خلاصه رمان :
نگار درحالیکه لباس عروس به تن دارد، بهناچار با اسنپ راهی مجلس عروسیاش میشود! داماد به مجلس عروسی نمیآید و همزمان که نگار با نگرانی و مدام با او تماس میگیرد و با پیام کلافهکنندهی اپراتور همراه اول مواجه میشود، پدرش نصرت نیز با فاکتورهای فروش تمامی محصول کارخانهاش غافلگیر میگردد. زندگی نگار و نصرت درست از شب آن عروسی ناتمام تغییر میکند؛ تغییری که آنها را مجبور میکند پا در جادهای بگذارند که انتهایش به یک خانهی قدیمی در کوچه پسکوچههای کهنشهری آشنا میرسد؛ کنار مردی به لطافت اشعار مولانا و به سرسختی صفر و یکی که با آنها اعجاز میکند ...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان نقش نهان - پارت 39
رهی تأسفبار سر تکان داد و لب زد: _خیلی خودخواهی! فرنوش خیره به او جواب داد: _هستم، اما بعیده تو هم خربازی درآری! کولهاش را باز هم بالا کشید و رو به امیر گفت: _الآن از دست من عصبانیه، اما تو حالیش کن این موقعیت یعنی چی! پریوش یعنی یه شبه راه صد ساله رو طی کردن. اینو بهش حالی کن! فرنوش این را گ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان نقش نهان - پارت 38
رهی به تندی پرسید: _تو چیکارهشی؟ اصلا به تو چه؟ امیر با حاضرجوابی گفت: _همهکارهشم! حرفیه؟ رهی پوزخند زد و پرسید: _پس اینجوریه؟ فرنوش خودش را جمعوجور کرد و رو به امیر گفت: _چی میگی واسه خودت؟! و رو به رهی ادامه داد: _دیشب باید محاسباتو برات میآوردم. گفتم از کار عقب نمونید. نمیدونستم مهمو...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان نقش نهان - پارت 37
نگار حلقهاش را از انگشتش بیرون کشید و تأسفبار جواب داد: _خودش که جز مصیبت فایدهای نداشت، حداقل حلقهای که برام خریده شاید به یه دردی خورد. نصرت اخمآلود گفت: _من هنوز نمردهم... نگار بیحوصله میان حرفش رفت: _دور از جونت بابا، اما پول نداریم. این جاده هم که انگار ته نداره... به نصرت نگاه کرد و...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان نقش نهان - پارت 36
رهی هنوز اخم به چهره داشت. سر تکان داد و سوئیچ را روی کیف او گذاشت. پیاده شد. پریوش از پشت شیشه با کلافگی نگاهش میکرد، اما لحظهای بعد در را باز کرد و با سستی پا روی زمین گذاشت. پاشنهی کفشهایش بلند بود و هنوز حال خوبی نداشت. میخواست در کیفش را ببندد، در همانحال نگران بلندی پاشنهی کفشهایش ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
نغمه گلی
در پارت 310نویسنده خوشگلم من عاشق این رمانم لطفاً اگه تونستی زود به زود پارت بذار .. ماشاالله به قلم ات 🌿🌸🙏🏻🤩😍🌟
۳ هفته پیشنیکپور ارشتناب
در پارت 110سلام داستان خوبیه دوست داری ادامه اش را بخونی دست نویسنده اش پراز قلم من رهی برام جالبتر ه چون مشکل خیلی از دانشجوهاست از نویسنده ها میخوام داستانهای واقعی بنویسند
۴ هفته پیشویدا
0خانم خیری جان خیلی خوش اومدین. این رمانتون هم مثل همه ی رمانهاتون بی نظیره
۴ هفته پیشنغمه گلی
در پارت 90چقدر تصویر سازی ها و ارتباط بین آدمها رو تو این رمان دوست دارم ..دو سه پارت اول سخت تونستم ارتباط برقرار کنم اما ناگهان همه ی اون فضا برام جا افتاد ..انقدر ملموس که انگار دارم سریال میبینم یا حتی خودم توی اون محیط هستم ..قلمت مانا نویسنده عزیز ❤️🙏🏻🌸🌿🌟
۴ هفته پیشپناه
0خلچمکو نفهمیدم هرکی فمید به منم بگه😁😉
۱ ماه پیشکتاب دزد
0به به امیدوارم به زیبایی بقیه نوشته هاتون باشه نویسنده عزیز و توانا😍❤️
۱ ماه پیشویدا
0به به خوش اومدی نویسنده جان . قلمت پرتوان عزیزم
۱ ماه پیششیرین ناروئ
0خیلی قشنگ بود
۱ ماه پیشنرگس
0کاش آفلاین بزارید نویسنده عزیز امکانش نیس؟؟🙏
۱ ماه پیشزهره
در پارت 210سلام نویسنده جان ممنون از قلم زیباتون موضوع رمان خیلی جذابه خداقوت
۱ ماه پیشستاره
0خیلی جذاب و قشنگ نوشته شده بود . خیلی جذبش شدم. عالی بود 😍
۱ ماه پیش

نغمه گلی
در پارت 320هورا بالاخره به هم وصل شدند 🤩