مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت سی و سوم :
تاکیدش روی مجبوریتش بیشتر عصبیم کرد و سمتش خیز برداشتم، شونههاش رو بین دستهام گرفتم، از ترس رنگش پرید.
- چرا مجبور بودی، ها چرا؟
مات و مبهوت نگاهم میکرد که تکونش دادم.
- با توام چرا مجبور بودی؟
به عقب هلم داد و گفت:
- چون من همکیشت نیستم، چون بهش میگفتن حرومزاده، چون پدرت رو از دست داده بودی نمیتونستیم ازدواج کنیم چون...
داشتم دیوانه میشدم دویدم تو حرفش.
لطفا صبر کنید...
