مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت بیست و هشتم :
خودش وقتی دید میترسم عقب رفت و آروم پرسید:
- تو کلوب با هم رو در رو شدیم و شما خون دماغ شدید، از چی ترسیدید؟
گیج و حیرون نگاهش میکردم و واقعا میترسیدم
اون کی بود که دقیقا از خالی که روی گونه آیین بود روی گونه اون هم بود؟
جوابی بهش ندادم، چطور باید میگفتم فکر کردم معشوقهای هستی که بهش خیانت کردم!
پرستار دوباره پرسید:
- اسمت چیه؟
بالاخره زبونم باز شد.
- سØ
لطفا صبر کنید...
