نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت سی و هشتم :
رهی به تندی پرسید:
_تو چیکارهشی؟ اصلا به تو چه؟
امیر با حاضرجوابی گفت:
_همهکارهشم! حرفیه؟
رهی پوزخند زد و پرسید:
_پس اینجوریه؟
فرنوش خودش را جمعوجور کرد و رو به امیر گفت:
_چی میگی واسه خودت؟!
و رو به رهی ادامه داد:
_دیشب باید محاسباتو برات میآوردم. گفتم از کار عقب نمونید. نمیدونستم مهمون میبینی قاطی میکنی!
رهی چنگی به موهایش زد و وقتی سعی میâ
لطفا صبر کنید...
