رمان عاشقانه و پلیسی نفوذی
- به قلم نیایش یوسفی
- ⏱️۵ ساعت و ۲۲ دقیقه
- 80.1K 👁
- 199 ❤️
- 137 💬
داستان درباره دختری هجدهساله به اسم وانیاست که قلبش سرتاسر کینه از افرادی هست که خوشبختی و آرامشش رو ازش گرفتند، قلبی که خودش رو به روی احساسات قفل زنجیر کرده، که مبادا از تنها هدف زندگیش دور بشه. دختری از نسل دختران آفتاب . از نسل حماسه سازان. پایان '' زیبا
عصبی نگاهش کردم، کمی به سمتش خم شدم و آروم در گوشش زمزمه کردم:
- آیسو جان ، اینجا اتاق عایق صدای من نیست که راحت بلند حرف بزنی و کسی نباشه بیاد جمعت کنه. حالا خوبه خودت قبول داری مخت یه تکه چوب بیشتر نیست که دارکوب نوکش میزنه؛ ولی من وظیفهام دونستم آگاهت کنم که اگه علوی دیدت حسابت با کرامالکاتبین نباشه.
سرم رو برگردوندم و به تریبون روبهروم خیره شدم که با صدای بلند آیسو، چشمهای درشتشده از تعجبم رو دوباره بهش دوختم.
- وانیا خیلی بیشعوری، اگه علوی من رو میانداخت انفرادی فقط به خاطر تو بود، حالا داری من رو با اون شکمگنده تهدید میکنی؟
تمام نگاهها به سمت آیسو برگشته بود و با دهن باز نگاهش میکردند.
با جملهی آخرش کل سالن از خنده ترکید! ولی من هنوز با همون چشمهای گردشده نگاهش میکردم.
آیسو که انگار تازه متوجه اطرافش شده بود؛ مثل شیر برنج وا رفت و با حال زاری آروم نالید:
- وانیا بدبخت شدم، یه لحظه فکر کردم تو اتاقت هستیم.
سری با تاسف براش تکون دادم، با اینکه یه سال از من بزرگتر بود؛ ولی از لحاظ عقلی هنوز تو دوران کودکیش به سر میبرد.
[با صدای بازشدن در، همه به یکباره ساکت شدند!
فرمانده یا بهتره بگم سهراب یوسف نژاد، وارد سالن شد و به سمت تریبون رفت.
از وقتی که مجبورش کردم و اینجا اومدم دیگه باهام حرفی نزد، هر چند که من مراقبتهای از راه دورش رو میدیدم.
همه به احترامش بلند شدیم و سلام نظامی دادیم!
نگاهش رو دور تا دور سالن چرخوند و روی من ثابت کرد. نفسش را با صدا بیرون داد.
نگاه سرزنشگرش رو از من جدا کرد و شروع به سخنرانی کرد:
- اول از همه با یاد و نام خدا یک صلوات بفرستید.
بعد از تمامشدن صلوات ادامه داد:
- حضور شما در این جمع براتون یه افتخاره و دلیلش هم اینه که شما یک ویژگی برجسته دارید و اون اینه که برای خدا پا تو این راه سخت گذاشتید، نفس این کار ارزشمنده و در این مسیر اگه کسی در راه بمیره شهید حساب میشه؛ حتی اگه در میدان جنگ هم شهید نشه.
در این یک سال و شش ماه که اینجا حضور دارید سختیهای زیادی متحمل شدید.
که به حول و قوه الهی و با درایت و هوش بالای خودتون تمام آموزشها رو یاد گرفتید و دشواریها رو پشت سر گذاشتید.
نگاهش رو دوباره به من میاندازه؛ چهقدر دلم براش تنگ شده بود. خیلی سخته یکباره تمام زندگیت دگرگون بشه و از خیلی چیزها دل بکنی؛ اما وقتی یادم میاد واسه چی اینجا اومدم آتش انتقام تو دلم شعلهور میشه. کور میشم مثل الان که نگاههای دلواپس عموم رو نمی بینم. کر میشم و نصیحتهاش رو نمیشنوم.
تنها یک مرحله از ده مرحلهی آموزشی مونده، که بعد از اتمام اون، از بین شما افرادی انتخاب میشن تا به بزرگترین باند قاچاق اعضای بدن انسان، نفوذ کنند!
تمام وجودم چشم شده بود و به دهن عمو سهراب نگاه میکردم، به لبهایی که حکم پروازم رو صادر میکرد.
عمو سهراب بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
- و اما مرحله آخر...
فردا صبح عازم منطقهای خشک و بیابونی میشید، در اونجا نه آبی هست و نه غذایی!
باید چها روز رو بدون هیچ امکاناتی سپری کنید و این بستگی به همت خودتون داره.
هر کدومتون رو درقسمتی و جدا از هم اسکان میدیم.
تو این مدت میزان تحمل خودتون رو محک بزنید.
هاج و واج بهش نگاه میکردم! چهطور چهار روز تو بیابونی که پر از مار و عقربه سر کنیم؟!
گرمای خردادماه اونجا مثل آتیش میمونه.
نگاهی به جمعیت سالن کردم، انگار اونها هم مثل من سردرگم شده بودند.
نگاهم که به آیسو افتاد خندهام گرفت، رنگش مثل گچ سفید شده بود و دهنش اندازهی غار علی صدر باز مونده بود.
بیچاره تقصیری هم نداشت، واسه اون که همیشه از غذای بد و کم اردوگاه مینالید الان هیچینخوردن براش حکم اعدام رو داشت.
آروم بهش گفتم:
- آیسو جان
با همون حالتش به سمتم برگشت. به دهنش اشاره کردم:
-ببندش!
عمو سهراب تمامی نکات لازم رو میگفت و هدف از این کار رو آمادهسازی ما برای شرایط سخت میدونست.
نگاهم رو به قسمت پسرها کشوندم. از پچ پچهاشون مشخصه که اونها هم از این خبر جا خورده باشند؛ اما یکی از اونها به شکلی عجیب عکسالعملی از خودش نشون نمیداد. خیلی عادی روی صندلی نشسته بود و با انگشتش روی دسته صندلی ضربه میزد. حتی از نیمرخش هم میشد اعتماد به نفسش رو دید.
یاد روزی افتادم که آیسو حسابی رو مخم میخ میکوبید و نمیگذاشت روی کارم تمرکز کنم.
من هم که از پرحرفیش طاقتم تموم شده بود، خیلی جدی بهش گفتم: تو با این اخلاق بچگونهات اصلا مناسب این کار نیستی و نمیتونی از عهدهاش بر بیایی.
جیغی کشید و با صدای بلند بهم جواب داد: تو به من میگی مناسب این کار نیستم؟! منی که تمام بچههای اینجا رو میشناسم و آمار همه رو دارم واسه این کار ساخته نشدم؟! حاضرم شرط ببندم تو به جز من، هیچکس دیگهای رو در اینجا نمیشناسی!
محض اطلاعت میگم که من حتی آمار گنداخلاقترین پسر اردوگاه رو هم دارم و اونجا بود که ریز ودرشت هوراد رو برام گفت.
بعد از اون با حالت قهر از اتاقم خارج شد و بماند که خودش هم بعد از سه ساعت اومد و باهام آشتی کرد!
از اونجا بود که شخصیت هوراد برام جالب شد!
یه کششی داشت که من رو به طرف خودش جذب میکرد، نه اینکه عاشق و دل باختهاش باشم، نه! فقط یه حس از سر کنجکاوی.
***
هوراد:
گاهی باید متنفر بود،
به فکرِ انتقام بود.
نگذشت...نبخشید!
همیشه آراملودن کار ساز نیست!
گاهی باید فریاد زد!
ناسزا گفت.
گاهی باید همان باشی
که هیچکس تابِ تحملت را ندارد.
که بتوانی فقط در خلوتِ خود بمانی.
محیا
0رمانش بی نظیر بود من برای بار دوم خواندن با اینکه ماه پیش تموم کرده بودم ولی در عین حال غمگین هم بود و منی که آدم غمگینی نیستم بعضی از حاهاش گریه میکردم
۳ هفته پیشخوشمل
0تاریخ رمان رو دیدم دلم گرفت چقدر دلم واسه قبلا تنگ شده🥲
۳ هفته پیشMaryam
1خیلی عالی بودمن خیلی دوسش داشتم واقعا ارزش خوندن داره ♥️
۱ ماه پیشسلما
1تاریخ رمان رو که خوندم دلم گرفت ...سال ۹۵ نوشته شده یعنی ۹ سال پیش چقد زمان زود میگذره ..چقد زود بزرگ شدیم ما🥲
۲ ماه پیشخوشمل
0رمان خوبی بود ولی در عین حال بعضی جاهاش خیلی غمگین بود مخصوصا مرگه سپهر یا مرگه مادر و پدرش :)ولی خب بازم خوب بوددددد ارزش ی بار خوندن رو داره
۳ ماه پیشستی
0رمان خوبی بود قبول داشتم
۴ ماه پیشارتمیس راد
0رمان عالی بود دم نویسندش گرم احساس می کردی رمان واقعیه ومن واقعا یسری جاهاش گریه می کردم واینکه خیلی هم استرس زا بودوبااحساس ادم بازی میکرد بدجور،ولی درکل نویسنده کم نذاشت و محشر بود
۴ ماه پیشهمتا
0دوسش داشتم
۶ ماه پیشحق پرست
0رمان فوق العاده بود کاشکی قسمت های بیشتری داشت درکل بهترین بود
۶ ماه پیشفاطمه
0رمان خیلی خوبی یعنی عالی بود بعضی موقع ها همراه شخصیت های داستان گریه کردم و خندیدم خیلی خوشحالم که رمان به این قشنگی رو خوندم
۶ ماه پیشایدی
3یکی اونجا ک سر سپهروزدن و یکیم اونجا ک داشت داستان زندگیشون برای مادر هوراد تعریف میکرد و می گفت ک موقعه مرگ پدر و مادرش اسم *** حسین و حضرت فاطمه آوردن کلی گریه کردم فقط ای کاش ک سریع نمیرفت سالها بعد به جای سالها بعد مثال عروسی میگرفتن تا یکم رمان شاد بشه
۸ ماه پیشZakiyeh
1عالی بود
۱۱ ماه پیشمهتاب
1بهترین رمانی بود که خوندم مثل بعضی رمان ها چرت و پرت نبود
۱۲ ماه پیشعاطفه
1سلام خیلی خوب و عالی بود ان شاءالله همیشه موفق و پیروز باشید خیلی ممنون ان شاءالله عاقبت بخیر وسلامت باشید رمان خیلی خوبی بود🙏🙏🙏🙏😘😘😘😘
۱ سال پیش
جوجو
0خیلی غم انگیز بود ولی عالی