مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت بیست و دوم :
«آیین»
دستم رو روی زنگ قرار دادم و فشردم اما باز هم کسی نبود در رو باز کنه. هر چند روز یک بار میرفتم به امید اینکه سراب در رو باز خواهد کرد ولی ناامید برمیگشتم. اینبار چرخیدم و زنگ واحد روبه رویی رو زدم. یه خانم جوون که چادر سر کرده بود در رو باز کرد. مسلمون ها روی پوشش و فاصله مرد و زن حساسیت خاصی داشتن، ناخود آگاه چند قدم عقب رفتم و سلام دادم.
- سلام، بفرمائید!
به واحد ر
لطفا صبر کنید...
