مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت بیست و سوم :
معین مطیعانه گوشیش رو از جیبش درآورد و با پریماه تماس گرفت.
تا اون با پری صحبت کنه من برگشتم داخل ساختمون و سردرگم دور و برم رو کاویدم. بدون من هم همهچیز درست پیش رفته بود؛ مدتی که من در پی سراب آواره شهر شده بودم، معین جورم رو میکشید. پس از چند دقیقه اون هم برگشت داخل.
- گفت خودش هنوز برنگشته سر کار اما به همکارش میگه کمک کنه.
برآشفته لب زدم:
- فقط میخوام بدونم چی شده که سØ
لطفا صبر کنید...
