معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت نود و یک :
خیلی طول نکشید تا کارم تمام شود. در همان تاریکی چند مشت آب به صورتم پاشیدم. دهانم را شستم و پس از خشک کردن صورتم از سرویس خارج شدم.
ده دقیقه بعد مقابلش روی تخت نشسته و منتظر بودم بالاخره دهانش را باز کند و حرف بزند.
نگاه جدیاش را به نگاهم دوخت و فلش را به سمتم گرفت:
_ این یه فلش معمولی نیست… یکی شخصا این فلش رو برای مادرت ساخته… یکی که احتمالا خودش هم عضو سازمان بوده یا شاید هنوز Ù
لطفا صبر کنید...
