مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت بیست و چهارم :
نگاهش رنگ غم گرفته بود و فریاد میزد اتفاق بدی رخ داده.
- آیین، سراب...
مکث کرد، براش سخت بود بگه سراب چی شده یا چیکار کرده. و من داشتم دچار جنون میشدم.
یقهش رو گرفتم و با عصبانیت غریدم:
- چرا جون میکنی بگی چی شده!
بدون اینکه حتی یقه پیراهنش رو از دستم بکشه جواب داد:
- حامله بوده، بچه رو سقط کرده.
دستم شل شد و خون تو رگهام یخ بست. قدرت تحلیل چیزی که شنیده بودÙ
لطفا صبر کنید...
