مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت بیست و نهم :
اشکم رو پاک کردم و راه افتادم اونم پشت سرم حرکت کرد، وقتی میخواستم در خروجی خارج شدم، پالتوش رو انداخت روی شونههام.
با اون لباس نازک در حال انجماد بودم. به ماشینی که روبهروی بیمارستان بود اشاره کرد و گفت:
- بیا بشین ببرمت خونهتون.
حوصله لجبازی نداشتم اطاعت کردم و داخل ماشین نشستم. اونم اومد و پشت فرمون نشست و صندلی عقب اشاره کرد.
- لباس ها و وسایلت اینجان، وقتی از حØ
لطفا صبر کنید...
