خلاصه رمان نقش نهان
نگار درحالیکه لباس عروس به تن دارد، بهناچار با اسنپ راهی مجلس عروسیاش میشود! داماد به مجلس عروسی نمیآید و همزمان که نگار با نگرانی و مدام با او تماس میگیرد و با پیام کلافهکنندهی اپراتور همراه اول مواجه میشود، پدرش نصرت نیز با فاکتورهای فروش تمامی محصول کارخانهاش غافلگیر میگردد. زندگی نگار و نصرت درست از شب آن عروسی ناتمام تغییر میکند؛ تغییری که آنها را مجبور میکند پا در جادهای بگذارند که انتهایش به یک خانهی قدیمی در کوچه پسکوچههای کهنشهری آشنا میرسد؛ کنار مردی به لطافت اشعار مولانا و به سرسختی صفر و یکی که با آنها اعجاز میکند ...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان نقش نهان - پارت 21
این را نصرت با لحنی عصبی گفت و جناب معاون با تأسف سر تکان داد. خودکارش را بازی داد و با کمی تفکر پاسخ داد: _این ماه رو استثنائا شاید بتونم کمکی کنم، اما امیدوارم این مشکل خیلی زود حل بشه. نصرت نومیدانه سرش را پایین انداخت. بعد از سالها کارآفرینی و دریافت نشانهای متعدد کارآفرین نمونهی استان، حا...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 20
فصل دوم به ساعت نگاه انداخت. تا یک ساعت دیگر کلاسش شروع میشد و وقت زیادی نداشت. پرینتر را روشن کرد و پرسید: _آمادهای نوگلخانوم؟ نوگل پاسخ داد: _من آمادهم، تو چی؟ رهی لبخند زد و همزمان صدای پرینتر در اتاقش پیچید. نوگل پرسید: _این برنامه چیه کدنویسی کردی رهی جان؟ رهی کاغذ را از روی دستگاه برداش...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 19
و بعد شماتتبار در نگاه سودی حرفش را تمام کرد: _انقدر روش دعا جادو آوردن، گربهَه بخورد پس میافتد! ابروهای سودی بههم چسبیده بود. رهی از ایوان پایین پرید و به سوی باغچه راه افتاد. رستم نفسی کشید و نومیدانه به سوی خانه برگشت. رهی لاشهی خروس را که در کیسهی سیاه میانداخت، سودابه غر زد: _آخرش بابا...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 18
پیرزن انگار صدا را نشنیده بود. روی متکا جابهجا شد و به ماهِ پشت پرده چشم دوخت. حالا دیگر لبخند به لب نداشت. نجوا کرد: _تا پاکم نکردی خاکم نکن خدا... منَ با حقالناس خاکم نکن خداجان...! سودی از پشت شیشههای رنگی به اتاق دخترها نگاه کرد. نوردخت روی تخت دراز کشیده بود و مهردخت داشت کتاب میخواند. ...
بروزرسانی در : دیروز

ویدا
0به به خوش اومدی نویسنده جان . قلمت پرتوان عزیزم