لیست کلیه پارتهای رمان نقش نهان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 21
-
رمان نقش نهان - پارت 1
برای مردم شریف ایران وارثان اصالتی که هرگز نمیمیرد و صبری که جهان به تکریمش ایستاده است. فصل اول داماد هنوز نیامده بود! نگار با لباس سنگین و پفیاش نشسته بود روی صندلی و وقتی از پشت تور سفید در قاب آینهی بخت به خودش نگاه میکرد، بادبزن سفیدش را هم محکم تکان میداد. زیباتر از همیشه بود. به یمن ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 2
نصرت محکم و طولانی چشمهایش را بست و سعی کرد نفس بکشد، اما چیزی که از حلقش بیرون ریخت خرخر خشمگینی بود که نشانی از زندگی نداشت. تماس را قطع کرد و با قدمهای بلند به سوی جایگاه عروس رفت. عاقد ایستاده بود و داشت با یکی از اقوام حرف میزد. نصرت نگاهی به نگار انداخت. دیدن غم آن چشمهای سایهخورده آن...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 3
رستم لب حوض نشست و دستی به آب زد و بیحوصله گفت: _آخَه کار من نیست کی! سودی بیاعصاب شد و وقتی با سینی چای در اتاق را باز میکرد، اخمآلود جواب داد: _اصلا کار من اس! حرفَ کوتاه کن مرد! پا توی نشیمن گذاشت و همان وقت از اسپیکر کوچکی که در لولای در تعبیه شده بود، صدای مردانهای به گوش رسید: _پدرم آن...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 4
رهی با تأسف پرسید: _از اینا که چهارصد تومن وام میگیری، نصفشو به صاحب وام میدی، بعدم با سودش به بانک برمیگردونی؟ امیر متوجه طعنهی او شد و جواب داد: _الآن همینجوریه دیگه. بانکها سخت میگیرن. _آره خب! هزار جور ضامن و سپرده و سند باس ببری تا چندرغاز بهت پول بدن، تازه با کلی سود و اسکونت باید ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 5
نصرت در محوطه چشم چرخاند. کارگران شیفت شب در تایم استراحت بودند و یکی دو نفری در گوشهوکنار محوطه سیگار میکشیدند. نصرت تماس را قطع کرد و به داخل انبار برگشت. موسی هنوز هم با حرارت و جدیت داشت از اسنادش دفاع میکرد و کاملا مشخص بود که محسن در مقابل او کم آورده است. با ورود نصرت، موسی میان صحبت مح...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 6
سیگار میکشید؛ تکیهداده به درختی که وسط محوطهی کارخانه بود. تریلر مقابل درهای باز انبار توقف کرده و چند کارگر در حال بار زدن جعبههای سنگین خرما در کانتینر بودند. محسن با دستهای کاغذ کنار تریلر ایستاده بود و با دقت بر عملکرد کارگران نظارت میکرد. نصرت سیگارش را روی زمین انداخت و نفسش را که بو...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 7
امیر پرسید: _حالا کجا میری؟ بمون بابا، این محاسبات کوفتی ناتمومه آخه. فرنوش در همانحال که دور میشد، جواب داد: _میرم فروشگاه. امروزم دیر برسم اخراجم. امیر با سرخوشی پرسید: _تامفورد صد میلیلیتری شارژ شد؟! فرنوش با لحنی مسخره جواب داد: _تو گروهخونیت به تامفورد میخوره آخه؟ عصری بیا فروشگاه، ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 8
راشد قدم دیگری جلو رفت و با لحنی تند گفت: _فعلا که نیست. نَجُستیمش. شما برو الآن... نصرت میان حرف او با تعجب تکرار کرد: _برم؟! کجا برم مرد حسابی؟ گمون کردی بابت دخترم اومدم اینجا؟ پوزخند زد: _نگار بختش بلند بود که پسر خلچمک تو پای خطبه ننشست... اگه بیاد و به گه خوردنم بیفته، نگار که هیچی، دور از...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 9
صدای باز شدن در حجره را شنید، اما بیتوجه به چند زنی که قدم به حجره میگذاشتند باز هم زخمه به تار زد. سنگینی نگاه آنها را حس میکرد، اما آن لحظه فقط کابوس نگار و رخت عروسیاش بود که او را به ورطهی درد میکشید؛ کابوس نگار و توری که آن مرد بالا میزد، کابوس نگار و لبخندش که برای او نبود؛ کابوس نگا...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 10
نصرت متعجب پرسید: _بودی؟! نگار به آرامی سر تکان داد و گفت: _تا دو روز پیش من خوشبختترین دختر رو زمین بودم، اما... همهی خوشی و شادیم تو یه شب دود شد رفت هوا! نصرت لبخند زد. موهای او را از صورتش کنار زد و با شیطنت پرسید: _برا یه چلغوز بیخاصیت عین صیاد؟ اون آدم اصلا لایق این نیست که تو بهش بیشتر ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 11
پتویی روی شانههای عزیز انداخت و از مهمانخانه خارج شد. آن وقت از روز کسی خانه نبود. دخترها به سر کار و مدرسه رفته بودند و پدرش به عادت سالهایی که معلم بود و در دبیرستانهای پسرانهی قزوین درس میداد، صبح خروسخوان زده بود بیرون. مادر هم... در حیاط چشم چرخاند و با لبخندی کمرنگ از پلههای آجرچین...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 12
نصرت بیحالت نگاهش کرد. او بود و صاحب چکی که به دلیل عدم موجودی حساب بهناچار برگشت زده بودش. روی زانو خم شد و دستمال کاغذی را روی پیشانی خیسش کشید. حالش خراب بود؛ به اندازهی تاجری که بعد از عمری خوشحسابی و اعتبار حالا مقابل طرفحسابش نشسته بود تا بلکه رئیس بانک برایش مهلت بگیرد! حرفها را نصفه...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 13
ماژیک را روی میز انداخت، نگاهی به ساعتش کرد و اینبار به همهی دختران کلاسش نگاه کرد. گفت: _امتحانتون که ناامیدم کرد، اما امیدوارم تو زندگی مثل انتگرال واگرا عمل کنید و به بینهایت برسید، چون با این سطح از تمرکز امیدی بهتون ندارم! به سوی در کلاس که میرفت، بیاینکه نگاهشان کند گفت: _نماینده هر ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 14
امیر در حالیکه برای او راه باز میکرد جواب داد: _آخه سقف آروزهامم پایینه! ته ته خواستهی من یه هایما سیاهه. اما این عروسکی که جلو در پارکه اصن خداست! میدونی مال کیه دیگه؟ رهی شانه بالا انداخت و با فرنوش دست داد. فرنوش از پشت کانتر که کنار میآمد، با صدایی آهسته و لحنی حرصی غر زد: _آبروم رفت امی...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 15
صورتش خیس اشک بود و میل گریستن رهایش نمیکرد. عکس دیگری را پیش کشید و بعدی و بعدی... در این یکی دو روز هزار بار این عکسها را زیر و رو کرده بود به این امید که بتواند میان آنها تنها یک دلیل پیدا کند برای بیوفایی و بیمهری صیاد، اما دریغ! در تمام یک سال گذشته هر چه بینشان بود مهر بود و عشق بود و ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 16
امیر روی مبل جابهجا شد و جواب داد: _فرقی نداره. شما هم ازمون سفته میخواین. پریوش فنجانش را روی میز گذاشت و گفت: _یعنی نباید هیچ تضمینی ازتون بخوام؟ امیر به فرنوش نگاه کرد و او به سوی رهی چرخید. پریوش یک پا را روی پای دیگر انداخت و با خونسردی و لبخندی که چسب صورتش بود به رهی چشم دوخت. او سنگین...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 17
نشسته بود کنار باغچه و شلنگ آب را گرفته بود روی صورتش، اما حرارتی که به جانش افتاده بود با این چیزها خنک نمیشد. نگار با چشمانی خیس و حوله ای در دست ایستاده بود کنارش و با نگرانی میگفت: _بریم درمونگاه... شاید بینیتون شکسته باشه. نصرت دستش را برای گرفتن حوله دراز کرد. از روی زانو که بلند میشد ش...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 18
پیرزن انگار صدا را نشنیده بود. روی متکا جابهجا شد و به ماهِ پشت پرده چشم دوخت. حالا دیگر لبخند به لب نداشت. نجوا کرد: _تا پاکم نکردی خاکم نکن خدا... منَ با حقالناس خاکم نکن خداجان...! سودی از پشت شیشههای رنگی به اتاق دخترها نگاه کرد. نوردخت روی تخت دراز کشیده بود و مهردخت داشت کتاب میخواند. ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 19
و بعد شماتتبار در نگاه سودی حرفش را تمام کرد: _انقدر روش دعا جادو آوردن، گربهَه بخورد پس میافتد! ابروهای سودی بههم چسبیده بود. رهی از ایوان پایین پرید و به سوی باغچه راه افتاد. رستم نفسی کشید و نومیدانه به سوی خانه برگشت. رهی لاشهی خروس را که در کیسهی سیاه میانداخت، سودابه غر زد: _آخرش بابا...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان نقش نهان - پارت 20
فصل دوم به ساعت نگاه انداخت. تا یک ساعت دیگر کلاسش شروع میشد و وقت زیادی نداشت. پرینتر را روشن کرد و پرسید: _آمادهای نوگلخانوم؟ نوگل پاسخ داد: _من آمادهم، تو چی؟ رهی لبخند زد و همزمان صدای پرینتر در اتاقش پیچید. نوگل پرسید: _این برنامه چیه کدنویسی کردی رهی جان؟ رهی کاغذ را از روی دستگاه برداش...
بروزرسانی در : دیروز
- 1
- 2
