دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و پلیسی نفوذی اثر نیایش یوسفی

رمان عاشقانه و پلیسی نفوذی

  • زبان فارسی
  • 83.9K 👁
  • 207 ❤️
  • 150 💬

خلاصه رمان :

داستان درباره دختری هجده‌ساله به اسم وانیاست که قلبش سرتاسر کینه از افرادی هست که خوشبختی و آرامشش رو ازش گرفتند، قلبی که خودش رو به روی احساسات قفل زنجیر کرده، که مبادا از تنها هدف زندگیش دور بشه. دختری از نسل دختران آفتاب . از نسل حماسه سازان. پایان '' زیبا

قسمتی از متن رمان عاشقانه و پلیسی نفوذی

- اِ چته تو؟ مثل دارکوب رو مخم می‌کوبی! یه سال اینجا جون دادی یه ربع دیگه هم جون بده، تا بیاد.
عصبی نگاهش کردم، کمی به سمتش خم شدم و آروم در گوشش زمزمه کردم:
- آیسو جان ، این‌جا اتاق عایق صدای من نیست که راحت بلند حرف بزنی و کسی نباشه بیاد جمعت کنه. حالا خوبه خودت قبول داری مخت یه تکه چوب بیشتر نیست که دارکوب نوکش می‌زنه؛ ولی من وظیفه‌ام دونستم آگاهت کنم که اگه علوی دیدت حسابت با کرام‌الکاتبین نباشه.
سرم رو برگردوندم و به تریبون روبه‌روم خیره شدم که با صدای بلند آیسو، چشم‌های درشت‌شده از تعجبم رو دوباره بهش دوختم.
- وانیا خیلی بی‌شعوری، اگه علوی من رو می‌انداخت انفرادی فقط به خاطر تو بود، حالا داری من رو با اون شکم‌گنده تهدید می‌کنی؟
تمام نگاه‌ها به سمت آیسو برگشته بود و با دهن باز نگاهش می‌کردند.
با جمله‌ی آخرش کل سالن از خنده ترکید! ولی من هنوز با همون چشم‌های گردشده نگاهش می‌کردم.
آیسو که انگار تازه متوجه اطرافش شده بود؛ مثل شیر برنج وا رفت و با حال زاری آروم نالید:
- وانیا بدبخت شدم، یه لحظه فکر کردم تو اتاقت هستیم.
سری با تاسف براش تکون دادم، با اینکه یه سال از من بزرگتر بود؛ ولی از لحاظ عقلی هنوز تو دوران کودکیش به سر می‌برد.
[با صدای بازشدن در، همه به یک‌باره ساکت شدند!
فرمانده یا بهتره بگم سهراب یوسف نژاد، وارد سالن شد و به سمت تریبون رفت.
از وقتی که مجبورش کردم و این‌جا اومدم دیگه باهام حرفی نزد، هر چند که من مراقبت‌های از راه دورش رو می‌دیدم.
همه به احترامش بلند شدیم و سلام نظامی دادیم!
نگاهش رو دور تا دور سالن چرخوند و روی من ثابت کرد. نفسش را با صدا بیرون داد.
نگاه سرزنشگرش رو از من جدا کرد و شروع به سخنرانی کرد:
- اول از همه با یاد و نام خدا یک صلوات بفرستید.
بعد از تمام‌شدن صلوات ادامه داد:
- حضور شما در این جمع براتون یه افتخاره و دلیلش هم اینه که شما یک ویژگی برجسته‌ دارید و اون اینه که برای خدا پا تو این راه سخت گذاشتید، نفس این کار ارزشمنده و در این مسیر اگه کسی در راه بمیره شهید حساب میشه؛ حتی اگه در میدان جنگ هم شهید نشه.
در این یک سال و شش ماه که این‌جا حضور دارید سختی‌های زیادی متحمل شدید.
که به حول و قوه الهی و با درایت و هوش بالای خودتون تمام آموزش‌ها رو یاد گرفتید و دشواری‌ها رو پشت سر گذاشتید.
نگاهش رو دوباره به من می‌اندازه؛ چه‌قدر دلم براش تنگ شده بود. خیلی سخته یکباره تمام زندگیت دگرگون بشه و از خیلی چیزها دل بکنی؛ اما وقتی یادم میاد واسه چی این‌جا اومدم آتش انتقام تو دلم شعله‌ور میشه. کور میشم مثل الان که نگاه‌های دلواپس عموم رو نمی بینم. کر میشم و نصیحت‌هاش رو نمی‌شنوم.
تنها یک مرحله از ده مرحله‌ی آموزشی مونده، که بعد از اتمام اون، از بین شما افرادی انتخاب میشن تا به بزرگترین باند قاچاق اعضای بدن انسان، نفوذ کنند!
تمام وجودم چشم شده بود و به دهن عمو سهراب نگاه می‌کردم، به لب‌هایی که حکم پروازم رو صادر می‌کرد.
عمو سهراب بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
- و اما مرحله آخر...
فردا صبح عازم منطقه‌ای خشک و بیابونی می‌شید، در اون‌جا نه آبی هست و نه غذایی!
باید چها روز رو بدون هیچ امکاناتی سپری کنید و این بستگی به همت خودتون داره.
هر کدومتون رو درقسمتی و جدا از هم اسکان میدیم.
تو این مدت میزان تحمل خودتون رو محک بزنید.
هاج و واج بهش نگاه می‌کردم! چه‌طور چهار روز تو بیابونی که پر از مار و عقربه سر کنیم؟!
گرمای خردادماه اون‌جا مثل آتیش می‌مونه.
نگاهی به جمعیت سالن کردم، انگار اون‌ها هم مثل من سردرگم شده بودند.
نگاهم که به آیسو افتاد خنده‌ام گرفت، رنگش مثل گچ سفید شده بود و دهنش اندازه‌ی غار علی صدر باز مونده بود.
بیچاره تقصیری هم نداشت، واسه اون که همیشه از غذای بد و کم اردوگاه می‌نالید الان هیچی‌نخوردن براش حکم اعدام رو داشت.
آروم بهش گفتم:
- آیسو جان
با همون حالتش به سمتم برگشت. به دهنش اشاره کردم:
-ببندش!
عمو سهراب تمامی نکات لازم رو می‌گفت و هدف از این کار رو آماده‌سازی ما برای شرایط سخت می‌دونست.
نگاهم رو به قسمت پسرها کشوندم. از پچ پچ‌هاشون مشخصه که اون‌ها هم از این خبر جا خورده باشند؛ اما یکی از اون‌ها به شکلی عجیب عکس‌العملی از خودش نشون نمی‌داد. خیلی عادی روی صندلی نشسته بود و با انگشتش روی دسته صندلی ضربه می‌زد. حتی از نیمرخش هم می‌شد اعتماد به نفسش رو دید.
یاد روزی افتادم که آیسو حسابی رو مخم میخ می‌کوبید و نمی‌گذاشت روی کارم تمرکز کنم.
من هم که از پرحرفیش طاقتم تموم شده بود، خیلی جدی بهش گفتم: تو با این اخلاق بچگونه‌ات اصلا مناسب این کار نیستی و نمی‌تونی از عهده‌اش بر بیایی.
جیغی کشید و با صدای بلند بهم جواب داد: تو به من میگی مناسب این کار نیستم؟! منی که تمام بچه‌های این‌جا رو می‌شناسم و آمار همه رو دارم واسه این کار ساخته نشدم؟! حاضرم شرط ببندم تو به جز من، هیچ‌کس دیگه‌ای رو در این‌جا نمی‌شناسی!
محض اطلاعت میگم که من حتی آمار گنداخلاقترین پسر اردوگاه رو هم دارم و اون‌جا بود که ریز ودرشت هوراد رو برام گفت.
بعد از اون با حالت قهر از اتاقم خارج شد و بماند که خودش هم بعد از سه ساعت اومد و باهام آشتی کرد!
از اون‌جا بود که شخصیت هوراد برام جالب شد!
یه کششی داشت که من رو به طرف خودش جذب می‌کرد، نه اینکه عاشق و دل باخته‌اش باشم، نه! فقط یه حس از سر کنجکاوی.
***
هوراد:
گاهی باید متنفر بود،
به فکرِ انتقام بود.
نگذشت...نبخشید!
همیشه آرام‌لودن کار ساز نیست!
گاهی باید فریاد زد!
ناسزا گفت.
گاهی باید همان باشی
که هیچ‌کس تابِ تحملت را ندارد.
که بتوانی فقط در خلوتِ خود بمانی.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان عاشقانه و پلیسی نفوذی

  • حنا

    0

    واقعا قشنگ بود از موضوع خوشم اومدم نحوه شروع، ادامه وپایانش از نظرم عالی بود👌🏻😩🥲 از قلمت خوشم اومد♡

    ۲ ماه پیش
  • پریا

    0

    بقیه رمان و نمیاره وریتش کنید

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالیییییییییییییییی خیلی خوب بود من که هوراد و وانیا رو خیلی د ست داشتم ❤️❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • فرحناز

    0

    واقعا عالی وبی نقص

    ۴ ماه پیش
  • ...

    1

    خیلی قشنگ بود اما آخر نفوذی توی سازمانو نگفت

    ۴ ماه پیش
  • فهیمه

    1

    خیلی خوب بود ممنون

    ۵ ماه پیش
  • مهتاب

    1

    به نظر من کسانی که رمان اسطوره رو نخوندن به این رمان عالی میگن خیلی رمان ابتدایی بود وبه احساسات شخصیت ها خیلی لوس پرداخته بودند.

    ۵ ماه پیش
  • هلن

    2

    ممنون از نویسنده عزیز.به عنوان اولین رمان جمله بندی ها و...خوب بود.اما داستان خیلی کوتاه بود برای این مدل موضع. یعنی یه جورایی ورود افردا به باند،ارسال اطلاعات،دستگیریشون جوری نوشته شده که انگار خییلی ساده بوده.رفتارای ایسو برای یه نفوذی و جاسوس مناسب نبود.و خیلی از موضوعات انگار خلاصه شده بود.

    ۵ ماه پیش
  • بیتا

    1

    من که همیشه رمان های عاشقانه مختلفی می خوانم این اولین بار بود که همچین رمان بی نظیر را می خوانم واز خواندنش لذت ببرم نویسندهی رمان دمت گرم

    ۸ ماه پیش
  • ویدا

    1

    خوب بود ولی نه عالی

    ۸ ماه پیش
  • Raha

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • زهرا

    2

    رمان خیلی قشنگی بود از هر نظر عالی ، ولی یه نکته ریز هم داشت اینکه شخصیت دختر باید توی فنون رزمی مهارت داشته باشند مثلاً بهار حداقل باید بدونه وقتی یک نفر بهش حمله می کنه باید چی کار کنه یا نباید آنقدر احساسی باشند که وقتی شخصیت پسر یه چیز گفت سریع گریه نکنه در هر صورت عالی بود

    ۸ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    از نظر من رمان خیلی خوبی بود یعنی درواقع عالی بود توی این رمان فداکاری هایی و از خود گذشتگی هایی بهمون یاد داد که باعث شد دربرابر مشکلات قوی باشیم مثل بهار یا سپهر خیلیای دیگه بااینکه واقعی نبود ولی جوری نوشته شده بود که فکر میکردی واقعی از نویسنده متشکرم بابت این رمان زیبا

    ۸ ماه پیش
  • جوجو

    0

    خیلی غم انگیز بود ولی عالی

    ۹ ماه پیش
  • محیا

    1

    رمانش بی نظیر بود من برای بار دوم خواندن با اینکه ماه پیش تموم کرده بودم ولی در عین حال غمگین هم بود و منی که آدم غمگینی نیستم بعضی از حاهاش گریه میکردم

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️