معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت نود و سوم :
صدای قدمهایم را که شنید، سرش را بلند کرد. با دیدنم اخمهایش درهم رفتند. دوباره مشغول کارش شد و در همان حال بیحوصله گفت:
_ برو پی کارت!
لبخند کجم بیشتر از تبسم، خاصیت یک پوزخند بیصدا را داشت. برخلاف حرفش گامی دیگر نزدیک شدم و درست روبهرویش قرار گرفتم. طعنه زدم:
_ چرا؟ دوست نداری پیشت باشم؟ اون اوایل آشناییمون که خیلی خوشت میومد کنارم باشی… هی راه به راه سر رام سبز میشدی… ب
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنونم از نظرت جانم🧡
۳ هفته پیشمیم
3من واقعا از اینا در شگفتم،مگه نمی بینن از اینجا فراررکرده،یعنی این دوسال نفهمیدن از اینا بیزاره،خیلی بیشعوریه که قاتل می دوننش یا گناه یکی دیگه رو پاش می نویسن ،از اهورا متنفر شدم 😮🙏🏻
۳ هفته پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
کینهای که دارند با این فکرها از بین نمیره..
۳ هفته پیشMobina
2اخ اخ این همون حرف هایی بود که تو دل منم بود که به اهورا بگم 🥲حالا بماند که دو کلمه هم دلم میخواد با آرش هم حرف بزنه😒🫠
۳ هفته پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
با آرش که تو حموم حرف زد.. ولی فعلا میخوان باهم سازمان رو نابود کنند نمیشه دعوا کنن..😂
۳ هفته پیشMobina
2فقط دلم میخواد یه روزی برسه که اینا به پای غنچه بیوفتن هاا 🙃دیگه اون موقعست که آسوده خاطرم😌
۳ هفته پیشارغوان
1آفرین دخترم غنچه 👍 بیشتر از این حرفها حق اون اهورا و خاندانشه 😤 سوگندجان لطفا ب دخترم غنچه کمک کن اهورا و خاندانش رو بترکونه 😄 حالا ب آرش کمی تخفیف بده 😄 با تشکر ❤️ مرسی برای رمان فوق العاده ات 👌❤️
۳ هفته پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
سلام عزیزم.. چشم اگه خودم رو راهی زندان نکردن حتما این کار رو میکنم😂🧡
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0خسته نباشی عزیزم ممنونم بابت پارت ❤️❤️💋💋امیدوارم کارشون درست پیش بره