ قدم بردارد. این بین؛ هومن که خیرهی او مانده بود، به تصویر لبخند کمجان رامی که در ذهنش ثبت شده بود، فکر کرد و لبخندی محو نشسته بر لبش، سیب را آهسته بالا انداخت و با گرفتن دوبارهاش به آن منحنی شیفته عمق بخشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
