معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت صد :
چرا چشمانم میبارید و بند نمیآمد؟ آنچنان تمام حواسم را به او داده بودم که آدمهای اطرافم را نمیدیدم. تمامی آنها چون اشباحی سرگردان به نظر میرسیدند با صداهای دوری که انگار از صد فرسخیام میشنیدم که اینچنین ناتوان بودم از درکشان!
میان تمام آن هیاهو من اما هنوز به بدن بیجان مامان چشم دوخته بودم. منتظر بودم. منتظر یک نشانه از حیاتش. دیدن حرکت قفسه سینهاش یا شاید هم لرزیدÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
شادمهر
۵۰ دقیقه پیشمیم
1آرش که سکوت کرده بود،گفتم شاید بعد دو سال که همه درد و دلاشو باهاش کرده،حداقل اون یه ذره باورش داره،ولی اونم فقط صبر کرده بازیشون له سرانجام برسه 🥺🙏🏻
۵۵ دقیقه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
اون لحظه هیچ کس نبود حتی ارش.. تنهای تنها بود🥲
۵۰ دقیقه پیشمیم
1بعد سه سال هنوز آزاد نشده،نکنه برای دفاع از خودش و آرش و قتل غیرعمد یه جنابت کار می خواستن اعدامش کنن،یا فکر می کنن عمدا کشته که چیزی لو نده 😠
۵۹ دقیقه پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
حالا در ادامه متوجه میشید چی شده
۵۰ دقیقه پیشMobina
0واقعا غنچه تنها ئه و هیچ کسی طرفش نیست حتی مامانش هم تا اخر عمر تنها بی رحمی از غنچه میخواست 💔🫠
۵۱ دقیقه پیشمیم
1این دیگه برای چی اومده،نمی خواد ببیندت،دیگه فیلم تمام شده،هیچ خاطره خوبیم از تو و خانوادت نداره 🥺
۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1آهنگش خیلی قشنگ و خیلی غمگین،مثل قصه بود،خوانندش کیه ؟ 😔❤️