نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت سی و هفتم :
نگار حلقهاش را از انگشتش بیرون کشید و تأسفبار جواب داد:
_خودش که جز مصیبت فایدهای نداشت، حداقل حلقهای که برام خریده شاید به یه دردی خورد.
نصرت اخمآلود گفت:
_من هنوز نمردهم...
نگار بیحوصله میان حرفش رفت:
_دور از جونت بابا، اما پول نداریم. این جاده هم که انگار ته نداره...
به نصرت نگاه کرد و با تردید پرسید:
_اصلا کجا داریم میریم؟
او شانه بالا انداخت:
_نمÛ
لطفا صبر کنید...
