معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت هشتاد و نهم :
حس کردم لحظهای هیچ کداممان نفس نکشیدیم. من برای اینکه کوچکترین واکنشش را از دست ندهم و او هم چون انتظار شنیدن حرفم را نداشت. به صورتم زل زده بود بدون آنکه حالتش حتی ذرهای تغییر کند.
پلکی زدم و خیره به چشمانش در تاریکی گفتم:
_ امروز توی شکارگاه… وقتی میخواستم بیام پیشتون، یهو روی یکی از درختها علامت عجیبی دیدم. انگار یه پیکان کوچیک روی چوبش کنده شده بود… نوک پیکان به سمت زمین
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
💔🥲
۴ هفته پیش🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
2با اینکه پریسا بی گناه بود ولی متنفرم ازش 🤧ولش غنچه مردای این خاندان ارزش ندارن خودتو عذاب نده لیاقتت بیشتره
۴ هفته پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
آفرین🥲🧡
۴ هفته پیشمریم
1واای یه لحظه فکر کردم از مریدا هم شب پرحرارت میخواد🤦 ♀️😂.خب بچه این همه تلاش کرد یه تشکر بلد نیستی آرش خان😁🙃
۴ هفته پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ای بابا😂
۴ هفته پیشماهرخ
1رمان بسیار زیباییه خداقوت عزیزم
۴ هفته پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ممنونم جانم🧡
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1لعنت به دهانی که بی موقع باز شود،پریسا عشقش بوده چه ربطی داره ،اون عکس العملی که به اون داشته چطور می تونه به تو داشته باشه 🥺🙏🏻