دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان تخیلی در آرواره ی حنانه

رمان در آرواره‌ی حنانه (تابوت زمان)

  • به قلم Raiya
  • ⏱️۹ ساعت و ۱ دقیقه ۲۷ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 7.3K 👁
  • 54 ❤️
  • 31 💬

خلاصه رمان تخیلی در آرواره‌ی حنانه (تابوت زمان)

ایرن نیکداد، یه دختر سی ساله‌ی مستقل، شریف و درست‌کار به ظاهر عادیه؛ اما هیچ چیز اطرافش عادی نیست! نه پدری که ازش دوری می‌کنه و خون خودش رو برای ایرن کثیف می‌دونه، نه همکار پررویی به اسم آقای رأیا شایگان که همیشه روی اعصابش راه می‌ره و نه دختر سراسر زخمی‌ای بی‌نهایت شبیه خودش به نام «حنانه» که یه روز پشت در خونه‌ش پیدا می‌شه و به نظر می‌رسه از رأیا شایگان متنفره... با وجود عجیب بودنشون، ایرن حتی فکرش هم نمی‌کنه حقیقت پشت این مسائل در نهایت اون رو مجبور به انتخاب کنه؛ انتخابی بین کشتن و کشته شدن، متنفر شدن و عاشق موندن!

قسمتی از متن رمان در آرواره‌ی حنانه (تابوت زمان)

به نظرم هنوز دانشجو باشد؛ انگار فروشنده‌ی جدید است، تا به حال او را در این کتاب‌فروشی ندیده بودم. بر خلاف همیشه که در قفسه‌های مربوط به حقوق خصوصی یا جزا خودم را خفه می‌کردم، این بار به سراغ قفسه‌های مربوط به حقوق عمومی می‌روم. می‌خواهم تنوع مطالعاتی‌ای داشته باشم. پس از فاجعه‌ی پرونده‌ی پیشینم، تصمیم گرفتم مدتی کار را کنار بگذارم. دلم کمی استراحت و بی‌دغدغه بودن می‌خواهد.
زیر لب نام کتابی که می‌خواهم را زمزمه می‌کنم:
- محشای قا...
- قشنگی نفس‌هات رو ازت می‌گیرم؛ اون موقع هست که قشنگ‌تر می‌شن! اون موقع هست که آروم‌ می‌گیرم... اون موقع هست که خواستنی‌تر می‌شی!
سر جایم خشکم می‌زند! یک قدم دیگر هم نمی‌توانم بردارم. احساس بدی به دلم می‌افتد. به گمانم رنگم هم پریده باشد. باز هم یک یادآوری مسخره‌ی دیگر از آن کابوس مبهم... ابروهایم درهم می‌روند. نمی‌فهمم! مگر شب گذشته قبل خواب چیزی مصرف کردم؟
صدای خودم است. خودم گفته‌ام؟! چه خوابی دیده‌ام؟ اراجیف پشت اراجیف بافته‌ام. اگر کسی در بیداری همچین حرف‌هایی به من می‌زد، حتی خودم، مستقیم برایش یک دربست به مقصد آسایشگاه روانی می‌گرفتم.
سری تکان می‌دهم تا فکرم آزاد شود. چیزی که زیاد است، کابوس بی‌معنی! نباید توجه کنم؛ منتها هنوز هم دلشوره‌ی عجیبی نسبت به این دیالوگ‌ها دارم. چون صدای خودم است؟! باز هم که دارم به کابوسم فکر می‌کنم! دلم می‌خواهد سرم را به همین قفسه‌ها بکوبم.
پر حرص زیر لب به خودم می‌گویم:
- آدم باش، مغز عزیز با تو هستم!
این بار با یک تصمیم جدی، به سمت قفسه‌های مدنظرم می‌روم و کمی واضح‌تر نام کتابی که می‌خواهم را زمزمه می‌کنم:
- محشای قانون نحوه‌ی فعالیت احزاب و گروه‌های سیاسی، محشای قانون نح‍...
- این‌جاست، ایرِن!
با شنیدن همان صدای آشنایی که نامم را می‌داند، بدنم سر جایش خشک می‌شود اما گردنم مصرانه می‌چرخد. با دیدن صاحب صدا، انگار دنیا برایم از حرکت می‌ایستد! چشم‌هایم به زور در حدقه بند می‌شوند. دهانم کمی باز می‌ماند و آن‌قدر مات می‌شوم که حتی یادم می‌رود زمزمه کنم:
«امکان نداره!»
یک پسر بچه‌ی حدوداً ده-دوازده ساله است که با لبخند عمیقی نگاهم می‌کند؛ گویی درونم را شبیه کتاب قصه‌ای جذاب می‌خواند! نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم مقابلش حریمی ندارم؛ با این وجود، اصلاً اهمیتی ندارد. نوع نگاهش، تیپ خوشایندش که متشکل از شلوار و جلیقه‌ی مشکی به همراه پیراهن سفید و کراوات خاکستری رنگی است، هیچ کدامشان اهمیتی ندارند!
چیزی که می‌تواند واقعاً اهمیتی داشته باشد، چهره‌اش هست! موهای موج‌دار قهوه‌ای روشن، چشم‌های درشتی به روشنی همین موها، ابروهای باریک، مژه‌های بلند، لب‌های باریک، صورت کشیده، پوستی که بیشتر از سفید بودن، رنگ پریده است...
- دلم برات تنگ شده بود نیکداد، موندم یعنی این خوش سعادتی رو مدیون کی‌ام!
با صدای مردانه‌ای که از پشت سرم بلند می‌شود، چنان از جا می‌پرم و وحشت‌زده برمی‌گردم که تک ابروی او هم با تعجب بالا می‌پرد. با لحن تمسخرآمیزی می‌پرسد:
- قشنگ ترسوندمت؟!
و برای اولین بار، کاری به لبخند حرص درآورش ندارم! به جایش، نگاهم روی چهره‌اش می‌ماند. همان موها و رنگ‌ها، همان صورت و اجزا... منتها این بار به جای یک پسر بچه، متعلق به مرد سی و شش ساله‌ای است که می‌شناسم، البته در هر صورت دست کمی از بچه‌ها ندارد!
رأیا شایگان، هم‌کلاسی سابق و به اصطلاح هم‌کارم!
شباهت میانشان به قدری عجیب است که انگار آن پسربچه، کودکی همین شایگانی است که جلویم ایستاده و هنوز، دست به جیب و با تک ابروی بالا پریده نگاهم می‌کند. بی‌توجه، دوباره سرم به سمت پسربچه می‌چرخد. تا جایی که می‌دانم، شایگان یک خواهر بیشتر ندارد. مانده‌ام این پسر بچه چه نسبتی با او دارد که انقدر شبیه هستند و به علاوه، اسم من را هم می‌داند!
با دیدن جای خالی پسربچه، لحظه‌ای مکث می‌کنم. کمی گردن می‌کشم اما نمی‌بینمش... در چنین فاصله‌ی کوتاهی کجا غیبش زد؟!
- نیکداد!
با بشکنی که شایگان بی‌مقدمه جلوی چشم‌هایم می‌زند، به خودم می‌لرزم. حواسم نبود! با تعجب به سمتش برمی‌گردم. حس می‌کنم ذهنم هنگ کرده؛ از پردازش مناسب موقعیت برنمی‌آید.
اتوماتیک‌وار لب می‌زنم:
- سلام!
شایگان لحظه‌ای عاقل اندر سفیه نگاهم می‌کند؛ سپس با خنده‌ی آزاردهنده‌ای خودش را عقب می‌کشد.
- وقت به خیر. توی کدوم هپروتی بودی؟
- فقط حواسم به پسربچه‌ای که شبیه شما بود، پرت شد. همراه شما هست؟ اسمم رو می‌دونست!
ابروهای شایگان بالا می‌پرند. با مکث کوتاهی می‌گوید:
- همراهی ندارم.
تعجب خودش صادقانه به نظر می‌آید، گر چه می‌دانم در نقش بازی کردن رو دست ندارد! به هر حال، از آن‌جایی که نمی‌توانم به راست و دروغش اطمینانی داشته باشم، تصمیم می‌گیرم بی‌خیال شوم. اتفاق خاصی نیفتاد! در واقع، حوصله‌ی معاشرت بیش از این با شایگان را هم ندارم. عجیب از او بدم می‌آید!
منتها او سریع‌تر از من حرکت می‌کند؛ با نیشخندی که واقعاً احساس بدی به آدم می‌دهد، آن‌قدر که بخواهم به خاطر دیدن صورتش کفاره بدهم، دستش را جلو می‌آورد. شیطنت درون چشم‌های درشتش را حتی بچه‌ی دو ساله هم می‌تواند تشخیص دهد و زیر گریه بزند!
با صدای آرام اما لحنی که بدجنسی‌اش را داد می‌زند، می‌گوید:
- اما اگه تو بخوای همراهیم کنی، مشکلی نمی‌بینم!
با ریز کردن چشم‌هایش ادامه می‌دهد:
- این موسیقی آروم پس زمینه، جون می‌ده واسه یه رقص آروم...
می‌خواهم همان دندان‌های سفیدی که به رخ می‌کشد را در صورتش خرد کنم! با حرص چادرم را به چنگ می‌کشم. حتم دارم صورتم سرخ شده. برای همین کارهایش هست که چشم دیدنش را ندارم؛ رفتار اجتماعی‌اش فرای وحشتناک است و وحشتناک‌ترین روی این ویژگی‌اش، برای من است! اصلا درکش نمی‌کنم...
با صدای معترضانه‌ای که هم‌چنان کنترلش می‌کنم، تذکر می‌دهم:
- حد خودتون رو بدونید، آقای شایگان!
خنده‌اش می‌گیرد! دستی جلوی دهانش گرفته و نسبتاً بلند می‌خندد؛ ماتم! تشخیص نمی‌دهم کجای حرفم انقدر خنده داشت. شایگان همه چیز را به شوخی می‌گیرد اما این‌گونه خندیدنش... حس بدی دارم؛ به خصوص وقتی آرام می‌گیرد، جلو می‌آید و سرش را تا حد امکان نزدیک شانه‌ام می‌آورد. از همان زاویه موشکافانه نگاهم می‌کند.
- کوتاه بیا نیکداد... حتی کشورهای شکست خورده هم دیگه حد و حدودی ندارن، تو رو که خودم کیش و مات کردم! چه حدی می‌تونی برای من داشته باشی؟
مزه‌ی خالص تحقیر را می‌دهد! بدتر از این هم می‌توانست من را بسوزاند؟ چادرم را به چنگ می‌کشم. نمی‌خواهم ظاهرم را ببازم. شایگانی که اکنون می‌شناسم، دقیقاً همین است؛ هم‌کاری که بهش باخته‌ام و هر وقت من را می‌بیند، محال ممکن است آن باخت را به سرم نکوبد!
از باختم شرمنده نیستم، موکلم واقعاً گناه‌کار بود اما این دست انداختن‌های شایگان، منصفانه نیست!
«چرا فقط نمی‌زنیش؟»
منِ درونی‌ام از من می‌پرسد و فقط جواب می‌دهم:
«احترام و نگه داشتن حرمتش واجبه!»
دروغ چرا؟ از درون دارم می‌سوزم. با کشور مقایسه شده‌ام، من آدمم! برای خودم حرمت و کرامتی دارم؛ شبیه همه عصبانی می‌شوم اما...
«سوزوندنش هم حرمت و کرامتش رو از بین می‌بره؟ انسان باید درد بکشه!»
از آنچه که در دل خودم می‌گذرد، مات می‌شوم؛ من درونی چه بی‌رحمانه حرف می‌زند! چه زمانی یاد گرفته‌ام انقدر بی‌پروا فکر کنم؟ طبیعی است کمی از خودم بترسم؟ نمی‌خواهم بیشتر از این ادامه دهم، شاید فقط باید از شایگان دور شوم. این که به عمد می‌خواهد عصبانی‌ام کند، معلوم است تأثیر مخربی روی اعصابم دارد.
- آقای شا...
با احساس سوزش بی‌مقدمه‌ای در کف دستم، ناخوداگاه مکث می‌کنم. چشم‌های مشکی‌ام‌ ریز می‌شوند. حس بدی می‌گیرم؛ همین الان از فکر سوزاندن حالم بد شده بود و اکنون... عجیب است؛ انگار دست چپم را روی آتش گرفته باشم! از زیر چادر بیرونش می‌آورم. با دقت کف دست چپم را می‌نگرم. پوستم کمی سرخ شده است. سوزشش هر لحظه بیشتر می‌شود. دست راستم را رویش می‌کشم. داغی‌اش حتی پوست دست راستم را هم می‌سوزاند!
سوزش ناگهانی‌اش به مرحله‌ی آزاردهنده‌ای می‌رسد؛ آن‌قدر که کنترل ظاهر و ناله نکردنم کمی سخت باشد. ابروهایم درهم می‌روند و از درون گوشه‌ی لبم را به دندان می‌کشم. باید سریع‌تر کتابم را بگیرم و به دکتر مراجعه کنم.
جایی که پسربچه نشان می‌داد را به یاد می‌آورم.
سرم را بالا آورده و سریع، خداحافظی می‌کنم:
- ببخشید، کاری دارم. خداحافظ.
شایگان تک ابرویی بالا می‌پراند. شاید انتظار نداشت بی‌خیال تذکر دادنم بشوم. کمی بی‌ادبانه‌ است اما دیگر برای شنیدن جوابش صبر نمی‌کنم. دستم دارد امانم را می‌برد و نمی‌خواهم جلوی شایگان کنترلم را از دست بدهم؛ بدتر از همه، حتی نمی‌توانم دلیل این سوزش ناگهانی‌اش را حدس بزنم!
با دو قدم بزرگ که به دو هم برداشته می‌شوند، جلوی قفسه‌ی بعدی می‌رسم. کتاب را خیلی سریع تشخیص می‌دهم. دست چپم را برای برداشتنش بالا می‌برم. لبه‌ی کتاب که می‌نشیند، سوزش دستم به ناگاه چنان شدتی می‌یابد که ناخوداگاه، دستم را روی کتاب‌ها و قفسه پایین می‌کشم و در دلم جمعش می‌کنم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان در آرواره‌ی حنانه (تابوت زمان)
  • ارغوان

    0

    سلام، واقعا عالی بود و یجورایی ترسناک امیدوارم جلد دوم رو بزودی بتونم بخونم اونجا خبری ازحنانه نباشه 😒😒

    ۵ روز پیش
  • سما

    1

    به نظرم تمام جزئیات چیده شده بود تا رمان خوب باشه. انتظار نداشتم انقدر بدون توضیح معما هایی که طرح کرده تموم بشه. یارا چطوری ماه نوش رو میشناخت؟ اصلا چی شد که ایرن رو شناخت. و بقیه جزییات ریز.

    ۱ ماه پیش
  • الهه

    3

    خیلی دوست داشتمش.واقعا عالی بود ولی چرا بعضی ابهامات برطرف نشد ؟اینکه پیرمرد گل فروش کی بود وچطوری شناختش،یا اینکه علت رفتارهای پدرش چی بود ،کاش اینها رو هم شفاف سازی میکردین

    ۲ ماه پیش
  • فاطیما

    2

    عالییی بودددددددد وایییی خدااا دلم براشون تنگ میشههههه امیدوارم ادامه داشته باشه هنوز ابهاماتی وجود داره که حل نشدن

    ۳ ماه پیش
  • ...

    1

    یه رمان عالی. قلم ومتن قوی وبی نقص شخصیتای رمان خیلی عالی بودن بخصوص اقای شایگان😍 لذت بردم از خوندنش ممنونم نویسنده جان فقط کاش دلیل رفتار مامان باباشم گفته بودین تو دلم موند چرا؟ رمان عالی مثل این رمان میخواین برین مرده نشین رو بخونین

    ۳ ماه پیش
  • نویسنده

    1

    شایگان کراش خودمم هست😂 خوشحالم دوست داشتین اخه اینم مثل مرده نشین فصل دوم داره اون جا قضایا واضح تر میشن

    ۳ ماه پیش
  • نگین

    1

    داستان جالبی داشت. پایانش هم خوب بود👌

    ۴ ماه پیش
  • نویسنده

    1

    خوشحالم دوست داشتین✨

    ۳ ماه پیش
  • سحر

    0

    رمان فقط هفده فصل داره؟ حس می کنم ناقص تموم شد

    ۴ ماه پیش
  • نویسنده

    1

    فصل دوم داره

    ۳ ماه پیش
  • Venus

    4

    رمان متفاوت و جالبی بود و البته نویسنده قلمش فوق العاده بود هیچی رو از قلم ننداخته بود.توضیحاتش درمورد شخصیت های داستان و محیط کامل بود🤍

    ۴ ماه پیش
  • نویسنده

    0

    خوش حالم دوست داشتین💖❤️

    ۳ ماه پیش
  • فاطی

    3

    تمومش کردم داستان متفاوتی بود و واقعا قلم قوی داشت خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • نویسنده

    0

    خوش حال شدم دوست داشتین💖🌸 سلامت باشید.

    ۳ ماه پیش
  • حنا در دنیای واقعی

    2

    روند داستان پخته بود، هیچ چیزی از قلم جا نیافتاده بود. با اینکه داستان رمان جدید بود و پیچیده ولی با قلم قوی نویسنده هیچ جای ابهامی برای من نموند.

    ۴ ماه پیش
  • نویسنده

    0

    عاشق اسمتون شدم😁😂❤️ خوشحالم دوست داشتین🥰

    ۳ ماه پیش
  • زکیه

    4

    هنوز تمومش نکردم،اما بی نهایت عجیب و جالبه برام.خیلی متفاوته و کنجکاوم که بدونم ادامه اش چی میشه

    ۴ ماه پیش
  • نویسنده

    0

    من هنوووووووووز منتظرم شما بیاین نظرتون رو بعد تموم کردنش بگید🥺

    ۳ ماه پیش
  • رز سفید

    1

    رمان قشنگی بود ولی واقعا انتظار نداشتم اینطوری تموم شه، نیاز به شفاف سازی بیشتر، اینگه اصلا چرا ایرن؟ چرا باباش خودکشی کرده بود؟چرا مامانش در کودکی عکساشو سوزونده بود؟ چرا یارا میشناختش؟ چرا حنا ، ایرن چ انتخاب کرده بود و و و خیییلللیییییی بدون توضیحات تموم شد!

    ۳ ماه پیش
  • مهنیا

    1

    عالی بود قلم زیبا و جذاب فقط چند ابهام برطرف نشد مثل اینکه پدرش چرا این مدلی رفتار میکرد چرا زمان باید به ایرن گره بخوره چرا مادرش عکس اش رو تا قبل چهار سالگی ازبین برده این رو در مجموعه دیگه جواب بدین عالی میشه و اینکه حنانه می گفت خالق من جز خداست به نظر من اگه زمان نبود و موجودی مثل جنی چیزی بود

    ۴ ماه پیش
  • mahi

    4

    جلددوم نداره؟بااینکه خیلی قشنگ بودولی حس میکنم یه سری از ابهاماتش برام حل نشدمثل اینکه چرا پدرش خودکشی کرد یا مادرش عکساشو سوزوند؟مامانش به اسم حنا واکنش نشون دادیعنی از قبل میشناختش ولی چطوری و اینکه چرا بایدتصویر بچگی خودش و رایارو ببینه یعنی ازقبل اونو میشناخته؟

    ۴ ماه پیش
  • الی

    0

    جلددوم داره یاهمین جلده؟

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!