معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت نود :
_ بیدار شو…
_ …
_ با توام… بیدار شو!
صدای مردانهاش دستم را گرفت و از دریای عمیق خواب بیرونم کشید. به سختی پلکهایم را باز کردم. اتاق همچنان تاریک بود و من به خاطر بیخوابی شب گذشته شدیداً خمار بودم.
به زور چشمهای تارم را چرخاندم و وقتی اثری از کسی نیافتم، دوباره پلکهایم روی هم افتادند. اما قبل از آنکه بار دیگر بیهوش شوم، صدایش این دفعه نزدیکتر اما آرامتر و بمتر از
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ما هم امیدواریم😁
۴ هفته پیش🦢آواز قو🦢(زن اردوان)
0بدم میاد از ارش 🤧🤧
۴ هفته پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
ای بابا😂
۴ هفته پیشMobina
1این آرش نمیخواد اخلاقش رو درست کنه؟!🤨😒باشه بابا فهمیدیم که به غنچه هیچ حسی نداری (البته امیدوارم برعکس باشه و تظاهر کنه🤭) ولی دیگه حداقل مثل یه ادمی که میشناسی باهاش حرف بزن دیگه☹️🫠
۴ هفته پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
فعلا باید بکشیم از دستش🥲
۴ هفته پیشمیم
1واای دیگه چرا نمی شه،اون فلش رو که پیدا کردن،حالا جای اینکه با حرف زدن از آب دهنش حالمونو بهم بزنه می گفت چرا نمی شه،اینم شوخ شده برای ما 😠🙏🏻
۴ هفته پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
والا اینم وقت گیر آورده هی راه به راه غنچه رو خجالت بده🤣
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

دویار❤️
0یه حسی بهم میگه آرش حسی به غنچه داره 🤔