دوست داشتی؟
رمان دختری به نام مروارید اثر dorsaaaaa

رمان دختری به نام مروارید

  • به قلم dorsaaaaa
  • ⏱️۷ ساعت و ۳۴ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 113.3K 👁
  • 602 ❤️
  • 405 💬

خلاصه رمان دختری به نام مروارید

داستان درباره ی یه دختره! یه دختر مغرور اما بازیگوش . با یه شغله هیجانی و پر خطر . عاشقه شغلشه و به خاطر انتقام رو به این شغل آورده و اما همین شغلشه که باعث میشه وارد یک زندگی جدید شه…! و شایدم عشق چیزی که ازش فراریه… داستان زندگیه سروان مرواریده سپهری و ماموریته جدیدش یعنی وارد شدن به عنوانه یک دانشجو در یک دانشگاه مشهور…پایان خوش

قسمتی از متن رمان دختری به نام مروارید

-پیشه مادر بزرگم
-بمیرم واست
- خدا نکنه مری خواسته خدا بوده وللش از خودت بگو هنوز پیشه همون عموتی که بهش میگی بابا؟درسته؟
-اره گلم
-چی شد که سر از اصفهان دراوردی؟گفتی از اونجا انتقالی گرفتی دیگه درسته؟
خدایا منو ببخش که مجبورم دروغ بگم شاید یه روز همه چیرو به صدف گفتم ولی الان وقتش نیست
-اره راستش با بابا تصمیم گرفتیم یه چند وقتی از تهران دور شیم بلکه این خاطراته تلخو فراموش کنیم چند سالی اونجا بودیم که من دانشگاه قبول شدم چند ترمی اونجا بودم که به بابا گفتم دوباره برگردیم تهران اونم قبول کردو گفت چند ترم مهمان باشم که اگه دوباره خواستیم بر گردیم مشکلی نداشته باشه اگه نتونستم عادت کنم و راحت نبودم دوباره برمیگردیم
صدف نمیدونست بابا پلیسه یعنی هیچ کس از همسایه ها و این ور و اون ور نمیدونستن بابا و عمو با هم چند تا کارخونه شریکی داشتن که بعد مرگه پدرم سهمش به من رسید و عمو سهممو به نامم کرد و همیشه سوده کارخونه ها رو به حسابم میریزه و نمیزاره بهشون دست بزنم میگه تو مثله دخترمی و خودم خرجتو میدم اون پول بمونه واسه بعده مرگ من.واقعا هیچ چیزم برام تا الان کم نذاشته الهی که من فداش شم
-مریییییی نریا همین جا بمون من خیلی تنهام تازه پیدات کردم ...
بعدش یه قطره اشک از چشمش چکید... بمیرم واسش که این قدر درد کشیدس
دستمو گذاشتم رو دستشو گفتم منم تازه پیدات کردم و مطمئن باش به این اسونیا تنهات نمیذارم و ولت نمیکنم
صدف لبخندی زد و دستمو فشرد
واقعا از پیدا کردنش خوشحال بودم
بعد از خوردنه قهومون عزمه رفتن کردیم
-صدف پاشو بریم دیگه دیر شد
-بریم
نذاشتم صدف حساب کنه و خودم حساب کردمو بعدم به طرفه ماشین حرکت کردیم
-صدف ادرس بده میرسونمت
-مزاحم نباشم؟
یه پس گردنی بهش زدم و گفتم واسه من ادای ادمای مودب و در نیار نکبت
صدف در حالی که گردنشو میمالوند گفت
-خاک تو سرت مرواریده خر دستت چه سنگین شده بیشعووووور اصلا باید با تو مثله عمله ها حرف زد لیاقته خوب حرف زدنو نداری که اصلا وضیفته گمشو برو...ادرسو داد
اینههههه همین صدفو میخواستم که گیر اوردم
با خنده ماشینو روشن کردمو راه افتادیم وسط راه کلی صدف با اهنگ ادا اصول دراورد که مرده بودم تو مدرسه همیشه منو صدف شر ترین بودیم البته اول من بعد صدف همیشه هر اتفاقه شومی میافتاد اول به اکیپ ما گیر میدادن اخه 4نفر بودیم من و صدفو مژده و مژگان که دو قلو غیر همسان بودن -راستی چه خبر از مژگان و مژده؟
یهو صدف با هیجان گفت
-یه خبر خوفففففففففف !خوب شد یادم انداختی این دو تا پت و متم تو دانشگاهه ما هستن!
خیلی شوکه شدم واقعا خوشحال شدم با جیغ گفتم:
-چــــــــــــــــــــــــ ی؟دروووووووووووووغ
صدف که از صدای جیغه من جا خورده بود گوشاشو سریع گرفت و چهرشو کرد تو هم
-چته دیوونه!من گوشامو لازم دارماااااااا بعدم که این قدر شوقو ذوق نداره که من هر روز این قدر از دسته این دو تا حرص میخورم که میخوام هر سه مونو با هم بکشم شرای دانشگاهیم که فکر کنم با اومدن تو همون یه ذره کنترلی که رو رفتارمون داشتیمم از دست بدیم و اگه بخوایم این جوری ادامه بدیم از دانشگاه شوتمون میکنن بیــــــــــــــــرون !
به این جا ش که رسید غش غش خندیدو گفت:اتفاقا چند وقت پیش داشتن از تو حرف میزدن و ارزوی دیدنه تویه تحفه رو میکردن!کجان که ببنین که رو سرمون نازل شدی!فکر کنم از خوشحالی زیاد 2تا سکته رو رد کنن!
من که حسابی سره کیف بودم انگار که به خر رانی داده بودن ذوقیده بودم برای همین رو به صدف با هیجان بالایی گفتم:
-وااااااااای اگه بدونی چقدر دلم براشون تنگولیده بود بعدم نکبت از خدات باشه که این فرشته اسمونی از اسمون واستون نازل شده!راستی پس امروز کجا بودن؟
-دیروز مژگان حالش خوب نبود اومد دانشگاه فکر کنم سرما خورده بود میدونی که یکی از اینا مریض شه اون یکی هم صد در صد میگیره پس احتمال میدم هر دوشون الان تو تخت خوابشون باشن
-بهشون نگو که منو دیدی فردا دیدنه چهره های بهت زدشون حالش بیشتره!
-ارهههههههه شوکه میشن در حده بنز
به اینجا که رسید وارد کوچه ی صدف اینا شدیم
-همین کوچس دیگه؟
-اره عزیزم همون خونه در مشکیس
-اوکی
جلوی در نگه داشتمو گفتم :خوب دیگه شرت کم
-منظورت همون خیر بود میدونم هانی!بیا بالا باو فکر کردی میذارم همین جوری بری؟؟؟؟؟
-نه منظورم که همون شر بود ولی باید برم خونه گرسنمه
یهو صدف چشاش برقی زد و گفت:پس باید ناهار بیای خونه ی ما بخوری بدو پیاده شو مرواریدددددد
اه بهونه بهتر از این نبود اخه؟بابا باید برم اداره!حالا جوابه اینو چی بدم من!میترسم ناراحت شه خوب منم که گشنمه میرم یه دلی از عذا در میارم یه ناهار مجانیم میوفتم دیگه زودی هم میام بیرون اره همینهههه
-باشه برو من ماشینو پارک کنم میام
با ذوق و شوق گفت:نپیچونیا بدو بیا
خدایا ببین سابقم پیشه اینم خرابه
لبخند عریضی زدم و گفتم:باشه بابا اومدم
سریع ماشینو پارک کردم و وارد شدیم.خونه ی صدف اینا تو طبقه ی سوم یه ساختمون 5طبقه بود.بعد از پیاده شدن از اسانسور تو طبقه ی سوم صدف سریع کلید انداخت و درو باز کرد و رفتیم داخل
صدف:مامانیییییییییی کجایی که مهمون داریم
با صدای داده صدف مامانیه صدف سریع از اشپزخونه اومد بیرون و گفت:بچه چه خبره مگه سر اوردی؟
این دفعه من جوابشو دادم:بله سره دوستش مرواریدو اورده سلام مامانیه صدف مامانیه منم میشید؟
خدا میدونه که چقدر این زنه دوست داشتنی رو دوست داشتم اون موقع ها خونه ی صدف اینا زندگی میکرد منم که هر روز تلپ بودم اونجا واسه همین همیشه منو صدف پیشه مامانی بودیم اونم ماهارو خیلی دوست داشت فکر نمیکردم که منو یاد باشه
-سلام دخترم خدا نکنه بله که مامانیه شمام میشم
سپس رو به صدف که میخواست یه چیزی بگه گفت:صدف دوستتو معرفی نمیکنی؟چهرش خیلی اشناش مادر
صدف با شور و ذوق گفت:مامانی این همون مرواریده که همیشه خونه ی ما بود همیشه با هم بودیم همیشه...
مامانی نذاشت ادامه حرفشو بگه و سریع گفت:وایییییی باورم نمیشه اون دختره شرو شیطون این قدر بزرگ شده باشه
و سریع با یه حرکت منو تو اغوش کشید.تو اغوشش حسه خیلی خوبی داشتم که یهو این صدفه پارازیت خودشو انداخت وسط


بیشتر بخوانید

نظرات رمان دختری به نام مروارید

  • ب ت چ

    0

    مروارید خیلی زشت بود حالا که انقد گفت خوشگلم خوشگلم معلوم شد چهرش افتضاح بوده🤣🤮

    ۳ روز پیش
  • سازنده ی دنیای رمان

    0

    واقعا چرت و پرت بود شخصیت مروارید بشدت بچه و از خود راضی بود کلا رمان خلاصه میشد تو " من فداکارم. من یتیمم . من قویم. من خوشگلم . "

    ۳ روز پیش
  • سونیا

    1

    واقعا حیف وقت که برای این رمان چرت و پرت گذاشتم . حالم بهم خورد از بس از خودش تعریف کرد دختره . اصلا هم شیطون نبود و گستاخ و احمق بود . خلاصه که افتضاح بود نخونید

    ۳ روز پیش
  • حنا

    1

    میشه دوتا از بهترین رمان هایی که خوندین رو بگید چرت رمانا انقدر بچگونه شده

    ۱ سال پیش
  • سونیا مصطفایی

    14

    رمان مگس و در همسایگی گودزیلا

    ۱ سال پیش
  • ارمی هستم :)

    3

    عالی بودن این دوتااااااا

    ۱ سال پیش
  • الینا

    11

    مگس که اصلا:)))))

    ۱ سال پیش
  • بتمنی

    1

    مگسو دارم میخونم اونو خوندم عالیهههههههه

    ۵ ماه پیش
  • عطیه

    1

    اسطوره و بگذار آمین دعایت باشم خیلی قشنگ هستن

    ۴ ماه پیش
  • ریحانه

    2

    معشوقه مهتاب بینظیره

    ۴ ماه پیش
  • پرنسا

    0

    رمان تکنیک های مخ زنی و جغد انبار

    ۳ ماه پیش
  • ...

    0

    گنهکار..حصار تنهایی من..فراردردسرساز

    ۴ هفته پیش
  • الی

    0

    یه کلمه افتضاح بود شخصیت رمان بی تربیت بود تا بازیگوش نسبت به اینکه پلیسه قلم رمان هم خیلی آبکی و بچه گونه بود

    ۴ هفته پیش
  • Fazi

    1

    نمیدونم واقعا با چ امیدی این همه تعریف از رمان بود خیلی تخیلی بود انگار ک بدرد یک بچه ۱۵ ساله می خوره رمان بخونه واس کسایی ک رمان زیاد خوندن اصلا توصیه نمی کنم بخونن

    ۱ ماه پیش
  • هانی

    2

    دست نویسنده طلا تا بحال رمانی ب این خوبی ندیده بودم من این سبک رمان خیلی میپسندم بیشتر دوس دارم پسرا نگران بشن ن دخترا و خودشونو لو بدن ک عاشق پسرست و همچین دوس دارم دختر سرد مغرور باشه ک کسی رو حرفش حرفی نتونه بزنه واقعا دختر خیلی قوی بود دمش گرم کاش از این سبک رمان دوباره پیدا کنم

    ۲ ماه پیش
  • به خودم مربوطه

    1

    من5بار خوندمش انقدر ایرمان دوستداشتنی بود که نگم براتون ممنون از نویسنده فدات بشم

    ۳ ماه پیش
  • Aisa

    3

    واقعا عالی بود من اولین رمانی بود که خوندم برای بعضیا که لیاقت ندارن این رمانو بخونن و بعدشم میگن از رمان خوششون نیومده واقعا براتون متاسفم از نویسنده اش خیلی ممنونم واقعا رمان عالییی بود شخصیت مروارید و آرمین خیلی خوب طراحی شده بود.

    ۳ ماه پیش
  • لیلا

    5

    عالی بی نظیر👌👌👌

    ۳ ماه پیش
  • مانلی

    3

    رمان خیلی قشنگی بود من بهتون پیشنهاد میکنم رمان اگه بدونی و رمان کی گفته من شیطونم و پرستار دوست داشتنی رو بخونید❤️

    ۴ ماه پیش
  • مهرال

    0

    خوندم جفتشونم خوب بودن

    ۴ ماه پیش
  • بنده خدا

    3

    انگار فیلم هندی بود هرکی رو تو بیرون میدید آشنا درمیومد انگار روستا زندگی میکنن🤓مروارید چه سگ جون بود شکنجه نکردن که کردن بچشون ننداختن که انداختن دارو بهش تزریق نکردن که کردن.در کل رمان مثل فیلم های هندی و ترکی بود🤪

    ۴ ماه پیش
  • atena

    2

    رمانت عالیههههه من این رمان و حدود ۱سال پیش تو *** خوندم خیلی قشنگ بود انقدر که دوست دارم الان دوباره بخونم و هیچ رمانی مثل این رمان نمیشه حالا نمیدونم نوسنده اصلی شما هستین یا اونی که توی *** نوشته بود ولی بگم عالییی بود

    ۴ ماه پیش
  • رزیتا

    6

    عاشق اینجور رمانا هستم که دخترا رو شجاع و با ابهت نشون میدن واقعا دست نویسندش درد نکنه🩷

    ۵ ماه پیش
  • دختری به نام بتمنی.

    2

    مدیر اگه این پیامو میخونی لایکش کننننننن یا بنویس تو کجایی هستیییییییییی

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!