مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت بیست و پنجم :
گوشی و کیف پول معین داخل ماشین جامونده بود و نمیتونست ازم خبر بگیره. اصلا گیریم که میتونست، چی بهش میگفتم! خودمم نمیدونستم چه حالی دارم، چطور باید به اون میگفتم؟
سراب من حامله بوده و بچه منو نخواسته... خدا اون بچه رو به من داده بوده تا مرحم بشه روی داغ دلم و سراب ازم گرفت. از زمان و مکان خبر نداشتم، خلوت بودن خیابون ها داد میزد دیر وقت شده. ماشین رو کنار کشیدم و همراه با فریاد مØ
لطفا صبر کنید...
