دوست داشتی؟
رمان پسر غیرتی اثر رقیه و زینب

رمان پسر غیرتی

  • زبان فارسی
  • 225.1K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 1.2K 💬

خلاصه رمان پسر غیرتی

ایلیا و رز...دختر عمو ،پسر عمو هستند که به اجبار پدربزرگشون به این بهانه که عقد پسرعمو دختر عمورو تو آسمونها خوندن،باهم از دواج. میکنن درحالیکه رز نسبت به ایلیا از بچگی ترس داشته .رز مادر نداره وهمه مردان فامیلش با او به سردی رفتار میکنن .از رفتن به دانشگاه منع وناچار به ازدواج با ایلیا میشه. زندگی سردشون ادامه داره تا اینکه بسته مشکوکی به دست ایلیا میرسه...... پایان خوش

قسمتی از متن رمان پسر غیرتی

-جان عمه آخ که چقدر دلم برات تنگ شده بود شاهينم.
شيما: ما رو هم تحويل بگير رز گلي.
با خجالت شاهين و زمين گذاشتم و به سمت شيما برگشتم و گفتم
-سلام زن داداش خوبي خوش اومدي.
شيما: مرسي عزيزم من خوبم تو خوبي.
لبخندي زدم و به شيما دست دادم و باهاش روبوسي کردم.
روم کردم سمت سپهر که کنار شيما ايستاده بود و گفتم
-سلام خان داداش خوبي.
سپهر: سلام رز من خوبم تو خوبي.
-ممنون داداش خوبم.
سهند: رز نميخواي بذاري بيان داخل.
-ببخشيد.
و از آستانه ي در کنار رفتم و سپهر و شيما وارد سالن شدن و دوباره بازار سلام و احوال پرسي گرم شد شاهين هم با شيرين زبوني هاش بيشتر خودش و توي دل همه جا ميکرد هر کس يه جوري مشغول بود بابا و عمو با هم پچ پچ ميکردن شيما و زن عمو با همديگه صحبت ميکردن و آرام کنار مادرش ساکت نشسته بود آزيتا هم با موبايلش ور ميرفت سهند و سپهر و ايليا هم با هم حرف ميزدن و هر چند دقيقه يه بار صداي خنده اشون بلند ميشد نگاهي به شاهين کردم که خودش و روي فرش پهن کرده بود و با تبلتش بازي ميکرد ديگه آمار گوشي و تبلت هايي که شاهين خراب کرده از دست همه خارج شده بود با صداي طيبه از فکر بيرون اومدم
طيبه: بفرماييد شام آماده است.
همه از جامون بلند شديم و به سمت ميز دوازده نفره ي توي سالن پذيرايي رفتيم و دور ميز نشستيم به دستور بابا چند نوع عذا درست کرده بودن و هر کس براي خودش چيزي که ميخواست و براي خودش ميکشيد و ميخورد نگاهي اجمالي به ميز کردم و يکم خوراک مرغ براي خودم کشيدم و شروع به خوردن کردم هنوز لقمه ي دوم و توي دهنم نذاشته بودم که صداي عمو توجه ام و به خودش جلب کرد
عمو سهراب: سالار براي آخر هفته خودمون تنهايي بريم خونه باغ يا نه.
بابا: نه همه با هم ميريم.
سپهر: آخر هفته چه خبره بابا.
بابا: آقاجون خواسته همه دور هم جمع بشيم.
سهند: بابا آقاجون مگه نه اينکه هميشه مراسم ها رو خونه ي ما برگزار ميکنه الان چيشده که خواسته همه بريم خونه باغ.
بابا: به وقتش همه متوجه ميشن پس ديگه حرفي درموردش نزنيد.
اين حرف بابا يعني فضولي موقوف و ديگه هيچ حرفي نبايد درمورد اين موضوع زد نيم ساعت بعد از شام بود که همه عزم رفتن کردن شاهين با گريه ميخواست که کنار من بمونه اما سپهر نذاشت که شاهين پيشم بمونه و اون با گريه از من جدا شد همه ي مهمونا که رفتن خواستم برم توي اتاقم که بابا صدام زد
-دختر.
از وقتي که يادمه بابا هيچ وقت من و به اسمم صدا نزد هميشه براش دختر بودم يه قدم به بابا نزديک شدم و گفتم
-جانم بابا.
بابا: امتحاناتت تموم شد يا نه.
-بله بابا فردا با ندا ميرم مدرسه که کارنامه ام و بگيرم و ببينم ديپلم مون کي آماده ميشه بعد از اون هم با ندا ميريم براي اسم نويسي کنکور.
بابا: نميخواد خودت بري يکي و ميفرستم بره مدرکت و بگيره درضمن به کنکور و اين چيزا هم فکر نکن.
با تعجب و چشماني گرد شده به بابا نگاه کردم تا شايد اثري از شوخي توي حرفاش و نگاهش پيدا کنم اما بابا بي تفاوت از کنارم گذشت و به سمت راه پله رفت سرم جام خشک شده بودم و به حرف هاي بابا فکر ميکردم يعني بابا اجازه ي درس خوندن به من نميده به زور خودم و تکون دادم و به سمت اتاق بابا دويدم و بدون در زدن وارد اتاق خواب بابا شدم و کنارش استادم و با صداي لرزون گفتم
-بابا بابايي تو رو خدا بگو شوخي کردي ب... .
بابا: خفه شوووووو.
فرياد بابا باعث شد که به معني واقعي کلمه خفه شم بابا با فرياد ادامه داد
بابا: دختره ي خيره سر يه حرف و چند بار بايد بهت بزنن هان يک بار گفتم کنکور بي کنکور و خلاص اين حرفم و توي سرت فرو کن.
و با انگشت اشاره اش چند بار به شقيقه ام ضربه زد اشکام يکي يکي روي گونه هام افتادن بابا روش و برگردوند و گفت
بابا: برو بيرون.
آروم و با قدم هاي سست عقب گرد کردم و بدون حرف از اتاق خارج شدم صداي بابا توي سرم اکو ميشد
بابا: نميخواد خودت بري يکي و ميفرستم بره مدرکت و بگيره درضمن به کنکور و اين چيزا هم فکر نکن.
سهند جلوي در اتاق بابا ايستاده بود و من و نگاه ميکرد با چشم هاي اشکي نگاهش کردم سرش و انداخت پايين و بدون حرف وارد اتاقش شد راهم و کشيدم و وارد اتاقم شدم و در و قفل کردم اتاقي که بايد ميشد سلول تنهايي هاي من شال و از روي سرم کشيدم و پرتش کردم وسط اتاق موهام و باز کردم و خودم و انداختم روي تخت خرسيم و توي بغلم گرفتم و و سرم و فرو کردم توي شکم تپلش و شروع کردم به گريه کردن اينقدر گريه کردم که نفهميدم کي خوابم برد.
از صبح که از خواب بيدار شدم سرم درد ميکرد خيلي دوست داشتم که خونه ميموندم و استراحت ميکردم ولي امروز جلسه ي مهمي داشتم و نميشد اين پروژه اي که جلسه مربوط به اون ميشد و من خيلي دنبال کرده بودم و بالاخره تلاش هاي من و همکارام نتيجه داده مثل هميشه مغرور و جدي وارد شرکت شدم منشي شرکت خانم کريمي تا من و ديد از جاش بلند شد و سلام کرد
خانم کريمي: سلام آقاي مهندس صبح بخير.
-سلام خانم به آقاي رضايي بگين بيان اتاق من.
خانم کريمي: آقاي رضايي هنوز نيومدن شرکت آقاي مهندس.
-هر وقت رسيد بگو بياد الانم يه تماس باهاش بگير ببين کجاست.
خانم کريمي: چشم مهندس.
وارد اتاقم شدم و پشت ميز نشستم و سرم و به دستم گرفتم و شقيقه هام و ماساژ دادم صبح قبل از اينکه از خونه بيرون بيام ژلوفن خوردم اما اثر نکرد دستم و از سرم جدا کردم و تلفن و برداشتم و وصل کردم به منشي تا گوشي رو برداشت گفتم
-چيشد خانم با رضايي تماس گرفتيد.
خانم کريمي: بله.
-خب چي گفت خانم چرا تلگرافي حرف ميزنيد.
خانم کريمي: آقاي رضايي گفتن که امروز نميتونن بيان شرکت آخه حال مادرشون خوب نيست و بيمارستانن.
-خيلي خب.
و گوشي رو گذاشتم
آخه امروز وقتش بود حالا من بايد تنهايي برم تو اون جلسه بي خيال فکر کردن شدم و لب تاپ روي ميز و روشن کردم و چند مدل جديد که از شرکت هاي رقبام بود و نگاه کردم دو تا از شرکت ها خيلي دقت و ظرافت به خرج داده بودن مخوصا تو کار ديزاين داخلي داشتم طرح ها نگاه ميکردم که گوشيم زنگ خورد بدون اين که چشم از مانيتور بردارم دستم و کردم داخل جيبم و گوشيم و در آوردم حتي به صفحه ي گوشي نگاه نکردم ببينم کي زنگ زده
-بله.
مامان: ايليا مادر خوبي پسرم.
با شنيدن صداي مامان لبخند عميقي روي لبم نشست دست از نگاه کردن به مانيتور برداشتم و به صندلي تکيه دادم
-سلام مامان خوشگلم خوبين شما جانم کاري داشتين.
مامان: خوبم پسرم نه فقط زنگ زدم بهت يادآواري کنم امشب زودتر بياي خونه شب و بايد بريم خونه باغ.
-‌چشم مامانم خيالتون راحت قبل از ساعت شش خونه ام.
مامان: مادر فدات بشه پسرم مزاحمت نشم برو به کارات برس.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان پسر غیرتی

  • A ika

    0

    خیلی زن ستیزی داشت

    ۳ روز پیش
  • A ika

    0

    خوشم نیومد خیلی ضعف داشت

    ۳ روز پیش
  • نگار

    0

    ببینید رمان خوبی بودا ولی خب ضعف های هم داشت مثلاً دخترا هیچ وقت اینجوری نیستن حداقل وقتی یکی زورشون می کنه یه جیغ تهش میکشن تازه حداقلش اینه یا مثلا خوشم نیومد رز آنقدر ضعیف بود ولی خب خوب بود دیگه💙💙

    ۲ هفته پیش
  • نگار

    0

    در مورد غیرت هم باید بگم غیرت از عشق و دوست داشتن میاد از تعصب میاد نه از شک کینه و قضاوت و اینجور چرت پرتا پس اسم غیرت رو خراب نکنید ایلیا هم باید قبل هر کاری مطمئن میشد که رز این کار رو کرده ایشش بدم میاد از قضاوت کردن خب ولی بد نبود رمانش☺️💙💙

    ۲ هفته پیش
  • Mahtab

    0

    خوب بود ولی به نظرم غیرتی در کار نبود

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه

    2

    به نظرم اصلا ایلیا غیرتی نبود ولی دیوونه چرا!مگه میشه پسرعمو باشی وبدونی که عمو وپسراش چقدر سخت گیرن ورئیس یه شرکتم باشه بعد بدون اینگه ته توی قضیه رو دربیاری زنتو به قصد کشت بزنی؟بعدشم عاشق هم بشن مگه میشه فراموش کردخوشم نیومد در ضمن کلمات رزو ایلیا تکراری بود😍

    ۱ ماه پیش
  • مانلی

    7

    بنظرم بعضیا معنی غیرت اشتباه می فهمن غیرت این نیست که ناموستو تو خونه زندونی کنی یا بهش اعتماد نداشته باشی و قضاوتش کنی نزاری ازاد باشه یا کاری کنی پس فردا خدایی نکرده مشکلی داشته باشه جرئت نکنه بهت بگه و مشکلش پیشتر بشه غیرت یعنی یه جوری با ناموست صمیمی بشی که هر مشکلی داشت اولین نفر به تو بگه

    ۳ ماه پیش
  • حلما

    1

    عالیی بهبه

    ۱ ماه پیش
  • حلما

    1

    من تا الان دوتا رمان خوندم یکی اجباری بی رحمانه که عالیه بود اصلا بی نظیر نخونی از دست دادی و این داستان پسر غیرتی اصلا عالی قسمت ۱۰ خیلی ذوق داشتم انگار من جای رز بودم🤣 پیشنهاد میکنم بخونی اینم حتی نخونی از زیر دستت رفته

    ۱ ماه پیش
  • Hadis

    0

    خیلی عالی بود❤️ فقط اگه فصل دوش بیاد دیگه چه شود😍🤩

    ۲ ماه پیش
  • ساناز

    0

    رمان خوبی بود

    ۲ ماه پیش
  • عزیز

    1

    خوب بود عالی

    ۲ ماه پیش
  • مائده

    3

    رمانت عالی بود خیلی قشنگ ازت ممنونم عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • .....

    0

    رمان وستا ام صحنه داره 😂

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خوب بود معمولی بود دوباره خوندم

    ۳ ماه پیش
  • سارینا

    0

    قشنگ بود

    ۳ ماه پیش
  • هانیه

    3

    قلم افتضاح، به زور باهم ازدواج کردن ازهم بدشون میاد بعد توی فصل دوم یهو احساساتی میشن و سرهم غیرتی میشن و خیلی کلیشه ای.... مانتوی مشکی شلوار قرمز و شال قرمز مشکی و کجای دلم بزارم؟... زحمت کشیدید... اما تمرین کنید بنظرم🩷🌷

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!