مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت سی و یک :
هوا انقدر سرد بود که آدم در یک ثانیه یخ میبست ولی من مقاومت میکردم، نمیخواستم برگردم و بعدم هم نمیاومد همونجا یخ بزنم و بمیرم. برای زنده موندن چه دلیلی داشتم؟ مردن بهتر از کشیدن عذاب خیانت بود. گوشیم تو جیبم لرزید. بیرون کشیدم، معین تماس میگرفت، جواب دادم و اون گفت گم شدهم رو پیدا کرد. برگشتم داخل و هول هولکی لباسم رو عوض کردم. قلبم تند میزد و شوکه بودم، بالاخره داشتم بعد
لطفا صبر کنید...
