معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت نود و چهارم :
وارد ماشین غولپیکر عمارت که شدم، سریع یک نگاه کلی به همه جا انداختم. لپتاپی ندیدم. خب البته لازم نبود به این فکر کنم که مامان لپتاپ را از من و آرشی که از نظرش معلول بود، پنهان کرده است.
از آن جایی که میتوانستم احتمال دهم استفان و عباس و شیوا تا حالا وارد خانه شدهاند و هنوز خبر خاصی نداده بودند، میشد حدس زد که لپتاپ را همانجا یافتهاند. اما کار از محکمکاری عیب نمیکرد که
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
مثل اینکه😅
دیروزمریم
0خسته نباشی عزیزم ممنونم بابت پارت ❤️😘🥰💋
دیروز
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🥰🧡
دیروزفاطمه
0درسته زن جنایتکاریه و دستش به خون آلوده است اما هوش و حواسش رو تحسین میکنم👌
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
درسته.. درواقع به خاطر هوش زیادشه که تونسته این تشکیلات رو سالها نگه داره
دیروزماهرخ
0ای وای همه چی رو میدونه ک
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
متاسفانه 🥲
۲ روز پیشمیم
1واای،لعنت بهت جنایت کار،از کجا فهمید،گیریم هرچی سر خودش و مادش اومده از پدر و پدربزرگش،دلیل نداره که تنام مردای دنیا تاوان پس بدن 😠
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
درسته ولی آدم مریض فقط توهمات خودش رو قبول داره.. و امان از موقعی که اون آدم مریض باهوش هم باشه😵💫
۲ روز پیشMobina
1واتت اصلا باورم نمیشهه مامان عنچه میدونستهه🤯🤯
۲ روز پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
غنچه و حتی ارش هوش مادر غنچه رو دست کم گرفته بودند😬
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0وای من چی شد الان 😳همه چیز رو فهمید🙃