خلاصه رمان :
نگار درحالیکه لباس عروس به تن دارد، بهناچار با اسنپ راهی مجلس عروسیاش میشود! داماد به مجلس عروسی نمیآید و همزمان که نگار با نگرانی و مدام با او تماس میگیرد و با پیام کلافهکنندهی اپراتور همراه اول مواجه میشود، پدرش نصرت نیز با فاکتورهای فروش تمامی محصول کارخانهاش غافلگیر میگردد. زندگی نگار و نصرت درست از شب آن عروسی ناتمام تغییر میکند؛ تغییری که آنها را مجبور میکند پا در جادهای بگذارند که انتهایش به یک خانهی قدیمی در کوچه پسکوچههای کهنشهری آشنا میرسد؛ کنار مردی به لطافت اشعار مولانا و به سرسختی صفر و یکی که با آنها اعجاز میکند ...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان نقش نهان - پارت 44
مهردخت ایستاده بود پای داربست. عینک به چشم داشت و از آن پایین با دقت به کار کارگران نظارت میکرد. اندکی بعد با صدای بلند گفت: _اوستا قراره مرمت کنیمها، نوسازی نمیکنیم... هر کاشی رو برمیدارین شماره بزنین موقع نصب اشتباه نشه. _خسته نباشی! مهردخت متعجب به عقب برگشت و نوردخت خود را به شانههای او ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان نقش نهان - پارت 43
در خیابان چشم چرخاند و رهی را کنار تیر برق دید. کولهاش را روی دوش بالا کشید و رو به پنج شش نفر از همکلاسیها که دورهاش کرده بودند، ادامه داد: _خدایی آدم باشین. حرف زدیم دیگه! بدقولی نکنینا. دختری با اشاره به تیر برق شیطنت کرد: _اگه قول بدی با داداشت بیای منم هستم! دختر دیگری بلند خندید و گفت: _...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان نقش نهان - پارت 42
نصرت لحظهای به چشمهای غمگین و ملتهب او نگاه کرد. از خودش شرمنده بود؛ شرمندهی قلبی که با ندانمکاری و سهلانگاری او شکسته بود. در رستوران را باز کرد و به داخل اشاره کرد. نگار وحشتزده و نومید قدم توی سالن گذاشت و نصرت قبل از اینکه وارد شود، بیاراده نگاهی به آسمان انداخت. خدا همانجا بود؛ پشت ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان نقش نهان - پارت 41
رهی آخرین پک را به سیگارش زد و اخمآلود پرسید: _به چه قیمتی؟ عالم و آدم میدونن حمید شهید شده، اما چون مادرش توهم داره تو هم زندگی خودتو سوزوندی هم اون دخترو. از روی صندلی بلند شد و ادامه داد: _یه وقتی پیرزن رفته خواستگاری دختر علیآقا. تازه دختره جوابشم منفی بوده، اما چون بعدش پسره مفقودالاثر ش...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
نغمه گلی
در پارت 320هورا بالاخره به هم وصل شدند 🤩
۱ ماه پیشنغمه گلی
در پارت 310نویسنده خوشگلم من عاشق این رمانم لطفاً اگه تونستی زود به زود پارت بذار .. ماشاالله به قلم ات 🌿🌸🙏🏻🤩😍🌟
۱ ماه پیشنیکپور ارشتناب
در پارت 110سلام داستان خوبیه دوست داری ادامه اش را بخونی دست نویسنده اش پراز قلم من رهی برام جالبتر ه چون مشکل خیلی از دانشجوهاست از نویسنده ها میخوام داستانهای واقعی بنویسند
۱ ماه پیشویدا
0خانم خیری جان خیلی خوش اومدین. این رمانتون هم مثل همه ی رمانهاتون بی نظیره
۲ ماه پیشنغمه گلی
در پارت 90چقدر تصویر سازی ها و ارتباط بین آدمها رو تو این رمان دوست دارم ..دو سه پارت اول سخت تونستم ارتباط برقرار کنم اما ناگهان همه ی اون فضا برام جا افتاد ..انقدر ملموس که انگار دارم سریال میبینم یا حتی خودم توی اون محیط هستم ..قلمت مانا نویسنده عزیز ❤️🙏🏻🌸🌿🌟
۲ ماه پیشپناه
0خلچمکو نفهمیدم هرکی فمید به منم بگه😁😉
۲ ماه پیشکتاب دزد
0به به امیدوارم به زیبایی بقیه نوشته هاتون باشه نویسنده عزیز و توانا😍❤️
۲ ماه پیشویدا
0به به خوش اومدی نویسنده جان . قلمت پرتوان عزیزم
۲ ماه پیششیرین ناروئ
0خیلی قشنگ بود
۲ ماه پیشنرگس
0کاش آفلاین بزارید نویسنده عزیز امکانش نیس؟؟🙏
۲ ماه پیشزهره
در پارت 210سلام نویسنده جان ممنون از قلم زیباتون موضوع رمان خیلی جذابه خداقوت
۲ ماه پیشستاره
0خیلی جذاب و قشنگ نوشته شده بود . خیلی جذبش شدم. عالی بود 😍
۲ ماه پیش

نغمه گلی
در پارت 440ای جونم صاحب رستوران چه آدم حسابی بود 🥹❤️